قسمت ۷
در اتاق انتظار عروسی باز شد.ویلیام بود.چشم هاش از استرس و اعصبانیت سخن می گفتند.روی ی مبل وسط اتاق نشسته بودم.جلو آمد و زانو زد.نگاهم رو از دزدیم.با اینکه دوماه گذشته هنوز نمی تونم تو چشماش نگاه کنم چون با هر نگاه یاد چشمان پر از هوی و هوس آن شب می افتم.
بعد از اینکه زانو زد.چند دقیقهای سکوت پیشه کرد.احساس سنگینی نگاهش رو حس میکردم؛حس کردم یک کالا هستم که خودم رو خوشگل کردم تا کسی مرا بخرد.آیا این حق من بود که بیعشق تن به ازدواج دهم؟.من هنوز ۱۹سالم بود.من هنوز از تاریکی شب میترسم،چطور مسئولیت یک زندگی که زندگی غیرعادی هم هست رو قبول کنم.
ویلیام با صدای آرام گفت:((تاکنون زنی به زیبای تو ندیده بودم،از تمام وجود خوشحالم که مرا پذیرفتی؛البته که میدانم با اجبار سر این صندلی نشستهای و اگر میشد مرا تیکه تیکه میکردی اما من نیاز به زمان ندارم تا عشقم رو بهت ثابت کنم،تو الان می تونی کلیسا رو ترک کنی اما بدون تو هر کجای این جهان هستی بری میام دنبالت و هرگز مثل این دوسال گمت نمیکنم؛و بدان من بندبند وجودم متعلق به تو هست عروسک قشنگم.
بعد از این حرفش سکوت کرد و سرش رو روی پاهام گذاشت و سکوتی داخل اتاق پیچید.چند قطره اشک از چشمانم سرازیر شد اما نذاشتم گریهام بگیرد.به حرف هاش فکر کردم و این که من دوسال از دست او رها بودم به خاطر این بود که مرا گم کرده بود نه اینکه مرا رها کرده باشه.این موضوع برایم بیشتر ترسناک بود تا رمانتیک.و تلاش هایم برای اینکه او متوجه تنفرم نشه شکست خورده بود.من راهی برای فرار نداشتم.چون نه ویلیام مرا رها میکرد نه سایه ترس از گذشته و پدر و مادرم.
سرش را بلند کرد و گفت:عروسک قشنگم میشه ی چیزی بگی،بخدا دارم از استرس و ترس اینکه تو جواب نه بگی میمیرم.التماست می کنم عروسک ی چیزی بگو).
دوست نداشتم چیزی بگم ولی او لحظه ویلیام حالش خوب نبود حتا می تونست بزنه گریه کنه؛انگار کسی چیزی بهش گفته بود.با لحنی ضعیف و شکننده گفتم:(چرا فکر کردی من آنقدر شجاع هستم که از دست تو فرار کنم؟.) اضافه کرد نمی دونم چرا ولی فرار که نمی کنی؟گفتم من اگه می تونستم فرار کنم همون شب از دست فرار می کردم که الان مجبور نبود اینجا نشسته بودم. گفت پس عروسک قشنگم بریم؟مهمون ها منتظرند. بلند شدم دستم رو گرفت بوس کرد و رفتیم.دلم می خواست لبخند بزنم اما دلیلی برای لبخند نبود.
------------------------------------
#بی_تی_اس #ایران #جنگ #اینستاگرام
بعد از اینکه زانو زد.چند دقیقهای سکوت پیشه کرد.احساس سنگینی نگاهش رو حس میکردم؛حس کردم یک کالا هستم که خودم رو خوشگل کردم تا کسی مرا بخرد.آیا این حق من بود که بیعشق تن به ازدواج دهم؟.من هنوز ۱۹سالم بود.من هنوز از تاریکی شب میترسم،چطور مسئولیت یک زندگی که زندگی غیرعادی هم هست رو قبول کنم.
ویلیام با صدای آرام گفت:((تاکنون زنی به زیبای تو ندیده بودم،از تمام وجود خوشحالم که مرا پذیرفتی؛البته که میدانم با اجبار سر این صندلی نشستهای و اگر میشد مرا تیکه تیکه میکردی اما من نیاز به زمان ندارم تا عشقم رو بهت ثابت کنم،تو الان می تونی کلیسا رو ترک کنی اما بدون تو هر کجای این جهان هستی بری میام دنبالت و هرگز مثل این دوسال گمت نمیکنم؛و بدان من بندبند وجودم متعلق به تو هست عروسک قشنگم.
بعد از این حرفش سکوت کرد و سرش رو روی پاهام گذاشت و سکوتی داخل اتاق پیچید.چند قطره اشک از چشمانم سرازیر شد اما نذاشتم گریهام بگیرد.به حرف هاش فکر کردم و این که من دوسال از دست او رها بودم به خاطر این بود که مرا گم کرده بود نه اینکه مرا رها کرده باشه.این موضوع برایم بیشتر ترسناک بود تا رمانتیک.و تلاش هایم برای اینکه او متوجه تنفرم نشه شکست خورده بود.من راهی برای فرار نداشتم.چون نه ویلیام مرا رها میکرد نه سایه ترس از گذشته و پدر و مادرم.
سرش را بلند کرد و گفت:عروسک قشنگم میشه ی چیزی بگی،بخدا دارم از استرس و ترس اینکه تو جواب نه بگی میمیرم.التماست می کنم عروسک ی چیزی بگو).
دوست نداشتم چیزی بگم ولی او لحظه ویلیام حالش خوب نبود حتا می تونست بزنه گریه کنه؛انگار کسی چیزی بهش گفته بود.با لحنی ضعیف و شکننده گفتم:(چرا فکر کردی من آنقدر شجاع هستم که از دست تو فرار کنم؟.) اضافه کرد نمی دونم چرا ولی فرار که نمی کنی؟گفتم من اگه می تونستم فرار کنم همون شب از دست فرار می کردم که الان مجبور نبود اینجا نشسته بودم. گفت پس عروسک قشنگم بریم؟مهمون ها منتظرند. بلند شدم دستم رو گرفت بوس کرد و رفتیم.دلم می خواست لبخند بزنم اما دلیلی برای لبخند نبود.
------------------------------------
#بی_تی_اس #ایران #جنگ #اینستاگرام
- ۳۳.۴k
- ۰۲ مهر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط