چند روی بی‌خبر آخر بنگر به بام

چند روی بی‌خبر آخر بنگر به بام
بام چه باشد بگو بر فلک سبزفام

تا قمری همچو جان جلوه شود ناگهان
صد مه و صد آفتاب چهره او را غلام

از هوس عشق او چرخ زند نه فلک
وز می او جان و دل نوش کند جام جام

چون به تجلی بتافت جانب جان‌ها شتافت
باده جان شد مباح خوردن و خفتن حرام

#مولاناےِ‌جان
دیدگاه ها (۱)

برسان باده که غم روی نمود ای ساقی این شبیخون بلا باز چه بود ...

برسان باده که غم روی نمود ای ساقی این شبیخون بلا باز چه بود ...

برسان باده که غم روی نمود ای ساقیاین شبیخون بلا باز چه بود ا...

مرده بدم زنده شدم گریه بدم خنده شدمدولت عشق آمد و من دولت پا...

مرده بدم زنده شدم گریه بدم خنده شدمدولت عشق آمد و من دولت پا...

مرده بدم زنده شدم گریه بدم خنده شدمدولت عشق آمد و من دولت پا...

مرده بدم زنده شدم گریه بدم خنده شدم ...

مرده بدم زنده شدم گریه بدم خنده شدمدولت عشق آمد و من دولت پا...

این زمین پربلا را نام دشت کربلاستای دل بی‌درد آه آسمان سوزت ...

ای باغبان ای باغبان آمد خزان آمد خزان بر شاخ و برگ از درد دل...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط