نومیدی

با چشم‌ها‌...
ز حیرت این صبح نابجای...خشکیده بر دریچه‌ی خورشید چارتاق...
بر تارک سپیده‌ این روز پابه‌زای...دستان بسته‌ام را ازاد کردم از زنجیرهای خواب....
فریاد برکشیدم....
اینک چراغ معجزه مردم....
تشخیص نیم‌شب را از فجر
در چشم‌های کوردلی‌تان سویی ب جای اگر ماندست انقدر...
تا از کیسه‌تان نرفته تماشا کنید خوب....
در اسمان شب پرواز افتاب را....
دیدیم گفتند اری و فریاد شادی...
توفان خنده ها....
باری من با دهان حیرت گفتم...
ای یاوه...یاوه...یاوه خلایق..
مستید و منگ؟ یا ب تظاهر تزویر می‌کنید...
از شب هنوز مانده دو دانگی....
ور تائبید و پاک و مسلمان...
نماز را از چاوشان نیامده بانگی....
هر گاوگندچاله دهانی
اتشفشان روشن خشمی شد....
این ملعبه را ببین ک روشنی افتاب را دلیل می طلبد از ما....
توفان خنده‌ها...
من....
درد در رگانم...
حسرت در استخوانم...
چیزی نظیر اتش پیچیده ای ب جانم....
دیدگاه ها (۹)

باري من با دهان حيرت فرياد بر كشيدم:" _ اي ياوه، ياوه ، ياوه...

با چشمها، ز حيرت اين صبح نابه جايخشكيده بر دريچه خورشيد چارت...

احمد شاملو مرثیه های خاکبا چشم‌هاز حیرتِ این صبحِ نابجایخشکی...

با چشم ها ز حیرت این صبح نابجایخشکیده بر دریچه خورشید چهار ط...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط