{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

معامله

معامله
p35
جونگ‌کوک با شیطنت دست تهیونگ را گرفت.

«بریم؟»

تهیونگ نگاهی به او انداخت.

جونگ‌کوک لبخند زد:

«جذاب‌ترین لباست رو بپوش... منم همین‌طور.»

تهیونگ ابرویش را بالا برد.

«قراره کجا بریم؟»

جونگ‌کوک با خنده گفت:

«نمی‌گم.»

«باز شروع شد.»

«فقط اعتماد کن.»

تهیونگ آهی کشید، اما لبخند کوچکی گوشه‌ی لبش نشست.

«باشه.»

جونگ‌کوک با ذوق گفت:

«پس مسابقه داریم. ببینیم کدوممون جذاب‌تر می‌شه.»

تهیونگ خیلی خونسرد جواب داد:

«از الان می‌دونم برنده کیه.»

جونگ‌کوک چشم‌هایش را ریز کرد.

«کی؟»

تهیونگ نزدیک شد و آرام گفت:

«تو.»

جونگ‌کوک برای لحظه‌ای سرخ شد.

«...این تقلب بود.»

تهیونگ خندید.

«برو آماده شو.»جونگ‌کوک رفت سمت اتاق لباس‌ها و چند دقیقه بعد برگشت.

لباسی پوشیده بود که تهیونگ از همان اول با دیدنش غیرتی می‌شد؛ هر بار می‌گفت:

«مردم نباید تو رو با این لباس ببینن.»

اما جونگ‌کوک هر بار عمداً همان لباس را انتخاب می‌کرد.

تهیونگ همین که او را دید، چند ثانیه ساکت ماند.

جونگ‌کوک با شیطنت چرخید.

«خب؟»

تهیونگ آهسته گفت:

«باز هم همین لباس؟»

«آره.»

«می‌دونی من ازش خوشم نمیاد.»

جونگ‌کوک لبخند زد.

«می‌دونم.»

«پس چرا هر بار می‌پوشیش؟»

جونگ‌کوک نزدیک شد و یقه‌ی لباس تهیونگ را مرتب کرد.

«چون وقتی حسود می‌شی، خیلی بامزه می‌شی.»

تهیونگ ابرویش را بالا برد.

«من حسود نیستم.»

جونگ‌کوک خندید.

«باشه، آلفای غیرحسود.»

تهیونگ آهی کشید.

«فقط امشب ازم دور نشو.»

جونگ‌کوک دستش را گرفت.

«قول.»

بعد با لبخند اضافه کرد:

«ولی اگه کسی زیاد نگام کرد، تقصیر من نیست.»

تهیونگ نگاهش کرد.

«پس تقصیر اون‌هاست.»

جونگ‌کوک خندید.

«دیدی؟ غیرتی شدی.»

تهیونگ دستش را گرفت و به سمت در برد.

«بیا بریم قبل از اینکه پشیمون بشم.»جونگ‌کوک نگاهی به کیارش انداخت و بعد به تهیونگ گفت:

«بچه رو بردار، یه پتر هم بردار.»

تهیونگ ابرو بالا انداخت.

«پتر؟ برای چی؟»

جونگ‌کوک خندید.

«برای احتیاط. ممکنه امشب بیشتر از چیزی که فکر می‌کنیم بیرون بمونیم.»

تهیونگ به ساعت نگاه کرد و بعد کیارش را با احتیاط از گهواره برداشت.

«باشه. ولی اگه کیارش خسته شد، مستقیم برمی‌گردیم.»

جونگ‌کوک با شیطنت گفت:

«چشم، آلفا.»جونگ‌کوک با شیطنت به تهیونگ نگاه کرد.

«می‌خوای کیا رو ببریم؟»

تهیونگ نگاهی به کیارش انداخت که هنوز خواب‌آلود بود.

«آره. اگه حالش خوب باشه.»

جونگ‌کوک لبخند زد.

«پس امشب سه‌نفری می‌ریم.»

تهیونگ پتو را دور کیارش مرتب کرد.

«ولی اگه خوابش گرفت یا بی‌قرار شد، برمی‌گردیم.»

جونگ‌کوک دست تهیونگ را گرفت.

«قبوله.»

بعد خم شد و گونه‌ی کیارش را آرام بوسید.

«کیا کوچولو، امشب با مامان و بابا میای بیرون.»کیارش هنوز خواب عمیقی بود. جونگ‌کوک با احتیاط لباس کوچکش را تنش کرد و پتو را دورش پیچید.

آرام زمزمه کرد:

«بریم دیگه...»

تهیونگ کیارش را با دقت در صندلی مخصوصش گذاشت و مطمئن شد همه‌چیز محکم و امن است. بعد خودش پشت فرمان نشست و موتور ماشین را روشن کرد.

ماشینشان یک BMW خاکستری بود؛ شیک و چشمگیر، درست مثل خودشان.

جونگ‌کوک کنار تهیونگ نشست و نگاهی به صندلی عقب انداخت.

«خوابش هنوز سنگینه.»

تهیونگ آینه را تنظیم کرد.

«خوبه. بذار بخوابه.»

جونگ‌کوک لبخند زد.

«پس امشب فقط من و تو بیداریم.»

تهیونگ ماشین را آرام از محوطه‌ی عمارت خارج کرد.

«و یک آلفای کوچولو که هر لحظه ممکنه بیدار بشه.»

جونگ‌کوک خندید.

«کیا امشب قرار نیست مزاحم قرارمون بشه.»

تهیونگ نگاهی کوتاه به او انداخت.

«قول نمی‌دم.»

جونگ‌کوک سرش را به صندلی تکیه داد و با لبخند گفت:

«پس بریم... امشب رو برای خودمون می‌خوام.»
دیدگاه ها (۰)

تک پارتی، تهکوک | «قرار نبود عاشقت بشم»ساعت نزدیک دو نیمه‌شب...

#تاج_و_طوفانپارت ۱۸۱: بازجویی شبانهشب شده بود.همه کم‌کم آماد...

🖤 غریبه‌ای که حس آشنایی داشتفصل دوم | پارت ۱۵ | «نقشه‌ی جیا»...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط