تو قرار است بمانی، چه بدانی چه ندانی

تو قرار است بمانی، چه بدانی چه ندانی
تو قرار است سحر نغمه بیدار بخوانی

چه بگویم اگر از دست من این کار نیامد
که تو را باز ستانم، که مرا باز ستانی


من تو را باز ستانم، ز چه اینگونه خرابم؟
شاید از دلنگرانی، که ندانم چه زمانی

تو زمانی به من آیی که من از خود به خود آیم
همه درمان منی، درد منی تو، همه جانی

دل و جانم به فدایت که ز انوار نگاهت
تو بتابی و ندانی که تو انوار نهانی

همه زیبایی شعرم، به همان است که گفتم
تو همانی، تو همانی، تو قرار است بمانی
دیدگاه ها (۱)

من به غیر از تو نخواهم چه بدانی چه ندانیاز درت روی نتابم چه ...

من به غیر از تــــو نخواهم ، چه بدانی ، چه ندانی از درت روی ...

من به غیر تو نخواهم چه بدانی چه ندانی از درت روی نتابم چه بخ...

من‌به‌غیرتونخواهم چه‌بدانی چه ندانیاز درت روی نتابم چه بخوان...

دل من میل تو دارد,چه بجوئی چه نجوئی دیده ام جای تو باشد , چ...

من به غیر تو نخواهم چه بدانی چه ندانی از درت روی نتابم چه بخ...

من به غیر تو نخواهم چه بدانی چه ندانی از درت روی نتابم چه بخ...

دل من میل تو دارد,چه بجوئی چه نجوئی دیده ام جای تو باشد , چ...

دل من میل تو دارد,چه بجوئی چه نجوئی دیده ام جای تو باشد , چ...

دل من میل تو دارد,چه بجوئی چه نجوئی دیده ام جای تو باشد , چ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط