شروع پس از پایان

پارت ۲۰



ایزوکو دست اوچاکو را در دستانش گرفت و او را به سمت مدیریت بیمارستان برد.
اوچاکو با بغض:
"این یعنی تو راحت ولم می‌کنی؟ اینجا آخر رابطه ماست؟"
ایزوکو صورتش را طوری پنهان کرد که اشک‌های در چشمانش مشخص نباشد و گفت:
"معلومه که نه! البته... یه جورایی همه‌چیز بینمون تمومه..."
صدای هق هق کردنش مانع شد تا توان سخن‌گفتن داشته باشد.
آن ها به پله های بیمارستان رسیدند ولی بحث ادامه داشت.
ایزوکو برایش سخت بود ولی با همان صدای هق هق ادامه داد:
"شاید ما از همان اول برای هم نبودیم... شاید ما به عنوان دوست برای هم دیگه دمناسب‌تر باشیم... اختلافات من و تو با هم زیاده و خب... این باعث میشه که ارتباط برامون بالاخره یه روزی سخت بشه..."
ایزوکو صدایش را امیدوارانه‌تر کرد و ادامه داد:
"اما نگران نباش! تو خیلی بهتر این حرف‌ها هستی که بخوای برای نبود یه مردی مثل من باشی! خب؟ پس نگران نباش و برو دنبال زندگیت. من هم سعی می‌کنم که موضوع رو خیلی بزرگش نکنیم و وقتی باکوگو به هوش اومد بهش بگم که رحم بکنه و همه چیز خوب تموم شه. فقط یه چیز می‌مونه... این‌که باکوگو زود به هوش بیاد تا ازش رضایت بگیریم..."
اوچاکو با لبخندی مصنوعی و چشمانی گریان گفت:
"اوهوم... مراقب خودم هستم نگران‌نباش... امیدوارم این قضیه هر چه زودتر تموم بشه."
اوچاکو با گونه‌های سرخ ادامه داد:
"حداقل فراموشم نکن... ما دوستیم دیگه؟ مگه نه؟"
ایزوکو سری به نشانه موافقت تکان داد و جواب داد:
"من هیچ‌وقت کسی رو که بهم امید داد تا قهرمان بشم رو فراموش نمی‌کنم."
اوچاکو لبخندی زد.
آن دو بالاخره به مدیریت بیمارستان رسیدند. ایزوکو دست اوچاکو را رها کرد.
مردانی که از لبخند‌های بعد آن دعوا تعجب‌کرده بودند به خودشان آمدند و اوچاکو را به داخل مدیریت بیمارستان راهنمایی کردند. ایزوکو قصد‌داشت که با مردانی که آنها را همراهی‌کردند وارد مدیریت شود ولی یکی از آنها گفت:
"تا همینجا کافی‌است. ممنونیم که تا اینجا همراهیمون کردید. خداحافظ."
اوچاکو سری برگرداند و با حسرت نگاهی به ایزوکو کرد. ایزوکو داشت برایش دست تکان‌می‌داد. اوچاکو لبخندی کم‌رنگ بر روی لبانش نشست.
در مدیریت بسته شد و ارتباط‌ آن دو قطع شد.


#Bakudeku
دیدگاه ها (۲۰)

عاشقان مرگ

رمان یک نیمکت فاصله

پارت۹(در عمق نگاه تو)ایزوکو با تعجب او را نگاه می‌کرد. باید ...

𝑫𝒂𝒓 𝒐𝒎𝒈𝒉𝒆 𝒏𝒆𝒈𝒂𝒉 𝒕𝒐(در عمق نگاه تو)پارت𝟏𝟐...حرفش با صدای زنگ ...

به نام خدا--سیلام🤓🌚بعد میلیارد ها سال بهار یادش اومد سناریو ...

🥀💚 **عنوان: «آخرین خداحافظی؛ وقتی ایزوکو میدوریا به میدان نب...

شجاعت در سایه

کاتسوکی مقابل در ورودی خوابگاه ایستاد و با پشتِ دستش، به شون...

تناسخ به دنیایی دیگر پارت ۵۲

پارت چهارم ❤️ایزوکو هنوز نمی‌توانست نگاهش را از کاتسوکی بگیر...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط