پارت 4۳
پارت 4۳
سه روز از اون ماجرا گذشته بود. عمارتِ کیم مثل یک دژِ تسخیرناپذیر بود. رزا کمکم داشت یاد میگرفت چطور نفس بکشه، بدون اینکه منتظرِ صدایِ قدمهایِ سنگینِ تهسوک پشتِ در باشه.
امروز هوا عالی بود. تهیونگ از رزا خواسته بود تا برایِ چند دقیقه هوایِ تازه بخوره. رزا رویِ یکی از صندلیهایِ سلطنتیِ تراسِ پشتی نشسته بود و به باغِ بزرگ و سرسبزِ عمارت نگاه میکرد. تهیونگ با دو فنجان چایِ گرم و یک جعبهی کوچکِ کادوپیچشده اومد سمتش.
تهیونگ لبخندِ کمرنگی زد و جعبه رو گذاشت رویِ میزِ کوچکِ جلوشون.
— «این برایِ توئه.»
رزا با تعجب نگاهش کرد. جعبه رو باز کرد؛ یه دستبندِ ظریفِ نقرهای با یک نگینِ آبیِ کوچیک توش بود.
— «تهیونگ… این خیلی قشنگه، ولی چرا؟»
تهیونگ دستبند رو برداشت و با احتیاطِ تمام بست دورِ مچِ ظریفِ رزا. دستاش گرم بود و تضادِ عجیبی با فضایِ سردِ گذشته داشت.
— «چون میخوام هر وقت بهش نگاه میکنی، یادت بیاد که دیگه تنها نیستی. این دستبند… یه جورایی نشانهیِ منه. تا وقتی دستته، هیچکس حق نداره حتی با صدایِ بلند باهات حرف بزنه.»
رزا لبخند زد؛ لبخندی که اینبار واقعی بود. داشت حس میکرد که شاید، فقط شاید، زندگی میتونه رنگِ دیگهای هم داشته باشه.
اما این لحظهیِ آروم زیاد طول نکشید. یکی از نگهبانهایِ شخصیِ تهیونگ با عجله از پلههایِ تراس بالا اومد و با احترام کمی خم شد.
— «قربان، وکیلِ تهسوک… پشتِ دروازه است. میگه مدارکِ وثیقهیِ جدید رو آورده.»
لبخندِ رویِ لبهایِ تهیونگ خشک شد. نگاهش از رزا به نگهبان تغییر کرد. اون مهربونیِ چند ثانیه پیش، جاش رو به یک خشمِ کنترلشده و سرد داد.
رزا دستش رو گذاشت رویِ قلبش که شروع کرده بود به تند زدن.
— «داره میاد بیرون، مگه نه؟»
تهیونگ بلند شد و کتِ سیاهش رو مرتب کرد. صورتش حالا دیگه اون تهیونگِ مهربونِ چند لحظهیِ پیش نبود؛ اون حالا رئیسِ مافیایِ خانوادهیِ کیم بود.
— «نمیذارم، رزا. من خودم میرم پایین. تو از اینجا تکون نمیخوری. درِ اتاقِ بالا رو هم قفل کن، حتی اگه من خودم صدا زدم، تا وقتی مطمئن نشدی منم، در رو باز نکن.»
تهیونگ چرخید که بره، اما رزا سریع بلند شد و دستِ تهیونگ رو از پشت گرفت.
— «تهیونگ… مراقبِ خودت باش. تهسوک… اون خیلی بیرحمه.»
تهیونگ برگشت، دستِ رزا رو بوسید و با لحنی قاطع گفت:
— «نترس. اینبار من شکارچیام، نه اون.»
وقتی تهیونگ رفت، رزا تنها موند. صدایِ ماشینهایِ لوکس که از جلویِ عمارت میگذشتن، دیگه براش صدایِ امنیت نبود؛ صدایِ یه تهدیدِ جدید بود. اون حس میکرد که آرامشِ این چند روز، فقط یه فریب بوده.
سه روز از اون ماجرا گذشته بود. عمارتِ کیم مثل یک دژِ تسخیرناپذیر بود. رزا کمکم داشت یاد میگرفت چطور نفس بکشه، بدون اینکه منتظرِ صدایِ قدمهایِ سنگینِ تهسوک پشتِ در باشه.
امروز هوا عالی بود. تهیونگ از رزا خواسته بود تا برایِ چند دقیقه هوایِ تازه بخوره. رزا رویِ یکی از صندلیهایِ سلطنتیِ تراسِ پشتی نشسته بود و به باغِ بزرگ و سرسبزِ عمارت نگاه میکرد. تهیونگ با دو فنجان چایِ گرم و یک جعبهی کوچکِ کادوپیچشده اومد سمتش.
تهیونگ لبخندِ کمرنگی زد و جعبه رو گذاشت رویِ میزِ کوچکِ جلوشون.
— «این برایِ توئه.»
رزا با تعجب نگاهش کرد. جعبه رو باز کرد؛ یه دستبندِ ظریفِ نقرهای با یک نگینِ آبیِ کوچیک توش بود.
— «تهیونگ… این خیلی قشنگه، ولی چرا؟»
تهیونگ دستبند رو برداشت و با احتیاطِ تمام بست دورِ مچِ ظریفِ رزا. دستاش گرم بود و تضادِ عجیبی با فضایِ سردِ گذشته داشت.
— «چون میخوام هر وقت بهش نگاه میکنی، یادت بیاد که دیگه تنها نیستی. این دستبند… یه جورایی نشانهیِ منه. تا وقتی دستته، هیچکس حق نداره حتی با صدایِ بلند باهات حرف بزنه.»
رزا لبخند زد؛ لبخندی که اینبار واقعی بود. داشت حس میکرد که شاید، فقط شاید، زندگی میتونه رنگِ دیگهای هم داشته باشه.
اما این لحظهیِ آروم زیاد طول نکشید. یکی از نگهبانهایِ شخصیِ تهیونگ با عجله از پلههایِ تراس بالا اومد و با احترام کمی خم شد.
— «قربان، وکیلِ تهسوک… پشتِ دروازه است. میگه مدارکِ وثیقهیِ جدید رو آورده.»
لبخندِ رویِ لبهایِ تهیونگ خشک شد. نگاهش از رزا به نگهبان تغییر کرد. اون مهربونیِ چند ثانیه پیش، جاش رو به یک خشمِ کنترلشده و سرد داد.
رزا دستش رو گذاشت رویِ قلبش که شروع کرده بود به تند زدن.
— «داره میاد بیرون، مگه نه؟»
تهیونگ بلند شد و کتِ سیاهش رو مرتب کرد. صورتش حالا دیگه اون تهیونگِ مهربونِ چند لحظهیِ پیش نبود؛ اون حالا رئیسِ مافیایِ خانوادهیِ کیم بود.
— «نمیذارم، رزا. من خودم میرم پایین. تو از اینجا تکون نمیخوری. درِ اتاقِ بالا رو هم قفل کن، حتی اگه من خودم صدا زدم، تا وقتی مطمئن نشدی منم، در رو باز نکن.»
تهیونگ چرخید که بره، اما رزا سریع بلند شد و دستِ تهیونگ رو از پشت گرفت.
— «تهیونگ… مراقبِ خودت باش. تهسوک… اون خیلی بیرحمه.»
تهیونگ برگشت، دستِ رزا رو بوسید و با لحنی قاطع گفت:
— «نترس. اینبار من شکارچیام، نه اون.»
وقتی تهیونگ رفت، رزا تنها موند. صدایِ ماشینهایِ لوکس که از جلویِ عمارت میگذشتن، دیگه براش صدایِ امنیت نبود؛ صدایِ یه تهدیدِ جدید بود. اون حس میکرد که آرامشِ این چند روز، فقط یه فریب بوده.
- ۲۳۰
- ۱۳ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط