{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

Part¹

Part¹

علامت ها: یونا+/ تهیونگ-/ سوجین&/ جیون×/ هانول@/ سیون¢/ کیوم£

امیلی یه ساله که به این پروشگاه منتقل شده و ما جشن هفت سالگیش رو بهار امسال جشن گرفتیم اوایل دختر منزوی بود که هیچ دوستی نداشت ولی حالا به گفته خودش من بهترین دوستش بودم.. این دختر کوچولو هم مثل اکثر بچه های اینجا و مثل خود من تا حالا هیچ وقت پدر و مادرش و ندیده اما همیشه وقتی میخوابونمش توی دعای شکرگزاری یه مادر مهربون میخواد که موهاشو ببافه و براش شیرینی ها و غذاهای خوشمزه بپزه و یه پدر که براش کلی شکلات و آبنبات بگیره..

درسته که همه بچه های اینجا و همه‌ی بچه های یتیم ارزوشون رفتن از پرورشگاه و پیدا کردن یه خانواده مهربونه ولی بچه های کوچیکتر خیلی بیشتر از بزرگترا امیدوارن و دلشون برای یه اشیونه گرم و نرم پر پر میزنه و اکثرا هم کسایی که برای حضانت بچه اینجا می یان حضانت دختر کوچولو ها یا پسر کوچولو های شیرین و بانمک و قبول میکنن بنابراین شانس بزرگترا نسبت به کوچکترا تقریبا یک به صده خیلی کم پیش می یاد حضانت یه بچه بالای ۱۰ سال و برعهده بگیرن مگر اینکه برای کار و شرایط خاص به فرزندخواندگی بگیرنشون...

برای همین بچه های بزرگتر امیدشونو از دست دادن و بعد از آماده شدن با محبت و مهربونی کوچیکترا رو آماده میکنن که حداقل بتونن یه نفرو از سرنوشت شوم و تاریکی که خودشون گرفتارش شدن نجات بدن! اما به این سادگی هم که میگم نیست!

خیلی سخته به بهترین دوستت برای بستن چمدون کمک کنی و با ناراحتی آخرین شبو با هم بگذرونید و در عین حال تظاهر کنید براش خوشحالین و بابت از دست دادن دوستتون ناراحت نیستین...!

درحالی که تو با ته مونده امیدت موهاتو شونه کرده بودی و با روبان ها و کش های رنگارنگ بسته بودی و بهترین لباست و به امید اینکه یه خانواده پیدا می‌کنی پوشیده بودی.. برای یه بچه یتیم شاید طولانی ترین صفی که تا به حال تو عمرش برای نوبتش انتظار کشیده پوشیدن لباس کیف و کفش و استفاده از لوازم آرایشی دوستاش بوده باشه.. با صبر و حوصله منتظر میمونی تا دوستت لوازم ارایشیشو بهت بده تا به ظاهرت برسی و چقدر دردناکه وقتی با این همه آراستگی از تو خوششون نمی یاد و تورو انتخاب نمیکنن!.. لباس های نوتو دوباره در میاری و آروم و با دقت تاشون می‌کنی و تو کمد میزاریشون تا چروک نشن و تمیز بمونن تا وقتی خانواده بعدی می یان لباساتو دوباره بپوشی و شانستو برای بار هزارم امتحان کنی!

.............
دیدگاه ها (۰)

کاش می‌شد زمان رو برای بعضی لحظه‌ها نگه داشت…برای قدم‌های کو...

سلام سیسی💅🏻 ((کصکیوتبازی))به امارت ((یتیم خانه)) رز خوش اومد...

سناریو🎀وقتی بچتون سرت داد میزنه بچه ۸ سالشه[شوهرمونن]💫نامجون...

پارت ۳ داشتم دور و بر رو نگاه می کردم که چشمم افتاد به همون ...

مرتیکه ح********بچه‌ها اونایی که نمی‌دونید داستان در مورد چی...

پارت پنجم: تله‌یِ سادیسمیداشتم دستِ دختربچه رو توی دستم نگه ...

بهش‌ گفتم:دایی‌ جون!چرا همش‌ میگی‌ می‌خوام‌ شهید شم تو هم‌ م...

خستگیِ روز رو چطور در می‌کنی؟ 🌙بعضی وقت‌ها لازمه یه چند دقیق...

سناریو تهیونگ

سناریو مایکی{جنگل چشمات}پارت سهیه سال تموم بدون اینکه مایکی ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط