امروز وقتی نبودی... وقتی درگیرِ زندگیت بودی، وقتی در خیاب
امروز وقتی نبودی... وقتی درگیرِ زندگیت بودی، وقتی در خیابان به دنبالِ لباسی جدید میگشتی یا برای سفر دونفره تان چمدان ها را می بستی یا دست هایت را برای صرف ناهار میشستی... زمانیکه داشتی از زندگیت لذت میبردی "من یکی را دوست داشتم!" دوستش نداشتم تنها خوشم می آمد از آن، آن هم به خاطر اینکه شبیه توست... مانند تو... خودش را دوست ندارد، مانند تو خودش را رها کرده است درونِ دنیای مجازی، مانندِ تو دلخوشی هایش زیباست، حرف هایش بویِ نا میدهند، مانند تو دستانش آنقدر سرد است که آدم فکر میکند هر روز پاییز است... هر روز "مهر است"، مانند تو وقتی میخندد آدم فراموش میکند حتی آینده را، مثل تو از زندگی سیر شده است اما باز هم از آن لذت میبرد.
شبیه توست! اصلا آدم ها یا شبیه تواند یا آدم نیستند. گاهی آنقدر در تار و پود زندگی ام فرو میروی که تمامِ آدم ها را با تو مقایسه میکنم!
اما تو همیشه یک برگ برنده داری که من نمیدانم چیست که تورا دوستت دارم، نمیدانم چه می شود که اگر هزار بار هم به گذشته برگردم باز هم زمان را از تو میپرسم... انگار ساعتت از تمامِ دنیا عقب تر است، شاید زمان را درونِ ساعتت کشته ای که... بیشتر دوستت داشته باشم.
امروز وقتی عاشقِ دیگری بودی... من کسی را دوست نداشتم، فقط... حسِ خیانت به تو تمامِ زندگی ام را پر کرده! مرا ببخش...
شبیه توست! اصلا آدم ها یا شبیه تواند یا آدم نیستند. گاهی آنقدر در تار و پود زندگی ام فرو میروی که تمامِ آدم ها را با تو مقایسه میکنم!
اما تو همیشه یک برگ برنده داری که من نمیدانم چیست که تورا دوستت دارم، نمیدانم چه می شود که اگر هزار بار هم به گذشته برگردم باز هم زمان را از تو میپرسم... انگار ساعتت از تمامِ دنیا عقب تر است، شاید زمان را درونِ ساعتت کشته ای که... بیشتر دوستت داشته باشم.
امروز وقتی عاشقِ دیگری بودی... من کسی را دوست نداشتم، فقط... حسِ خیانت به تو تمامِ زندگی ام را پر کرده! مرا ببخش...
- ۳.۵k
- ۰۷ تیر ۱۳۹۳
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط