عفریته تاریکی نویسنده مرتضی متقیان

هر چه زمان می گذشت به ازاده وابسته تر میشدم  . مانند دو قطب یک اهن ربا  در حال دفع و جذب بودم .  از پریسا فرار میکردم و سعیم این بود  تا نگاهم با نگاه ش یکی نشود و از طرفی دیگر سعی می کرذم تا به ازاده نزدیک شوم . اگر یک روز نگاهم به نگاه پریسا می رسید اکر چشمانش را می دیدم اکر صدایش را می شنیدم تا چند روز خودم نبودم  داغ عشقش انچنان وجودم را به اتش میکشید که به دنبال فلسفه خلقت میگشتم‌  !
 نمیدانم برایت اتفاق افتاده  وقتی در اوج ناامیدی قرار میگیری بگویی خدایا چرا مرا خلق کردی ؟  هر زمان پریسا را میدیدم  صدایش را میشنیدم  این حس را داشتم .  بعضی وقت ها هم از دور نگاهش میکردم  یک دل سیر  چشمانم را از وجودش پر میکردم  . ان همه زیبایی غیر ممکن بود  حرف که میزد برایم غزلی بود به همنوایی تار و دف !  نگاهش وسعت اسمان بود !  ان وقار و ارامش ش در حرکت  مرا به رکوعی ابدی وا میداشت . شاعر میشدم ناخوداگاه می نوشتم  ولی بعد حس گناه  نگاه به زن شوهر دار وجودم را میگرفت . و عذاب وجدان  تمام لذت ان نگاه ها را از من میگرفت .
. هاج و واج میشدم  ولی نه من مرد فراموش کردن پریسا نبودم هرچند چاره ای نبود . پریسا شوهر داشت و عشقم به او یک عشق ممنوعه بود یک عشقی پاک نبود ...  ارزوی مرگ میکردم و خودم را لعنت میکردم  که چرا دل به یک زن شوهر دار داده ام  سیگار پشت سیگار  و  گاه گریه و در اخر بهانه ای برای ارتباط با دختری دیگر ولی در میان دختران کلاس طعم ازاده با بقیه فرق داشت  داستان زندگی ازاده برایم شنیدنی و جذاب بود

سکوتم  عدم اعتماد به نفسم و اینکه هیچ  در خواستی از آزاده نداشتم برایش جالب بود و سوال که از جانش چه میخواهم . نه اهل سکس بودم نه اهل رقص و شراب و گردش من به دنبال فرار از خانواده و خود و گذشته ام بود
باور کن انقدر اعتماد به نفس نداشتم که حتی در ذهنم خودم را در حال رقص با کسی ببینم چه برسد به سکس و خودت میدانی وقتی چیزی در ذهن شکل نگیرد هیچ وقت به حقیقت  و تجسم و واقعیت نمی رسد . همه چیز از ذهن شروع میشود  و به جمله امیرالمومنین یقین دارم  فکر تو سرنوشت تو را رقم میزند ..

  تعجب نکن  چرا از ذهن ازاده جملاتی میگویم  چون
اخر قصه را میدانم  ولی علتش را نمیدانم
 حرفهای ازاده را هم شنیده ام
بارها و بارها مرور کرده ام  چون  در سن پنجاه سالگی به دنبال   جواب این سوالم که چرا  به این نقطه رسیدم ؟؟.

با تو هستم  آری خود تو ! تویی  که این داستان را میخوانی  نمیداتم چند ساله ای ولی  در استانه چهل یا پنجاه یا شصت سالگی  این سوال  در ذهنت پر رنگ  و مدام تکرار میشود ! من کیستم ؟ و چرا به این نقطه رسیدم ؟ به ویژه اگر در زندگی مشکلاتی داشته باشی  شکست هایی را تجربه کرده باشی  و از رسیدن  به یکسری از بهترین ارزوهایت ناامید شده باشی و یا در رقابت با دیگران  عقب مانده باشی ؟

این سوال ها عادی میشود چرا با این فرد ازدواج‌کردم
چرا به عشقم نرسیدم ؟ اگر با عشقم  ازدواج کرده بودم  کحا بودم ؟  و هزاران چرای دیگر ... و من سرشار ازین سوالها هستم ؟ دختر خاله ؟ ازاده ؟ پریسا ... و بدنی که هر سال نسبت به سال پیش بیمار تر است ...و دلی که پر حسرت تر ....
دیدگاه ها (۶)

#دلدارزمانی ک تو باشیزندگی برایم قشنگ‌ ست عاشقی برایم با معن...

کیستی که من جز او نمی بینم و نمیابمدریای کدام پشت پنجره ای؟ک...

قسمت ۷

رمان اسیر خان پارت نوزدهم ۱۹

**پارت ۱۵: زیر بارانِ نیمه‌شب**نفس‌هایم حبس شده بود. صدای بر...

#𝙁𝙞𝙫𝙚.𝙮𝙚𝙖𝙧𝙨.𝙤𝙛.𝙨𝙞𝙡𝙚𝙣𝙘𝙚 𝗽𝗮𝗿𝘁 30{...ا} همین یک حرف...تمام چیزی...

پرنسس ناخواسته

شاهکاری به نام دروغ

پری کوچولوی منپارت ۸ویو روز عقدته: توی محضر بودیم کوک دستمو ...

#𝙁𝙞𝙫𝙚.𝙮𝙚𝙖𝙧𝙨.𝙤𝙛.𝙨𝙞𝙡𝙚𝙣𝙘𝙚 𝗽𝗮𝗿𝘁 24نگهان..... چراغ‌ های مدرسه یکی...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط