•~رمان پشت شیشههای مات~•
•~رمان پشت شیشههای مات~•
Part ۲💜:فرکانسِ امن
بوی قورمهسبزیِ جاافتادهی مادر، تمام خانه را پر کرده بود، اما روی میز شام، سنگینتر از بوی غذا، سکوتِ حرفهای ناگفته سنگینی میکرد. پدر بیاعتنا به بشقابش، داشت اخبار نگاه میکرد و مادر مثل همیشه با نگاهی زیرچشمی، حواسش به لقمههای آوا بود.
— آوا، شنیدهام آزمونهای آزمایشی مؤسسه شروع شده. ثبتنام کردی؟
صدای پدر، بدون اینکه نگاهش کند، به آوا اصابت کرد.
آوا قاشق را توی بشقاب جابهجا کرد. گلویش خشک شده بود.
— بله، پدر... هفتهی پیش ثبتنام کردم.
— خوب است. ولی ثبتنام کردن مهم نیست، نتیجه مهم است. دختر خالهات را ببین؛ هم درسش حرف ندارد، هم وقت تلف نمیکند. آن وقت تو... مدام در آن اتاق بستهای. ما کم برایت گذاشتهایم؟
آوا سرش را پایین انداخت. دلش میخواست فریاد بزند: *«شما همهی امکانات را به من دادهاید، الا حقِ نفس کشیدن! الا حقِ اینکه خودم باشم!»* اما میدانست فریاد زدن فقط دیوارها را بلندتر میکند. آنها هیچوقت نمیفهمند که عکسهای روی لپتاپ یا آهنگهای توی گوشیِ آوا، برای او حکمِ اکسیژن را دارند. برای آنها، اینها فقط «سرگرمیهای بچهگانه» و «مایهی افت تحصیلی» بود.
بلافاصله بعد از شام، به بهانهی تکالیف سنگین فیزیک، به اتاقش پناه برد. در را قفل کرد. انگار این قفل کوچک، تنها مرز میان دنیای واقعیِ خفقانآور و دنیای امنِ او بود.
روی صندلی چرخدار نشست و نفس عمیقی کشید. دستهایش کمی میلرزید. گوشی را برداشت و قفلش را باز کرد. صفحه روشن شد؛ عکس هفت نفر که با لبخند به او نگاه میکردند. آرام شد. انگار تمام بارهای سنگین روی شانههایش با دیدن آن لبخندها کمی سبکتر میشدند.
هدفون را روی گوشهایش گذاشت و دکمهی پخش را زد. ملودی آرامِ آهنگِ *Magic Shop* در گوشش پیچید:
*«دریچهای رو به قلبت باز کن... بیا، اینجا همون فروشگاه جادوئه...»*
آوا چشمانش را بست. برای چند دقیقه، نه خبری از کنکور بود، نه سرزنشهای مادر و نه استرسِ آیندهای که دیگران برایش بریده بودند. او در آن اتاق کوچکِ تاریک، روی صحنهای بزرگ ایستاده بود؛ جایی که هیچکس نبود تا به او بگوید «نمیتوانی».
اما وقتی آهنگ تمام شد و صفحه گوشی تاریک شد، باز هم تصویر خودش روی شیشهی سیاه گوشی افتاد؛ دختری خسته، با چشمانی سرخ که فردای دوبارهای پر از امتحان و فشار در انتظارش بود.
او زیر لب زمزمه کرد: «یک روز... بالاخره شما رو از نزدیک میبینم. همینجا، بهتون قول میدم...»
اینم از پایان پارت دوم امیدوارم خوشتون اومده اگه دوست داشتین حتما لایک و فالو کنید.🥰☺️🎀
Part ۲💜:فرکانسِ امن
بوی قورمهسبزیِ جاافتادهی مادر، تمام خانه را پر کرده بود، اما روی میز شام، سنگینتر از بوی غذا، سکوتِ حرفهای ناگفته سنگینی میکرد. پدر بیاعتنا به بشقابش، داشت اخبار نگاه میکرد و مادر مثل همیشه با نگاهی زیرچشمی، حواسش به لقمههای آوا بود.
— آوا، شنیدهام آزمونهای آزمایشی مؤسسه شروع شده. ثبتنام کردی؟
صدای پدر، بدون اینکه نگاهش کند، به آوا اصابت کرد.
آوا قاشق را توی بشقاب جابهجا کرد. گلویش خشک شده بود.
— بله، پدر... هفتهی پیش ثبتنام کردم.
— خوب است. ولی ثبتنام کردن مهم نیست، نتیجه مهم است. دختر خالهات را ببین؛ هم درسش حرف ندارد، هم وقت تلف نمیکند. آن وقت تو... مدام در آن اتاق بستهای. ما کم برایت گذاشتهایم؟
آوا سرش را پایین انداخت. دلش میخواست فریاد بزند: *«شما همهی امکانات را به من دادهاید، الا حقِ نفس کشیدن! الا حقِ اینکه خودم باشم!»* اما میدانست فریاد زدن فقط دیوارها را بلندتر میکند. آنها هیچوقت نمیفهمند که عکسهای روی لپتاپ یا آهنگهای توی گوشیِ آوا، برای او حکمِ اکسیژن را دارند. برای آنها، اینها فقط «سرگرمیهای بچهگانه» و «مایهی افت تحصیلی» بود.
بلافاصله بعد از شام، به بهانهی تکالیف سنگین فیزیک، به اتاقش پناه برد. در را قفل کرد. انگار این قفل کوچک، تنها مرز میان دنیای واقعیِ خفقانآور و دنیای امنِ او بود.
روی صندلی چرخدار نشست و نفس عمیقی کشید. دستهایش کمی میلرزید. گوشی را برداشت و قفلش را باز کرد. صفحه روشن شد؛ عکس هفت نفر که با لبخند به او نگاه میکردند. آرام شد. انگار تمام بارهای سنگین روی شانههایش با دیدن آن لبخندها کمی سبکتر میشدند.
هدفون را روی گوشهایش گذاشت و دکمهی پخش را زد. ملودی آرامِ آهنگِ *Magic Shop* در گوشش پیچید:
*«دریچهای رو به قلبت باز کن... بیا، اینجا همون فروشگاه جادوئه...»*
آوا چشمانش را بست. برای چند دقیقه، نه خبری از کنکور بود، نه سرزنشهای مادر و نه استرسِ آیندهای که دیگران برایش بریده بودند. او در آن اتاق کوچکِ تاریک، روی صحنهای بزرگ ایستاده بود؛ جایی که هیچکس نبود تا به او بگوید «نمیتوانی».
اما وقتی آهنگ تمام شد و صفحه گوشی تاریک شد، باز هم تصویر خودش روی شیشهی سیاه گوشی افتاد؛ دختری خسته، با چشمانی سرخ که فردای دوبارهای پر از امتحان و فشار در انتظارش بود.
او زیر لب زمزمه کرد: «یک روز... بالاخره شما رو از نزدیک میبینم. همینجا، بهتون قول میدم...»
اینم از پایان پارت دوم امیدوارم خوشتون اومده اگه دوست داشتین حتما لایک و فالو کنید.🥰☺️🎀
- ۲۱۲
- ۱۱ آبان ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط