{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

649

649

چو غلام آفتابم, هم از آفتاب گویم
نه شبم نه شب پرستم, که حدیث خواب گویم

چو رسول آفتابم, به طریق ترجمانی
پنهان از او بپرسم, به شما جواب گویم

به قدم چو آفتابم, به خرابه‌ها بتابم
بگریزم از عمارت, سخن خراب گویم

به سر درخت مانم, که ز اصل دور گشتم
به میانه قشورم, همه از لباب گویم

من اگر چه #سیب شیبم, ز درخت بس #بلندم
من اگر خراب و مستم, سخن صواب گویم

چو دلم ز خاک کویش, بکشیده است بویش
خجلم ز خاک کویش, که حدیث آب گویم

بگشا نقاب از رخ, که رخ تو است فرخ
تو روا مبین که با تو, ز پس نقاب گویم

چو دلت چو سنگ باشد, پر از آتشم چو آهن
تو چو لطف شیشه گیری, قدح و شراب گویم

ز جبین زعفرانی, کر و فر لاله گویم
به دو چشم ناودانی, صفت سحاب گویم

چو ز آفتاب زادم, به خدا که کیقبادم
نه به شب طلوع سازم, نه ز ماهتاب گویم

اگرم حسود پرسد, دل من ز شکر ترسد
به شکایت اندرآیم, غم اضطراب گویم

چو رباب از او بنالد, چو کمانچه رو درافتم
چو خطیب خطبه خواند, من از آن خطاب گویم

به زبان خموش کردم, که دل کباب دارم
دل تو بسوزد ار من, ز دل کباب گویم...

#مولانای_جان




امروز
پرکارترین روز سال است
برای من..
باید #گره از تمام
#سبزه های این شهر باز کنم
مبادا
کسی تو را #آرزو کرده باشد...

#پرویز_محمدی


#سیزده_بدر95
#شعر_مولانا_عالی*_*
دیدگاه ها (۱)

همه جمال تو بینم چو چشم باز کنمهمه شراب تو نوشم چو لب فراز ک...

هر بامداد روي تو ديدن چو آفتابما را رسد، که بي تو نديديم روي...

ای نو عروس حسن ترا آفتاب رویمه را ز شرم عارض تو در نقاب رویب...

خطی‌ که بر گل روی تو آب می‌ریزدبه سایه آب رخ آفتاب می‌ریزدزب...

ز تو با تو راز گویم به زبان بی‌زبانیبه تو از تو راه جویم به ...

ز تو با تو راز گویم به زبان بی‌زبانی به تو از تو راه جویم به...

ای خجل از روی خوبت آفتابروز من بی تو شبی بی‌ماهتابآفتاب از د...

ساقیا ساغر شراب کجاست... وقت صبحست آفتاب کجاست...خ...

غزل زیبای شماره ۲۸۴۰ دیوان شمس مولانا

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط