{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

تک پارتی

«سه قلب کنار دریا»

خورشید داشت کم‌کم به سمت افق می‌رفت و آسمان را نارنجی و صورتی می‌کرد. صدای موج‌ها با خنده‌های یک بچه‌ی کوچولو قاطی شده بود.
تهیونگ روی شن‌ها نشسته بود و پاچه‌های شلوارش را بالا زده بود. پسر کوچولوشان، «آریا»، با قدم‌های کوتاه سمت آب می‌دوید.
جونگکوک از پشت سرش صدا زد:

«آریا! خیلی جلو نرو کوچولو!»

آریا برگشت و با خنده گفت: «بابااا، فقط یه کوچولو!»

تهیونگ خندید و به جونگکوک نگاه کرد. «دقیقاً شبیه خودته.»

جونگکوک ابرویش را بالا انداخت. «من؟! من که هیچ‌وقت این‌قدر شیطون نبودم.»

تهیونگ زد زیر خنده. «می‌خوای
خاطرات بچگیت رو برات تعریف کنم؟»

جونگکوک سریع گفت: «نه! اصلاً لازم نیست!»

آریا که حرف‌هایشان را شنیده بود، خودش را بین آن دو انداخت و دست
هر دوشان را گرفت.

«بیاین با هم بریم توی آب!»

جونگکوک و تهیونگ به هم نگاه کردند و بعد همزمان لبخند زدند.
چند دقیقه بعد، هر سه نفر کنار موج‌ها بودند. آریا با دست‌های کوچکش آب را به سمت پدرهایش
می‌پاشید و از خنده ریسه می‌رفت.

جونگکوک وانمود کرد خیلی عصبانی شده: «آریااا! الان گیرت آوردم!»

آریا جیغ شادی کشید و پشت تهیونگ پنهان شد.

تهیونگ خندید: «بیا پشت بابا قایم شو! من ازت محافظت می‌کنم.»

جونگکوک نزدیک شد و گفت: «پس هر دوتاتون رو می‌گیرم.»

آریا دست تهیونگ را گرفت و هر سه با خنده روی شن‌ها افتادند.
وقتی هوا تاریک‌تر شد، آریا خسته سرش را روی شانه‌ی تهیونگ گذاشت و کم‌کم خوابش برد.
جونگکوک پتو را روی پسرشان کشید و آرام کنارشان نشست.

تهیونگ با لبخند به آریا نگاه کرد. «فکر کنم امروز بهترین روزش بود.»

جونگکوک دست تهیونگ را گرفت و به دریای آرام خیره شد.
«برای منم همین‌طور.»

موج‌ها آرام به ساحل می‌رسیدند و سه سایه‌ی کنار هم روی شن‌ها کشیده شده بود؛ یک خانواده‌ی کوچک، زیر آسمان پرستاره.

خوب بود خیلی سریع نوشتم 🥳
دیدگاه ها (۱۲)

𝑩𝒆𝒉𝒊𝒏𝒅 𝒕𝒉𝒆 𝑴𝒂𝒔𝒌𝑷𝒂𝒓𝒕 𝟏𝟕ویو اِریاصدای قدم‌ها هر لحظه نزدیک‌تر ...

پارت ششم: فاصله ی کمقبل از اینکه جونگکوک جواب بدهد، صدای شکس...

دردسرهای بچه داری پارت ۱۵

دردسرهای بچه داری پارت۶

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط