دزیره،
دزیره،
شاید اگر آن روزها میدانستم بعضی آدمها فقط یکبار از کنار زندگیمان میگذرند،
بیشتر نگاهت میکردم و کمتر از فردا حرف میزدم.
سالها میگذرند، آدمها عوض میشوند و دنیا آنقدر شلوغ میشود که گاهی خیال میکنی دیگر چیزی از گذشته نمانده؛
اما ناگهان نامی از میان سکوت برمیخیزد و تمام آنچه پنهان کرده بودی، دوباره زنده میشود.
تو برای من همین بودی؛
نه یک خاطرهی ساده،
بلکه آن قسمت از زندگی که هرچه بیشتر از آن میگذرد، بیشتر میفهمم چه اندازه برایم عزیز بوده است.
شاید سهم ما از یکدیگر، تنها همین بود؛
دوست داشتن،
بیآنکه فرصت کنیم پایانِ زیبایی برایش بنویسیم.
شاید اگر آن روزها میدانستم بعضی آدمها فقط یکبار از کنار زندگیمان میگذرند،
بیشتر نگاهت میکردم و کمتر از فردا حرف میزدم.
سالها میگذرند، آدمها عوض میشوند و دنیا آنقدر شلوغ میشود که گاهی خیال میکنی دیگر چیزی از گذشته نمانده؛
اما ناگهان نامی از میان سکوت برمیخیزد و تمام آنچه پنهان کرده بودی، دوباره زنده میشود.
تو برای من همین بودی؛
نه یک خاطرهی ساده،
بلکه آن قسمت از زندگی که هرچه بیشتر از آن میگذرد، بیشتر میفهمم چه اندازه برایم عزیز بوده است.
شاید سهم ما از یکدیگر، تنها همین بود؛
دوست داشتن،
بیآنکه فرصت کنیم پایانِ زیبایی برایش بنویسیم.
- ۱۲۳
- ۱۱ مهر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط