پارت ۴---
پارت ۴---
صبح روز بعد، پرتوهای ملایم خورشید از پنجرهی قدی اتاق توی فضای بزرگ و لوکس پخش شده بود. سینی غذا دستنخورده روی میز بود و تو کل شب رو با فکر کردن به نقشهی فرار گذرونده بودی.
آروم از روی تخت بلند شدی، یواشکی به سمت در رفتی و دستگیره رو چرخوندی. برای کمال تعجب... **در قفل نبود!**
لبخند پیروزمندانهای روی لبت نشست. آهسته در رو باز کردی و سرت رو بیرون بردی. راهرویی طولانی، پر از تابلوهای نقاشی کلاسیک و فرشهای قرمز سلطنتی پیش رویت بود. هیچکس اونجا نبود. با پاهای برهنه روی فرشهای نرم قدم برداشتی و سعی کردی بیصدا حرکت کنی.
فکر کردی: *«وای خدای من، همین الان فرار میکنم...»*
داشتی به سمت پلههای اصلی میرفتی که ناگهان دست گرم و محکمی از پشت دور کمرت حلقه شد و با یک حرکت سریع، تو رو به سمت خودش کشید و به دیوار سنگی راهرو چسبوند!
عطرسرد و تلخش توی مشامت پیچید. قلبت داشت از جا کنده میشد. سرت رو که بلند کردی، با صورت جونگکوک روبهرو شدی که یه لبخند جذاب و کج روی لبش بود. آستین پیراهنش رو تا آرنج بالا زده بود و ساعت مچی گرونقیمتش زیر نور لوستر میدرخشید.
با همون صدای بم و آرومش، درست بیخیالِ فاصلهی چند سانتیمیترهتون، زمزمه کرد:
- «داشتی کجا میرفتی، بیبیگرل؟ (بیبی گوریللل🤣💔)مگه نگفتم فرار ممنوعه؟ نکنه نقشهی فرارت این بود که بدون خداحافظی بری؟»
تو با چشمهای درشتشده از تعجب و خجالت، دستهات رو گذاشتی روی سینهاش تا هولش بدی، اما مثل کوه محکم سر جاش ایستاده بود:
- «من... من فقط داشتم هوا میخوردم! راهروی عمارتتون خیلی خفهکنندهست!»
جونگکوک خندهی کوتاهی کردصدای بم و جذابی که تنت رو لرزوند. سرش رو جلوتر آورد، طوری که نفسهاش به گونهات میخورد:
- «هوای عمارت من یه کم سنگینه... مخصوصاً برای کسی که سرکشتر از اونیه که فکر میکردم. ولی خب... حالا که بیدار شدی، باید با هم صبحانه بخوریم. چون از امروز قراره قوانین جدیدی رو بهت یاد بدم...»
۱۵ لایک!
صبح روز بعد، پرتوهای ملایم خورشید از پنجرهی قدی اتاق توی فضای بزرگ و لوکس پخش شده بود. سینی غذا دستنخورده روی میز بود و تو کل شب رو با فکر کردن به نقشهی فرار گذرونده بودی.
آروم از روی تخت بلند شدی، یواشکی به سمت در رفتی و دستگیره رو چرخوندی. برای کمال تعجب... **در قفل نبود!**
لبخند پیروزمندانهای روی لبت نشست. آهسته در رو باز کردی و سرت رو بیرون بردی. راهرویی طولانی، پر از تابلوهای نقاشی کلاسیک و فرشهای قرمز سلطنتی پیش رویت بود. هیچکس اونجا نبود. با پاهای برهنه روی فرشهای نرم قدم برداشتی و سعی کردی بیصدا حرکت کنی.
فکر کردی: *«وای خدای من، همین الان فرار میکنم...»*
داشتی به سمت پلههای اصلی میرفتی که ناگهان دست گرم و محکمی از پشت دور کمرت حلقه شد و با یک حرکت سریع، تو رو به سمت خودش کشید و به دیوار سنگی راهرو چسبوند!
عطرسرد و تلخش توی مشامت پیچید. قلبت داشت از جا کنده میشد. سرت رو که بلند کردی، با صورت جونگکوک روبهرو شدی که یه لبخند جذاب و کج روی لبش بود. آستین پیراهنش رو تا آرنج بالا زده بود و ساعت مچی گرونقیمتش زیر نور لوستر میدرخشید.
با همون صدای بم و آرومش، درست بیخیالِ فاصلهی چند سانتیمیترهتون، زمزمه کرد:
- «داشتی کجا میرفتی، بیبیگرل؟ (بیبی گوریللل🤣💔)مگه نگفتم فرار ممنوعه؟ نکنه نقشهی فرارت این بود که بدون خداحافظی بری؟»
تو با چشمهای درشتشده از تعجب و خجالت، دستهات رو گذاشتی روی سینهاش تا هولش بدی، اما مثل کوه محکم سر جاش ایستاده بود:
- «من... من فقط داشتم هوا میخوردم! راهروی عمارتتون خیلی خفهکنندهست!»
جونگکوک خندهی کوتاهی کردصدای بم و جذابی که تنت رو لرزوند. سرش رو جلوتر آورد، طوری که نفسهاش به گونهات میخورد:
- «هوای عمارت من یه کم سنگینه... مخصوصاً برای کسی که سرکشتر از اونیه که فکر میکردم. ولی خب... حالا که بیدار شدی، باید با هم صبحانه بخوریم. چون از امروز قراره قوانین جدیدی رو بهت یاد بدم...»
۱۵ لایک!
- ۷۳۷
- ۰۱ آبان ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۷)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط