عاشقانه های شبنم
یه روز خوب تو دشت
در آغوشِ دشتِ بنفش،
جایی که باد، عطرِ گلها را
آرامآرام در آسمان میپاشید،
دختری میانِ این همه زیبایی،
غرقِ تماشای زندگی بود...
چشمهایش پر از روشنایی بود
و لبخندش شبیه پنجرهای
که بعد از روزهای ابری،
رو به آفتاب باز شده باشد.
نسیم، موهایش را نوازش میکرد
و گلهای بنفش
در سکوتِ لطیفِ دشت میرقصیدند؛
انگار طبیعت آمده بود
تا به او یادآوری کند
هنوز چیزهای زیادی
برای دوست داشتن وجود دارد...
آن لحظه نه گذشته مهم بود،
نه فردا؛
او فقط «امروز» را در آغوش گرفته بود؛
با تمامِ سادگیاش،
با تمامِ زیباییاش،
با تمامِ قلبش.
شاید زندگی همین باشد؛
گاهی میانِ هزاران نگرانی،
یک دشتِ کوچکِ آرامش پیدا کنی
و بفهمی خوشبختی
همیشه در رسیدن به خواستهها نیست؛
گاهی در تواناییِ دیدنِ زیباییهاییست
که همیشه کنارمان بودهاند.
و چه زیباست
وقتی آدم یاد میگیرد
بهجای منتظر ماندن برای یک روزِ بهتر،
همین امروز را
به زیباترین روزِ زندگیاش تبدیل کند...
شبنم
در آغوشِ دشتِ بنفش،
جایی که باد، عطرِ گلها را
آرامآرام در آسمان میپاشید،
دختری میانِ این همه زیبایی،
غرقِ تماشای زندگی بود...
چشمهایش پر از روشنایی بود
و لبخندش شبیه پنجرهای
که بعد از روزهای ابری،
رو به آفتاب باز شده باشد.
نسیم، موهایش را نوازش میکرد
و گلهای بنفش
در سکوتِ لطیفِ دشت میرقصیدند؛
انگار طبیعت آمده بود
تا به او یادآوری کند
هنوز چیزهای زیادی
برای دوست داشتن وجود دارد...
آن لحظه نه گذشته مهم بود،
نه فردا؛
او فقط «امروز» را در آغوش گرفته بود؛
با تمامِ سادگیاش،
با تمامِ زیباییاش،
با تمامِ قلبش.
شاید زندگی همین باشد؛
گاهی میانِ هزاران نگرانی،
یک دشتِ کوچکِ آرامش پیدا کنی
و بفهمی خوشبختی
همیشه در رسیدن به خواستهها نیست؛
گاهی در تواناییِ دیدنِ زیباییهاییست
که همیشه کنارمان بودهاند.
و چه زیباست
وقتی آدم یاد میگیرد
بهجای منتظر ماندن برای یک روزِ بهتر،
همین امروز را
به زیباترین روزِ زندگیاش تبدیل کند...
شبنم
- ۶۱۹
- ۱۲ مهر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط