بے"تو" مهتاب شبے را همگان میدانند
بے"تو" مهتاب شبے را همگان میدانند
همگان شعر دو چشمان "تو" را میخوانند...
"تو" که از کوچه ے غمگین دلم میگذرے!
"تو" که از راز دلم با خبرے!
"تو" چرا رسم وفایت گم شد؟!
برق چشمان سیاهت گم شد؟!
با " توأم " ای مهِ مهتابِ شبان...
با " تو " ای زلف پریشان جهان...
بے"تو" صد خاطره ام گریان است...
بے"تو" اشکم شاعر باران است...
بے"تو" دیگر نفسم بند آمد!
بے"تو" جوے "دل" من خشکیده ست
با "تو" از قصه عشقم گفتم و "تو" در اوج سکوت؛
با نگاهے پر تردید و خمود ؛
گفتے از: " عشق حذر کن " نفسم بند آمد !!
قافیه یک دل خوش سیری چند ..
همگان شعر دو چشمان "تو" را میخوانند...
"تو" که از کوچه ے غمگین دلم میگذرے!
"تو" که از راز دلم با خبرے!
"تو" چرا رسم وفایت گم شد؟!
برق چشمان سیاهت گم شد؟!
با " توأم " ای مهِ مهتابِ شبان...
با " تو " ای زلف پریشان جهان...
بے"تو" صد خاطره ام گریان است...
بے"تو" اشکم شاعر باران است...
بے"تو" دیگر نفسم بند آمد!
بے"تو" جوے "دل" من خشکیده ست
با "تو" از قصه عشقم گفتم و "تو" در اوج سکوت؛
با نگاهے پر تردید و خمود ؛
گفتے از: " عشق حذر کن " نفسم بند آمد !!
قافیه یک دل خوش سیری چند ..
- ۱.۲k
- ۳۰ شهریور ۱۳۹۴
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط