بسم الله الرحمن الرحیم
● خون سیاه ●
پارت اول
▼ اینترویو:
یادمه وقتی بچه بودم، همیشه پدر و مادرم میگفتن دنیا جای قشنگ و آرومیه و فقط کافیه خوب برخورد کنی..
و من خوشحال بودم که تو همچین دنیایی زندگی میکنم..
اما اوضاع اونطوری که بهم یاد داده بودن پیش نرفت..
دنیا اونقدری که میگفتن قشنگ و آروم نبود و افراد عوضی زیادی توش بودن که زندگی بقیه رو سخت میکردن..
▼ مقدمه:
اسم من ویکتوره..
اهل یه قبیله بزرگ تو بزرگترین دشت این اطراف هستم..
کل قبیله ما یه روستای بزرگ رو تشکیل میدن که دورش دیوار های سنگی بلندی کشیده شده..
بخوام صادق باشم، ساختن دیوارهای ده متری خیلی دردسر داشت..
برای همین تازگیا اضافش کردیم..
معمولا قبیله های دیگه ای در چند هزار متری ما وجود دارن، با این حال ما رفت و آمدی نداریم و ترجیح میدیم مستقل و جدا زندگی کنیم..
قبیله های دیگه ترجیح میدن صلحآمیز و ساده زندگی کنن..
اما.. این باعث میشه باهم دشمن باشیم یا همچین چیزی.. اونا از ما میترسن..
زندگی تو دشت جالبه اما سختی هایی هم داره..
همه ما از جمله بچه ها و زنهامون برای دفاع از خودمون آموزش های مبارزه با سلاح سرد دیدیم..
و البته قوانینی داریم که باید رعایت بشن..
اولیشم اینه که تا کسی بهت حمله نکرده، نباید بهش حمله کنی..
که البته رعایتش برای من یکم سخته..
همه منو به خشم و جدی بودن میشناسن..
هی منو سرزنش نکن! شما هم اگر در زمان بچگی، تو یه حادثه به دست قدرت طلبا پدر و مادرتونو از دست میدادین همین حسو داشتین!..
جالبه که این افراد زیاد نیستن.. اما زورشون زیاده، حتی نمیدونم چطور!..
اون شب سخت گذشت.. من..
...همش هشت سالم بود.. الان ده سال از اون شب میگذره..
البته.. خیلی راحت راجبش حرف میزنم نه؟
بقیه میگن بخاطر بی احساسیه.. شاید.. هیچ نظری ندارم.. البته مهم هم نیست.. اونا رفتن، در صورتی که گفتن هرگز تنهام نمیزارن.. و حالا که رفتن دیگه دلیلی نداره ناراحت باشم، این کمکم نمیکنه زنده بمونم..
در عوض دوستای جدیدی پیدا کردم..
اکثرشونو تو مبارزه های تمرینی شکست دادم..
بعضیا بخاطر مهارتم تو مبارزه، بهم حسودی میکنن و بعضیا باهام دوست میشن..
بازم برام فرقی نداره..
ولی یه دختر هست که همیشه هوامو داره..
یبار جونمو نجات داد، واقعا بهش مدیونم..
بعد از اون حادثه، سال های زیادی در آرامش بودیم..
قبایل و زورگوهای اطراف از ما حساب میبرن.. و البته قبایل جنگجو مثل ما خیلی کم پیدا میشه ولی گاهی گروهک های کوچیکی ازشون تو فاصله های نه چندان زیاد پیدا میشه.. راستش، گروهک ها زیاد جالب نیستن..
بیشتر مثل سارق رفتار میکنن و گاهی بی دلیل به قبایل حمله میکنن و قارتشون میکنن..
البته نه به ما! همونطور که گفتم ما قبیله قدرتمندی هستیم..
تا اینکه.. ورق برگشت..
▼ چپتر اول:
عامم..
خب.. نظر بدید، ارزش ادامه داره یا نه؟ D:
خودم که دوسش دارم، ویکتور دقیقا روحیه منو داره..😂🤝
✦ بقیه پارتا:
https://wisgoon.com/c/2292226/
پارت اول
▼ اینترویو:
یادمه وقتی بچه بودم، همیشه پدر و مادرم میگفتن دنیا جای قشنگ و آرومیه و فقط کافیه خوب برخورد کنی..
و من خوشحال بودم که تو همچین دنیایی زندگی میکنم..
اما اوضاع اونطوری که بهم یاد داده بودن پیش نرفت..
دنیا اونقدری که میگفتن قشنگ و آروم نبود و افراد عوضی زیادی توش بودن که زندگی بقیه رو سخت میکردن..
▼ مقدمه:
اسم من ویکتوره..
اهل یه قبیله بزرگ تو بزرگترین دشت این اطراف هستم..
کل قبیله ما یه روستای بزرگ رو تشکیل میدن که دورش دیوار های سنگی بلندی کشیده شده..
بخوام صادق باشم، ساختن دیوارهای ده متری خیلی دردسر داشت..
برای همین تازگیا اضافش کردیم..
معمولا قبیله های دیگه ای در چند هزار متری ما وجود دارن، با این حال ما رفت و آمدی نداریم و ترجیح میدیم مستقل و جدا زندگی کنیم..
قبیله های دیگه ترجیح میدن صلحآمیز و ساده زندگی کنن..
اما.. این باعث میشه باهم دشمن باشیم یا همچین چیزی.. اونا از ما میترسن..
زندگی تو دشت جالبه اما سختی هایی هم داره..
همه ما از جمله بچه ها و زنهامون برای دفاع از خودمون آموزش های مبارزه با سلاح سرد دیدیم..
و البته قوانینی داریم که باید رعایت بشن..
اولیشم اینه که تا کسی بهت حمله نکرده، نباید بهش حمله کنی..
که البته رعایتش برای من یکم سخته..
همه منو به خشم و جدی بودن میشناسن..
هی منو سرزنش نکن! شما هم اگر در زمان بچگی، تو یه حادثه به دست قدرت طلبا پدر و مادرتونو از دست میدادین همین حسو داشتین!..
جالبه که این افراد زیاد نیستن.. اما زورشون زیاده، حتی نمیدونم چطور!..
اون شب سخت گذشت.. من..
...همش هشت سالم بود.. الان ده سال از اون شب میگذره..
البته.. خیلی راحت راجبش حرف میزنم نه؟
بقیه میگن بخاطر بی احساسیه.. شاید.. هیچ نظری ندارم.. البته مهم هم نیست.. اونا رفتن، در صورتی که گفتن هرگز تنهام نمیزارن.. و حالا که رفتن دیگه دلیلی نداره ناراحت باشم، این کمکم نمیکنه زنده بمونم..
در عوض دوستای جدیدی پیدا کردم..
اکثرشونو تو مبارزه های تمرینی شکست دادم..
بعضیا بخاطر مهارتم تو مبارزه، بهم حسودی میکنن و بعضیا باهام دوست میشن..
بازم برام فرقی نداره..
ولی یه دختر هست که همیشه هوامو داره..
یبار جونمو نجات داد، واقعا بهش مدیونم..
بعد از اون حادثه، سال های زیادی در آرامش بودیم..
قبایل و زورگوهای اطراف از ما حساب میبرن.. و البته قبایل جنگجو مثل ما خیلی کم پیدا میشه ولی گاهی گروهک های کوچیکی ازشون تو فاصله های نه چندان زیاد پیدا میشه.. راستش، گروهک ها زیاد جالب نیستن..
بیشتر مثل سارق رفتار میکنن و گاهی بی دلیل به قبایل حمله میکنن و قارتشون میکنن..
البته نه به ما! همونطور که گفتم ما قبیله قدرتمندی هستیم..
تا اینکه.. ورق برگشت..
▼ چپتر اول:
عامم..
خب.. نظر بدید، ارزش ادامه داره یا نه؟ D:
خودم که دوسش دارم، ویکتور دقیقا روحیه منو داره..😂🤝
✦ بقیه پارتا:
https://wisgoon.com/c/2292226/
- ۱۵.۲k
- ۲۴ اسفند ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۱۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط