پارت ۳

پارت ۳
داشتم دور و بر رو نگاه می کردم که چشمم افتاد به همون دختر که اون روز تو کافه با کای دیده بودمش
آروم رفتم کنارش و از پرسیدم
( بچه ها از این به بعد تهیونگ رو با - و ا/ت رو با + نشون می دم)
- : سلام خانم می تونم بپرسم شما کی هستین ؟
+. : سلام من دختر خانواده لی هستم ( لی فامیلی شونه )
- : اما من تا به حال شما رو کنار خانم و آقای لی ندیده بودم
+. : من اغلب به این مهمونی ها نمیام و پیش دوستامم
- : همم خوشحالم از آشناییتون ( اینجا مثلا با هم دست دادن )
وقتی فهمیدم اون دختر خانواده لی خوشحال شدم اینجوری راحت تر می تونم با هاش آشنا بشم اما از یه جهت این خیلی بده چون شنیدم پدر ا/ت خیلی حساسه و یه کاری با دوست پسر قبلی اون کرده که فکر بهشم دردناکه
وقتی رفتم دیدم پدرامون دارن درباره کارشون حرف می زنن مامانامون هم دارن با هم صحبت می کنن من رفتم کنار ا/ت نشستم شروع کردم صحبت کردن با هاش
(فلش بک به شب )
ا/ ت واقعا دختر فوق‌العاده ییه هم مهربونه هم خوشگل خیلیم با نمکه
تو فکر دختره بدم که دیدم مامان و بابام دارن صدام می کنن
- : اااا بله
مامان تهیونگ : پسرم می خواستم بدونم اون دختر که گفتی ازش خوشت اومده دختر خانواده لی هست ؟
- : شما اینو از کجا می دونید ؟
بابا ی تهیونگ : این خیلی واضحه تمام مدتی که اونجا بودیم کنار اون بودی ، خیلی با هاش مهربون بودی اما تو با همه سردی غیر از اینا خودت قبلاً قیافه اون دختر تو کافه رو کامل برای من و مامانت گفته بودی
- : خب آره همونه حالا که می دونید میشه با پدر ا/ت حرف بزنی؟
پدر تهیونگ : چرا که نه اتفاقا این برای شراکت مون هم خوبه
مادر تهیونگ : اما تو نباید با اون ازدواج کنی
- : چرااا ؟
مادر تهیونگ : دلیل این به خودم مربوطه همینم که من گفتم
بعد هم هردوشون از اتاق رفتن بیرون
( بچه ها ببخشید اگه فیکه بدیه این اولیشه سعی می کنم از این به بعد بهتر بنویسم )
دیدگاه ها (۰)

True Love②⑧با خوشحالی رفتم داخل خونه ا/ت: ماماننننن، ماماننن...

Forbidden love⑨حالم خیلی بد بود چشمام پر از اشک شده بود و دس...

آواز عشق♣️part8♣️ویو ا/تدر باز شد و یه خانم میانسال اومد داخ...

𝐌𝐲 𝐄𝐭𝐞𝐫𝐧𝐚𝐥 | جاودانه‌ی من𝐏𝐚𝐫𝐭:𝟒صدای جونگ‌کوک از پشت سرشون بو...

وقتی با اجبار میشی زن دومش پارت ۱ا/ت : از خواب بیدار شدم لبا...

پارت دوم | «اون کی بود؟»ا/ت بعد از کلاس از ساختمان دانشگاه ب...

«قراردادِ سیاه» p1باران شدیدی روی عمارت قدیمی خانواده‌ی جون ...

🩷 hׁׅ֮υׁׅꭈׁׅtׁׅ — پارت چهارمحدود یک هفته از آخرین دیدارشان گ...

𝐏𝐀𝐑𝐓 𝟐| پسرِ کافه‌ی طبقه‌ی دومبعد از آن روز، یونگی را چند با...

💜 پارت سوم | چیزی که تهیونگ فهمیدتهیونگ هنوز با همان لبخند ش...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط