رمان انیمه ای هنوز نه چپتر ۳۷
*کمی قبل:
میتسوری رفت سمت اون درخت عجیب تا یکم اون حس کنجکاویش برطرف شه ، دستش رو گذاشت روی تنه ی درخت و بعد یهو یه صدایی اومد و یه مه غلیظ همه جا رو گرفت ، ماه کامل بود و دقیقا وسط آسمون قرار گرفته بود .
میتسوری یکم ترسیده بود که یهو یه چیزی از کنارش خیلی سریع رد شد و بعد هم یه چیز پشمالو و نرم پرید تو بغلش 😂✨
فکر کنم فهمیدید چیه🗿👌
بله درسته 😐اون یه خرگوش بود 😂🤡
میتسوری یه جیغ خیلی بلند زد و بعد نشست تا ببینه توی تنه درخت چیه🌚✨
و چند تا خرگوش دیگه هم دید ، اما به نظرش عجیب بودن .
تانجیرو و اوبانای و شینوبو هم اومدن کنارش و خرگوش ها رو دیدن 👀 ✨
اوبانای:😐
شینوبو :میتسوری؟
تانجیرو :اوه ... نزوکو_ کیااااااااااا !!! اینا خیلی نازن💖✨
اوبانای: درسته نازن الی نیاز نبود جیغ زنونه بکشی😐
شینوبو:قلبم💖✨
اوبانای: این خرگوشا از کجا اومدن؟
میتسوری:از توی این درخت هه.
آئویی: چی پیدا کردین____آخ!
آئویی در حالی که داشت می دوید سمت اونا خورد به یه درخت دیگه .
آئویی: این درخت عه از کجا اومده دیگه؟
شینوبو میره پیش آئویی تا ببینه دقیقا چی داره میگه ، ولی اونم به یه درخت خورد.
تانجیرو هم از اونور خرگوش به دست رفت پیش نزوکو .😐
نزوکو: اوه نی_چان اینا رو از کجا آوردی خیلی نازن✨
تانجیرو نزوکو رو می خواد ببره پیش درخت هه که اونا هم به درخت می خورن😂✨
اوبانای : این دیگه چه جور شوخی خرکیه ایه؟
میتسوری: ایگو__ اوبانای سان فکر نمی کنم این شوخی باشه .....(اشاره میکنه به درختی که روبهروشون بوده ، در حالی که با اون یکی دستش یه خرگوش آبی رو بغلش گرفته.)
اوبانای: ... این دیگه چه کوف___ چه چیزیه؟😶
(سوهی: باید مؤدب باشه پیش عشقش 🌚✨)
سانمی و کانائه کنار هم بودن که یهو دورشون پر از درخت شد ، سانمی رفت کنار کانائه و گفت : نگران نباش ، نمی زارم آسیب ببینی👍😘
(خدایی حال می کنید چه سانمی رو جذاب و رمانتیک کردم؟🤡👀😂✨️)
کانائه: شینوبو! کجایی؟ کانائو؟
سانمی: هوی !! کسی میشنوه؟!
اوبانای: می شنویم ولی به زور ، انقدر هم داد نزن فایده نداره💢
سوتاکو دنبال گیو بود ولی به جاش آئویی رو پیدا کرد .
از اونور ، شینوبو داشت صدای کانائه رو دنبال می کرد که یه چیزی از جلوش رد شد و عقب عقب رفت که یهووووو
خورد به گیو🌚✨نزدیک بود بیوفته که گیو گرفتش
شینوبو: اوه ببخشید تومیوکا سان___
گیو: مشکلی نیست؛ حالت خوبه؟ آسیب ندیدی؟
شینوبو: نه ممنونم...
شینوبو با خودش فکر کرد که:[چرا باید نگران من باشه؟ من تا حالا چیزی جز دعوا باهاش نداشتم😐¹]
در حالی که درخت ها از هر طرف سبز می شدن و بین همشون دیوار می کشیدن یکی گفت :
《اهم اهم ، خب سلااااااام✨》
ادامه دارد...
¹در رابطه با افکار شینوبو باید بگم که 🤓✨....اگه یادتون باشه چند سال قبل شینوبو و گیو توی اون فروشگاهه که با میتسوری رفته بودن باهم برخورد کردن🌚✨
و اونجا شینوبو حواسش نبوده و با لحن تندی حرف زده و یه فحش هم داده😐😂(مثلا)
بعد از اون شینوبو فکر می کرده گیو به خاطر اون حرفا ازش عصبانی و نارحته از اونور هم گیو فکر می کرده شینوبو ازش متنفره که اونطوری باهاش حرف زده😐😂✨
بعد از اون توی مدرسه هم اونا باهم یکم لج می کنن و سعی می کنن از هم فاصله بگیرن تا اون یکی اذیت نشه 🌚✨
چون فکر می کنن طرف مقابل ازشون متنفره😐
و تامام😂👌🤡
اینم عیدی من به شوما🗿🎀🤡
قرار بود تا بعد از سیزده به در پارت جدید ندم بهتون که دیدم عیده و منم به شدت بیکارم🗿🎀 خب ...
سال نوتون مبارک 👀✨️امیدوارم مثل مار ۴۰۴ این اسب عزیزمون لگد نزنه😀🎀
میتسوری رفت سمت اون درخت عجیب تا یکم اون حس کنجکاویش برطرف شه ، دستش رو گذاشت روی تنه ی درخت و بعد یهو یه صدایی اومد و یه مه غلیظ همه جا رو گرفت ، ماه کامل بود و دقیقا وسط آسمون قرار گرفته بود .
میتسوری یکم ترسیده بود که یهو یه چیزی از کنارش خیلی سریع رد شد و بعد هم یه چیز پشمالو و نرم پرید تو بغلش 😂✨
فکر کنم فهمیدید چیه🗿👌
بله درسته 😐اون یه خرگوش بود 😂🤡
میتسوری یه جیغ خیلی بلند زد و بعد نشست تا ببینه توی تنه درخت چیه🌚✨
و چند تا خرگوش دیگه هم دید ، اما به نظرش عجیب بودن .
تانجیرو و اوبانای و شینوبو هم اومدن کنارش و خرگوش ها رو دیدن 👀 ✨
اوبانای:😐
شینوبو :میتسوری؟
تانجیرو :اوه ... نزوکو_ کیااااااااااا !!! اینا خیلی نازن💖✨
اوبانای: درسته نازن الی نیاز نبود جیغ زنونه بکشی😐
شینوبو:قلبم💖✨
اوبانای: این خرگوشا از کجا اومدن؟
میتسوری:از توی این درخت هه.
آئویی: چی پیدا کردین____آخ!
آئویی در حالی که داشت می دوید سمت اونا خورد به یه درخت دیگه .
آئویی: این درخت عه از کجا اومده دیگه؟
شینوبو میره پیش آئویی تا ببینه دقیقا چی داره میگه ، ولی اونم به یه درخت خورد.
تانجیرو هم از اونور خرگوش به دست رفت پیش نزوکو .😐
نزوکو: اوه نی_چان اینا رو از کجا آوردی خیلی نازن✨
تانجیرو نزوکو رو می خواد ببره پیش درخت هه که اونا هم به درخت می خورن😂✨
اوبانای : این دیگه چه جور شوخی خرکیه ایه؟
میتسوری: ایگو__ اوبانای سان فکر نمی کنم این شوخی باشه .....(اشاره میکنه به درختی که روبهروشون بوده ، در حالی که با اون یکی دستش یه خرگوش آبی رو بغلش گرفته.)
اوبانای: ... این دیگه چه کوف___ چه چیزیه؟😶
(سوهی: باید مؤدب باشه پیش عشقش 🌚✨)
سانمی و کانائه کنار هم بودن که یهو دورشون پر از درخت شد ، سانمی رفت کنار کانائه و گفت : نگران نباش ، نمی زارم آسیب ببینی👍😘
(خدایی حال می کنید چه سانمی رو جذاب و رمانتیک کردم؟🤡👀😂✨️)
کانائه: شینوبو! کجایی؟ کانائو؟
سانمی: هوی !! کسی میشنوه؟!
اوبانای: می شنویم ولی به زور ، انقدر هم داد نزن فایده نداره💢
سوتاکو دنبال گیو بود ولی به جاش آئویی رو پیدا کرد .
از اونور ، شینوبو داشت صدای کانائه رو دنبال می کرد که یه چیزی از جلوش رد شد و عقب عقب رفت که یهووووو
خورد به گیو🌚✨نزدیک بود بیوفته که گیو گرفتش
شینوبو: اوه ببخشید تومیوکا سان___
گیو: مشکلی نیست؛ حالت خوبه؟ آسیب ندیدی؟
شینوبو: نه ممنونم...
شینوبو با خودش فکر کرد که:[چرا باید نگران من باشه؟ من تا حالا چیزی جز دعوا باهاش نداشتم😐¹]
در حالی که درخت ها از هر طرف سبز می شدن و بین همشون دیوار می کشیدن یکی گفت :
《اهم اهم ، خب سلااااااام✨》
ادامه دارد...
¹در رابطه با افکار شینوبو باید بگم که 🤓✨....اگه یادتون باشه چند سال قبل شینوبو و گیو توی اون فروشگاهه که با میتسوری رفته بودن باهم برخورد کردن🌚✨
و اونجا شینوبو حواسش نبوده و با لحن تندی حرف زده و یه فحش هم داده😐😂(مثلا)
بعد از اون شینوبو فکر می کرده گیو به خاطر اون حرفا ازش عصبانی و نارحته از اونور هم گیو فکر می کرده شینوبو ازش متنفره که اونطوری باهاش حرف زده😐😂✨
بعد از اون توی مدرسه هم اونا باهم یکم لج می کنن و سعی می کنن از هم فاصله بگیرن تا اون یکی اذیت نشه 🌚✨
چون فکر می کنن طرف مقابل ازشون متنفره😐
و تامام😂👌🤡
اینم عیدی من به شوما🗿🎀🤡
قرار بود تا بعد از سیزده به در پارت جدید ندم بهتون که دیدم عیده و منم به شدت بیکارم🗿🎀 خب ...
سال نوتون مبارک 👀✨️امیدوارم مثل مار ۴۰۴ این اسب عزیزمون لگد نزنه😀🎀
- ۸.۷k
- ۰۳ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط