{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

𝑻𝒆𝒎𝒑𝒕𝒂𝒕𝒊𝒐𝒏 𝒂𝒏𝒅 𝒔𝒉𝒂𝒅𝒐𝒘

𝑻𝒆𝒎𝒑𝒕𝒂𝒕𝒊𝒐𝒏 𝒂𝒏𝒅 𝒔𝒉𝒂𝒅𝒐𝒘

سایـہ و وسوسـہ

𝐏𝐚𝐫𝐭 ۵۰

_مطب های "دکتر روانپزشک باید با کلی پول و قایمکی خریدش.

پس دردسرش زیاده +

لیویا سرش رو به نشانه مثبت تکون داد

حتی اگه بتونم هم اینکارو نمیکنم +

ولی -

+ یاد بگیر بدون اون قرصا به حالت قبلت برگردی وقتی حتی
دکترت این دارو رو برات قدقن (غدقن؟) کرده

لیویا پوزخندی زد و گفت: حرفای خودم و به خودم برمیگردونی

پای حرفایی که میزنی وایسا +

لیویا روی زانوهاش بلند شد و گفت: امیدوارم امشب با یه آرامبخش .. حل بشه

اشکهای صورتش رو پاک کرد و سعی کرد صداهای ذهنش رو نادیده .. بگیره

آرامبخش داری ؟ -

جونگکوک کمدش رو باز کرد قرصی بهش داد
+ بگیرش.. فقط بیشتر از یکی نخور

_ ممنون

در اتاق رو باز کرد و خواست خارج بشه.. لحظه ای برگشت و رو به
جونگکوک گفت : امیدوارم صدامون تا پایین نرفته باشه.. اصلا ... حوصله توضیح ندارم

جونگکوک سرش رو به نشانه موافقت تکون داد و لیویا از اتاق خارج .. شد
پسر روی تختش نشست و گوشی اش رو دست گرفت. کمی داخل اینترنت چرخ زد و یکهو ذهنش سمت دختر بلوند داخل هواپیما .. رفت

وارد مخاطبینش شد و سعی کرد شماره دختر رو پیدا کنه.. بالخره با دیدن اسم دختر که آخرین لحظه فهمیده بود اسمش "جینا" هست ، .. وارد صفحه چت شد و دستش رو روی کیبورد کشید
[هی با یه مهمونی چطوری؟ ]
___________

مینی غذایی اماده کرد همراه با جک کمی ازش خوردن ... جک توجهی به نیومدن جونگکوک و یا حتی لیویا نکرد

مینی فرصت و غنیمت شمرد و داخل ظرف کوچکی کمی غذا .. ریخت و رو به جک گفت میرم برای لیویا یکم غذا ببرم

جک سری به نشان مثبت تکون داد و مینی داخل سینی بشقاب سفیدی که کمی غذا داخلش بود و لیوان آبی کنارش گذاشت .. از اشپز خونه خارج شد و سمت اتاق لیویا رفت

.. به ارومی ضربه ای به در زد و منتظر موند تا لیویا جوابش رو بده لیویا با صدای ضعیفی گفت بیا تو

مین در رو باز کرد و لیویا رو دید که روی تخت کرم رنگش که کنار ... پنجره قدی قرار داشت، خودش رو زیر ملافه قایم کرده
مینی : خوبی؟ برات شام آوردم ..
_نمیخورم

مینی: چرا صدات گرفته؟ ببینم... گریه کردی؟
لیویا سرش رو از زیر ملافه بیرون آورد که مینی صورت پف کرده اش رو دید

مینی سینی غذا رو روی پاتختی گذاشت و کنار تخت نشست مینی : دختر.. چیشده؟!؟

_ بازم همون حال قبلی اومده سراغم .. عذاب وجدان داره دیوونم . میکنه.. صداهای ذهنم. تصاویر ذهنم داره روانمو بهم میریزه دلم ... میخواد خودمو خلاص کنم

مینی با مهربونی بهش نگاه کرد و موهاش رو از روی صورتش .. کنار زد

مین : مگه بهت نگفته بودم نیا اینجا؟ مگه نگفتم ازش فاصله بگیر..؟ مگه من دشمنتم لیویا ؟ حتی اگه یکدرصد بخوای به این فکر کنی که سعی کردم کمکت کنم میفهمی برام شخص مهمی بودی و .. هستی

.. ولی من کسی نبودم که تو بتونی بهش کمک کنی -

مینی: چون فهمیدم به احمقه کوچولو بودی .. بالخره من كمكت کردم هوم؟ الان نمیخوای به حرفم گوش بدی؟

_ لطفا بزار اینبار و به حرف خودم گوش کنم... شاید همه چیز بهتر شد

مینی سری به نشانه تاسف تکون داد : باشه. ولی مواظب خودت باش هوم؟

لیویا به نشانه اطمینان چشمهاش رو فشرد و سرش رو تکون داد
مینی : الانم پاشو یچیزی بخور ضعف نکنی.. شب بخیر _ ممنونم.. شب بخير .
.....
جونگکوک صبح زود با چهره ای سرحال و پر انرژی توی پذیرایی ... در حال موزیک گوش دادن بود
مینی از خواب بیدار شد و با صورتی در هم از خواب اومد : با
خودت نمیگی چند نفر تو این خونه خوابن؟

چرا فکر کردی اهمیت میدم؟ +

پسر تو رسما دیوونه ای .

نظر لطفته +

بعد از یکساعت لیویا و جک هم از خواب بیدار شدن و به اون دونفر پیوستن که در حال صبحانه خوردن بودن بین جک و جونگکوک ... هنوز هم کمی سرد بود

مینی رو به لیویا گفت : چجوری تو این سر و صدای آهنگ تونستی بخوابی

_ بیدار بودم فقط تو جام موندم یکم بدنم کوفته بود.

مینی سری تکون داد و رو به جونگکوک گفت : عجیبه امروز به طرز غیر عادی ای سرحالی

میخوام یه مهمونی بزرگ بگیرم +
________
هایییی خوشبخاته داره تعدادمون روز به روز بیشتر میشههه و طبیعتا سطح توقع من هم ازتون بلاتر میره
پس در این صورت شرط پارت بعد ۱۲۰ لایک💘
و پارت های قبلی ۱۰۰ لایک💘
و پارت ۴۴ هم ۱۰۰ لایک💘
دیدگاه ها (۲۷)

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط