{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

🖤 غریبه‌ای که حس آشنایی داشت

🖤 غریبه‌ای که حس آشنایی داشت

پارت ۱۳ | «فقط یه چیز می‌خریم!» 🛍️😂

ماشین جلوی مرکز خرید توقف کرد.

جیا از همان لحظه‌ای که پیاده شد، با چشم‌های کنجکاو به مغازه‌ها نگاه می‌کرد.

تهیونگ کنارش ایستاد.

— خب، از کجا شروع کنیم؟

جیا با هیجان گفت:

— از همه‌جا!

جونگ‌کوک که پشت سرشان آمده بود، فوراً گفت:

— نه.

جیا برگشت.

— چرا؟

— قرار نیست کل مرکز خرید رو بگردیم.

جیا دست به سینه شد.

— پس کجا بریم؟

جونگ‌کوک گفت:

— اول چیزهایی که واقعاً لازم داری.

جیا چند ثانیه فکر کرد.

— خب... من واقعاً به همه‌چیز نیاز دارم.

تهیونگ خندید.

— شروع شد.

جیا دست تهیونگ را گرفت و کشید.

— بیا بریم!

تهیونگ خندید.

— صبر کن، من هنوز آماده نیستم!

جونگ‌کوک پشت سرشان راه افتاد.

— فقط یه چیز می‌خریم.

جیا همان‌طور که جلو می‌رفت گفت:

— باشه.

تهیونگ زیر لب گفت:

— این «باشه» اصلاً قابل اعتماد نیست.

اول وارد یک فروشگاه لباس شدند.

جیا چند لباس را نگاه کرد.

یکی را برداشت.

— این قشنگه.

جونگ‌کوک گفت:

— بردار.

جیا لباس دوم را برداشت.

— اینم قشنگه.

— اونم بردار.

لباس سوم.

— این چطور؟

— بردار.

جیا با تعجب به جونگ‌کوک نگاه کرد.

— تو برای همه‌شون می‌گی بردار!

جونگ‌کوک گفت:

— خودت گفتی لازم داری.

جیا لبخند زد.

— پس من خیلی چیز لازم دارم.

تهیونگ خندید.

— جونگ‌کوک، خودت اجازه دادی.

جونگ‌کوک نگاهش کرد.

— هنوز تموم نشده.

جیا لباس چهارم را برداشت.

— اینم؟

جونگ‌کوک آه کشید.

— اونم.

جیا لباس را روی دستش گذاشت.

— عالیه!

چند دقیقه بعد...

جیا با یک عالمه لباس از اتاق پرو بیرون آمد.

تهیونگ با دیدن لباس‌ها چشم‌هایش گرد شد.

— جیا...

— بله؟

— قرار نبود فقط چندتا لباس برداری؟

جیا خیلی جدی گفت:

— اینا چندتان.

تهیونگ به حجم لباس‌ها نگاه کرد.

— اینا «چندتا» نیستن!

جیا شانه بالا انداخت.

— خب، چندتای زیادن. 😂

جونگ‌کوک دستش را روی پیشانی‌اش گذاشت.

— من چرا گفتم بردار؟

جیا با لبخند گفت:

— چون آدم مهربونی هستی.

جونگ‌کوک جواب داد:

— از این جمله علیه خودم استفاده نکن.

جیا خندید.

— دیر شد.

تهیونگ هم خندید.

— جونگ‌کوک، فکر کنم اون یک چیز رو خیلی جدی گرفته.

جونگ‌کوک به جیا نگاه کرد.

— فقط یک چیز دیگه.

جیا فوراً گفت:

— باشه.

جونگ‌کوک با شک پرسید:

— چی؟

جیا به فروشگاه بعدی اشاره کرد.

— فقط یک چیز از اونجا.

جونگ‌کوک چند ثانیه به او نگاه کرد.

— من این جمله رو باور نمی‌کنم.

جیا لبخند زد.

— ولی من باورش دارم. 😂🖤
دیدگاه ها (۰)

🖤 غریبه‌ای که حس آشنایی داشت پارت ۱۴ | «فقط یک چیز دیگه!» 😂🛍...

🖤 غریبه‌ای که حس آشنایی داشت پارت ۱۵ | «هدیه‌های کوچیک» 🎁😂 ب...

🖤 غریبه‌ای که حس آشنایی داشت پارت ۱۲ | «اولین خرید جیا» 🛍️😂 ...

🖤 غریبه‌ای که حس آشنایی داشت پارت ۱۱ | «مسئول خوردن وارد عمل...

🖤 غریبه‌ای که حس آشنایی داشتفصل دوم | پارت ۱۴ | «اولین انتخا...

🖤 غریبه‌ای که حس آشنایی داشتفصل دوم | پارت ۱۷ | «بابا، فقط ی...

🖤 غریبه‌ای که حس آشنایی داشتفصل دوم | پارت ۲۱ | «انتخاب جیا»...

🖤 غریبه‌ای که حس آشنایی داشتفصل دوم | پارت ۱۹ | «یک جای خاص»...

🖤 غریبه‌ای که حس آشنایی داشتفصل دوم | پارت ۱۵ | «نقشه‌ی جیا»...

🖤 غریبه‌ای که حس آشنایی داشتفصل دوم | پارت ۷ | «یه درخواست ک...

🖤 غریبه‌ای که حس آشنایی داشتفصل دوم | پارت ۱۶ | «هدفِ نقشه» ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط