خستــه ام…

خستــه ام…

از صبوری خستـــه ام…

از فریـــادهایی که در گلویـــم خفـه ماند…

از اشــک هایی که قـاه قـاه خنـــده شد…

و از حـــرف هایی که زنده به گـــور گشت در گــورستان دلم

آســان نیست در پس خـــنده های مصــنوعی گریــه های دلت را ،

در بی پنـــاهیت در پشت هـــزاران دروغ پنهـــان کنی…

این روزهــا معنی را از زندگـــی حذف کــرده ام…
برایــم فرق نمـــی کند روزهایـــم را چگونــه قربانـی کنم
دیدگاه ها (۲)

♛ مرضیــه♜♚♥ ℒ♡ⓥℯॐ ♌🌞 ✿دلم خون است و کس از حالِ این دل باخبر...

╭─────────────── 🎀💜🎀 ───────────────╮🥹🦋 رمان‌خونای قشنگم، یه...

پارت: 16 (بخش2) **زاویه دید: هیزل*ساعت دوازده و نیم ظهر، کاف...

خــستــہ اماز صبورے خــستـــہ اماز فــریــــادهایے که در گــ...

خــستــہ اماز صبورے خــستـــہ اماز فــریــــادهایے که در گــ...

خسته ام...از صبوری خسته ام...از فریادهایی که در گلویم خفه ما...

خــستــہ امـ …از صبورے خــستـــہ ام …از فــَریــــادهایے که ...

خــستــہ امـ …از صبورے خــستـــہ ام …از فــَریــــادهایے که ...

خسته ام …از صبوری خسته ام …از فریادهایی که در گلویم خفه ماند...

fereshteh خستـــــــــــــــــه ام خسته از صبوری از فریادها...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط