عفریته تاریکی نویسنده مرتضی متقیان
شاید شنبده ای که اگر میخواهی ببینی چقدر عشق یک دختر در وجودت جدی است به چند چیز نگاه کن به غیرتت به حس مالکیتت به قهرمان بودنت به تکیه گاه بودنت من تمام این حس ها را در خد ناب و اعلا نسبت به پریسا داشتم ولی در مورد ازاده فرق میکرد وقتی پریسا را می دیدم تمام وجودم این بود که غیر از من از کسی چیزی نخواهد و تنها تکیه گاهش من باشم میخواستم فقط به من نگاه کند و فقط برای من لبخند بزند میخواستم با خودش بگوید تا سیاوش را دارم چیزی کم ندارم ... ولی نسبت به ازاده حس کنجکاوی شدیدی داشتم چرا این دختر با این درجه از اعتماد و غرور با همه فرق داشت . آزادی آزاده برایم الگوی خوبی بود به حامد میگفتم ازاده را می بینم . میفهمم که ما چقدر محدود بودیم من حق نداشتم با دوستانم به پارک بروم ولی ازاده راحت با دوستانش به مسافرت می رفت ... پریسا که شوهر داشت و در میان تمام دخترانی که میدیدم تنها ازاده بود که می توانست مرا از محیط قبلیم نجات دهد ازاده اهل پارتی و گردش بود اگر با ازاده بودم میتوانستم من هم در مهمانی های مختلطی که داشتند شرکت کنم خیلی عجیب بود من خواهرم را بدون روسری نمیدیدم ولی ازاده پیش پسر دایی و عمو و عمه و خاله بدون روسری بود با انها دست میداد برای زندگی و شخصیت جدیدم به ازاده نیاز داشتم برای فراموش کردن پریسا برای فراموش کردن خانواده وفرار از دست انها ...با دکتر مشاورم صحبت کردم گفت بدون شک عشق به پریسا که شوهر دارد بسیار خطر ناک است و عاقل باید بین بد و بدتر انچه بد است را انتخاب کند ازاده هرچه باشد از پریسا بهتر است .اگر کمکت میکند که فاصله ات را از پریسا حفظ کنی و مزاحمش نشوی و به او فکر نکنی این کار را بکن .. بیشتر در مورد آزاده پرس و جو کردم و ابایی نداشتم که بفهمد هر روز به بهانه ای سلام میدادم و سوالی می پرسیدم و ازاده در کنار حل مساله با سوالات خودش با خاطراتش مرا وارد دنیای دیگری میکرد من به خاطر یک پیام ساده که به دختر خاله ام داده بودم که ایا مرا دوست دارد تا حد زنای محصنه منفور شدم پیام تهدید و کتک شنیدم جواب سلامم را سنگین میدادند و دختر خاله ام هر روز کتک میخورد ولی ازاده با پسر خاله و دایی می رقصید و قلیان می کشید این تضاد و این تفاوت برای من قابل درک نبود ولی واقعی بود ازاده باور نمیکرد که من اینقدر ساده و ندیدپدید باشم فکر میکرد مرد رندی هستم که خودم را به خریت و اسکلی زده ام به خاطر همین او هم کنجکاو شده بود تا بفهمد علت اصلی کنجکاوی من و پیجور شدنم چیست میخولست بفهمد چرا در موردش کنجکاوم ... به خاطر همین با رندی تمام مرا گاه تا لب چشمه می برد و تشنه بر میگرداند ...و این بازی دوگانه او معادله را برای من سخت کرده بود ...ازاده نسبت به من که یول و دهاتی بودم هفت خط جام شراب بود
- ۵۴۳
- ۰۴ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط