{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

پارت: 16 (بخش2)

پارت: 16 (بخش2)

**زاویه دید: هیزل*

ساعت دوازده و نیم ظهر، کافه‌تریای مدرسه مثل یه دیگِ جوشان از صدا، خنده‌های کرکننده‌ی فیک، بوی تندِ سیب‌زمینی سرخ‌کرده‌ی مونده و پلاستیکِ گرم‌شده بود. سینیِ ناهارم رو کوبیدم روی میزِ همیشگی‌مون تو تاریک‌ترین و دورترین نقطه‌ی ممکن از پنجره‌های قدیِ کافه که قلمروی اختصاصیِ بچه‌پولدارها و اکیپِ استون بود.

کلوئی با اون خط‌چشمِ گربه‌ایِ تیزش که می‌تونست آدم رو بکشه و موهای لخت صورتیش ، قبل از اینکه حتی بتونم بشینم، با چنگال پلاستیکی‌اش مثل یه شمشیر به سمتم نشونه رفت.
«خب، خب، خب...» کلوئی با چشم‌های ریزشده و لحنی که بوی بازجویی می‌داد گفت: «یا دیشب شیفتت تو اون هتلِ کوفتی انقدر فاجعه بوده که امروز شبیه زامبی‌های سریال واکینگ دد شدی، یا... شایعاتی که از صبح تو کانالِ گاسیپِ مدرسه مثل ویروس پخش شده، واقعیت داره.»

سینی‌ام رو هول دادم جلو. اشتهام صفر بود. «چه شایعه‌ی مزخرفی دوباره؟»
امیلی، که داشت با یه تمرکزِ ترسناک پوستِ یه سیبِ قرمز رو به صورت یه نوارِ طولانی و پیوسته می‌کند، بدون اینکه سرش رو بیاره بالا خیلی خونسرد گفت: «شایعه‌ی اینکه ولیعهدِ مدرسه‌ی ما، شاهزاده زین استون، دیشب تو مهمونیِ خیریه، خانواده‌ی هندرسون رو به خاطرِ تو شسته و پهن کرده رو بندِ رخت. و بعدش هم مثل این شوالیه‌های تاریکی، دستت رو گرفته و تو رو از دستِ اژدها نجات داده.»

«اژدها؟ جدی؟» یه نفس عمیقِ صدادار کشیدم و روی صندلی ولو شدم. «اولاً که اون شوالیه نیست، بیشتر شبیه یه بچه‌پولدارِ کلافه‌ست. دوماً، مادرِ تایلر با اون حجم از ژل و بوتاکس بیشتر شبیه یه وزغِ بادکرده بود تا اژدها. سوماً... تو رو خدا بس کنید. هیچ‌کس من رو نجات نداد. قضیه اصلاً اون‌طوری که این بیکارها دارن پیازداغش رو زیاد می‌کنن، نبود!»

کلوئی چنگالش رو ول کرد، تا کمر خم شد روی میز، دست‌هاش رو تو هم قفل کرد و با یه لحنِ به شدت جدی و هشداردهنده گفت: «ببین هیزل، من تو رو می‌شناسم. تو الان داری جون می‌کَنی که قضیه رو کوچیک و بی‌اهمیت جلوه بدی چون رسماً گرخیدی. اما گوش کن چی بهت می‌گم خواهر من... پسرهایی مثل زین استون، دقیقاً همون وقت‌هایی که فازِ بتمن برمی‌دارن و می‌خوان نقشِ ناجی رو بازی کنن، از همیشه سمی‌تر و خطرناک‌ترن.»

«کلوئی، من که نگفتم اون...»
کلوئی نذاشت جملم تموم بشه و پرید وسط حرفم: «این یه حقیقته! گولِ اون فکِ زاویه‌دار و عطرِ گرون‌قیمت و چشماش مشکی خمارش رو نخور. اونا می‌دونن چطور جذاب باشن. اونا بلدن چطور با یه نگاهِ عمیق، با یه جمله‌ی خفنِ دفاعی، یا با یه حرکتِ ظاهراً مردونه، کلِ سیستمِ دفاعیِ تو رو هک کنن. جذابیتِ لعنتیِ اونا تو همین خطرناک بودنشونه! زین استون یه پسرِ یاغیه که از قوانینِ باباش خسته شده و حالا دنبالِ یه پروژه‌ی جدید و هیجان‌انگیز می‌گرده تا باهاش حرصِ باباش رو دربیاره. یه دخترِ بورسیه‌ایِ سرکش؟ چه سوژه‌ای بهتر از این؟ نذار اون پروژه‌ی سرگرم‌کننده‌اش تو باشی، هیزل. اینا وقتی از بازیشون خسته بشن، برمی‌گردن تو عمارت‌های شیشه‌ایشون و تو می‌مونی با یه قلبِ پودر شده و یه بورسیه که با یه تلفنِ باباش لغو می‌شه.»

کلماتِ کلوئی مثل یه سطل آبِ یخِ مخلوط با شیشه خرده بود که ریختن رو سرم. حرف‌هاش بی‌رحمانه بود، اما یه حقیقتِ کثیف توشون پنهان بود که نمی‌تونستم منکرش بشم. دهنم رو باز کردم تا بگم آره، حق با توئه، که یهو امیلی سیبِ نیمه‌پوست‌کنده‌اش رو گذاشت تو پیش‌دستی و آه کشید.

امیلی با لحنِ آروم همیشگیش، اما با چشم‌هایی که پر از دقت بود گفت: «نمی‌دونم کلوئی... به نظرم داری خیلی سیاه‌وسفید و کلیشه‌ای به قضیه نگاه می‌کنی. آدما ربات نیستن که فقط یه برنامه‌نویسیِ مشخص داشته باشن و از روش بخونن.»

کلوئی یه پوزخندِ صدادار زد و چشم‌هاش رو تو حدقه چرخوند: «اوه، خواهش می‌کنم، امیلی! تو رو خدا نگو که تو هم فریبِ اون چشم‌های مشکی خمارش رو خوردی؟!»

امیلی شونه‌ای بالا انداخت و نگاهش رو مستقیم دوخت به من. «من فریبِ کسی رو نخوردم. ولی یادته چند روز پیش که تو سالنِ ورزش حبس شده بودین؟ خودِ هیزل گفت که زین اون روز فرق داشت. گفت راجع به فشارِ خفه‌کننده‌ی خانواده‌اش حرف زده. دیشب هم... نمی‌دونم، شاید اون پسری که ما می‌بینیم، فقط یه ماسکه. شاید اون دیواری که دور خودش کشیده، داره ترک برمی‌داره. اگه اون دیشب واقعاً تو رو دید چی، هیزل؟ منظورم اینه که اگه تو رو واقعاً به عنوانِ یک *انسان* دید، نه یه پیشخدمت یا یه پروژه‌ی سرگرمی... اون‌وقت چی؟ اگه این کارش از روی ترحم نبود، بلکه از روی خالص‌ترین نوعِ احترام بود چی؟»
دیدگاه ها (۰)

پارت: 16 (بخش3) **زاویه دید: هیزل**احترام.* این کلمه تو سرم ...

پارت: 16 (بخش1) **زاویه دید: هیزل**یونیفرم سیاه و سفیدِ کارم...

پارت: 15 (بخش3) **زاویه دید: هیزل*تو چشم‌هام زل زد و خیلی آر...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط