part:21
اسم فیک:زخم های رقم خورده .
``کمی بچگانه فکر کردم. فقط ``
`ویوگذشته به عروسی تهیونگ رزا`
+تور لباسم رو روی سرم گذاشتم و بعد تاجم رو لباس عروسم به سلیقه تهیونگ بود اما واقعا سلیقش خیلی عالیه چندتا سلفی از خودم گرفتم که این روز شیرین رو هیچوقت فراموش نکنم .
_تق تق تق _
+موبایلم رو گوشه ای از کمد آینه گذاشتم با خودم گفتم حتما تهیونگ ولی تهیونگ به این زودی رسیده شاید طاقت ندیدنم رو نداشته ای خدا چقدر شیرینه این مرد (با ذوق)
+بیا داخل .
اما با دیدن پدر تهیونگ لبخند از روی لبام محو شد .
*خوشگل بودی خوشگل ترم شدی پرنسس.
+عا ممنونم پدر .
*نگو پدر بهم اونقدراهم پیر نیستم😐🗿
+کم کم جلو اومد دستش رو زیر چونم گذاشت و سرم رو بالا آورد.
_______
+داری چه غلطی میکنی.
*معذرت میخوام عزیزکم .
+به من نگو عزیزکم.
*خیله خب اومدم رک بهت بگم به جای تهیونگ بامن عروسی کن قول میدم کل کره رو به نامت بزنم جوری که هیچکس نتونه بهت نگاه کنه.
+فقط خفه شو فقط کردی میتونی با رخ کشیدن مقام و قدرتت من رو بخری من فقط و فقط مال تهیونگم و مال تهیونگم میمونم حالا هم راهتو بکش برو پیری.
________
*باشه ولی بعدا جوری پشیمون میشی که آرزوی مرگ شوهرت رو داشته باشی ......
ویو به زمان حال________
*پس بالاخره عقلت کار کرد نه (پوزخند)
+آدم ها دیر متوجه اشتباهشون میشن منم الان اینجام تا جبران کنم.
*از کجا معلوم نقشه ای درکار نباشه.
+عزیزم چرا انقدر شکاکی من فقط بخاطر تو این همه راه اومدم نتونستم اون ابهت و مردونگیت که منو دیوانه خودش میکرد فراموش کنم🗿.
*اما همون اشتباهت بچگانه و احمقانت باعث شد که من بدجوری حسادت کنم.
+عزیزم کمی بچگانه فک کردم نظرت چیه دوباره از نو شروع کنیم هومم.
*درباره اش فک میکنم.
+هوم باشه عجله ای نیست .(تکه کاغذی که شمارم رو داخلش نوشته بودم از کیفم درآوردم و گذاشتم داخل دستاش)
+این شماره موبایله منه هروقت خواستی من در دسترسم عزیزم. یه چشمک انداختم و به پله های عمارت نگاه کردم تهیونگ فک کنم فهمید قضیه چیه سعی کرده بود خودش رو کنترل کنه و جلو نیاد و از اون ورم زنش میرا که انگاری از این که من با لی دون سونگم خوشحاله .
عجب . بازی سرگرم کننده ای قراره بشه. اینو داخل ذهنم گفتم و از اون خونه بیرون اومدم.
_______
+بالاخره خدایا هوفف.
علامت الکساندر از این به بعد اینه^
^خوش گذشت اون داخل.
+وای پسر چرا یهویی ظاهر میشی زهرترگ شدم.
^اون داخل چه اتفاقی افتاد.
+بیا بریم خونه برات توضیح بدم.
^رزا.
+هوم بله.
^اگه اتفاقی برات میوفتاد خودم رو هیچوقت نمیبخشیدم.
+حالا که میبینی من خوبم و اتفاق خاصی هم نیوفتاده.
^مطمئنی نگاه های اون مرد که باهاش وارد عمارت شدی.
مضطرب بودنت که انگاری داری خودت خودتو زخمی و عذاب میدی میخوای بگی اینا هیچی نیست.
+الان وقتش نیست لطفا فقط بریم خونه الکساندر لطفا .
ادامه دارد.......
حمایت ؟فداتم🎀
``کمی بچگانه فکر کردم. فقط ``
`ویوگذشته به عروسی تهیونگ رزا`
+تور لباسم رو روی سرم گذاشتم و بعد تاجم رو لباس عروسم به سلیقه تهیونگ بود اما واقعا سلیقش خیلی عالیه چندتا سلفی از خودم گرفتم که این روز شیرین رو هیچوقت فراموش نکنم .
_تق تق تق _
+موبایلم رو گوشه ای از کمد آینه گذاشتم با خودم گفتم حتما تهیونگ ولی تهیونگ به این زودی رسیده شاید طاقت ندیدنم رو نداشته ای خدا چقدر شیرینه این مرد (با ذوق)
+بیا داخل .
اما با دیدن پدر تهیونگ لبخند از روی لبام محو شد .
*خوشگل بودی خوشگل ترم شدی پرنسس.
+عا ممنونم پدر .
*نگو پدر بهم اونقدراهم پیر نیستم😐🗿
+کم کم جلو اومد دستش رو زیر چونم گذاشت و سرم رو بالا آورد.
_______
+داری چه غلطی میکنی.
*معذرت میخوام عزیزکم .
+به من نگو عزیزکم.
*خیله خب اومدم رک بهت بگم به جای تهیونگ بامن عروسی کن قول میدم کل کره رو به نامت بزنم جوری که هیچکس نتونه بهت نگاه کنه.
+فقط خفه شو فقط کردی میتونی با رخ کشیدن مقام و قدرتت من رو بخری من فقط و فقط مال تهیونگم و مال تهیونگم میمونم حالا هم راهتو بکش برو پیری.
________
*باشه ولی بعدا جوری پشیمون میشی که آرزوی مرگ شوهرت رو داشته باشی ......
ویو به زمان حال________
*پس بالاخره عقلت کار کرد نه (پوزخند)
+آدم ها دیر متوجه اشتباهشون میشن منم الان اینجام تا جبران کنم.
*از کجا معلوم نقشه ای درکار نباشه.
+عزیزم چرا انقدر شکاکی من فقط بخاطر تو این همه راه اومدم نتونستم اون ابهت و مردونگیت که منو دیوانه خودش میکرد فراموش کنم🗿.
*اما همون اشتباهت بچگانه و احمقانت باعث شد که من بدجوری حسادت کنم.
+عزیزم کمی بچگانه فک کردم نظرت چیه دوباره از نو شروع کنیم هومم.
*درباره اش فک میکنم.
+هوم باشه عجله ای نیست .(تکه کاغذی که شمارم رو داخلش نوشته بودم از کیفم درآوردم و گذاشتم داخل دستاش)
+این شماره موبایله منه هروقت خواستی من در دسترسم عزیزم. یه چشمک انداختم و به پله های عمارت نگاه کردم تهیونگ فک کنم فهمید قضیه چیه سعی کرده بود خودش رو کنترل کنه و جلو نیاد و از اون ورم زنش میرا که انگاری از این که من با لی دون سونگم خوشحاله .
عجب . بازی سرگرم کننده ای قراره بشه. اینو داخل ذهنم گفتم و از اون خونه بیرون اومدم.
_______
+بالاخره خدایا هوفف.
علامت الکساندر از این به بعد اینه^
^خوش گذشت اون داخل.
+وای پسر چرا یهویی ظاهر میشی زهرترگ شدم.
^اون داخل چه اتفاقی افتاد.
+بیا بریم خونه برات توضیح بدم.
^رزا.
+هوم بله.
^اگه اتفاقی برات میوفتاد خودم رو هیچوقت نمیبخشیدم.
+حالا که میبینی من خوبم و اتفاق خاصی هم نیوفتاده.
^مطمئنی نگاه های اون مرد که باهاش وارد عمارت شدی.
مضطرب بودنت که انگاری داری خودت خودتو زخمی و عذاب میدی میخوای بگی اینا هیچی نیست.
+الان وقتش نیست لطفا فقط بریم خونه الکساندر لطفا .
ادامه دارد.......
حمایت ؟فداتم🎀
- ۱۰.۲k
- ۱۱ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۹)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط