داستان زیر رو نخونی
داستان زیر رو نخونی
پشیمون میشی
حتما بخونش
داستانی فوق العاده زیبا
در زمانه ای دور شهری بود که پادشاهی در آن حکمرانی میکرد
�� اهالی این شهر، پادشاهی را برای خود انتخاب می کردند که تنها به مدت یکسال در آن حکومت کند و پس از آن به جزیره ای دوردست فرستاده میشد تا بقیه عمرش را در آنجا بگذراند و مردم پادشاه دیگری را برمی گزیدند و به همین منوال
����
��پادشاهی که دورانش تمام میشد فاخرترین لباسها را بر وی می پوشانیدند و او را همراهی می کردند تا کنار ساحل و او را در کشتی می گذاشتند تا او را به آن جزیره برسانند و آن لحظه غم انگیزترین و دردآور ترین لحظات زندگانی آن پادشاه بود
������
��این بار نوبت به جوانی از آن شهر بود تا پادشاه شود
اولین کاری که این جوان انجام داد آن بود که وزیرانش را دستور داد تا او را به آن جزیره ای ببرند که پادشاه قبلی را به آنجا منتقل کرده بودند
جوان جزیره را مشاهده کرد که درختانش در هم فرو رفته بودند و صدای حیوانات درنده را شنید و اجساد و استخوانهای پادشاهان گذشته را دید که حیوانات درنده به سراغشان آمده بود
������
پادشاه جوان به محل حکومت خود بازگشت و فورا دستور داد درختان درهم فرو رفته آن جزیره را قطع کنند و حیوانات وحشی را از بین ببرند��
��
��او هر یکماه یکبار به جزیره سرمیزد و این کارها را انجام میداد تا اینکه تمام حیوانات را صید و بیشتر درختان انبوه را از بین برد
��ماه دوم جزیره کاملا تمیز شده بود سپس پادشاه کارگران را به ساختن باغهای زیبایی در گوشه وکنار آن جزیره دستور داد و برخی از حیوانات مفید مثل مرغ، اردک، گوسفند وگاو و... را در محلهای مخصوصی پرورش داد
�� ��
او با آمدن ماه سوم کارگران را به ساخت خانه ای بزرگ و لنگرگاهی برای کشتیها امر کرد⚓
��⚓
��و با گذشت زمان جزیره به مکانی زیبا تبدیل شد
اما پادشاه در زمان پادشاهی خود لباسهای ساده ای میپوشید و کم خرج بود و تمام اموالش را وقف آبادسازی آن جزیره کرده بود
بالاخره یکسال هم به پایان رسید و زمان منتقل شدن پادشاه به جزیره فرا رسید او را لباسی فاخر پوشاندند و با او خداحافظی کردند
اما پادشاه مانند پادشاهان گذشته نه غمگین بود ونه ناراحت
بلکه خوشحال هم بود
��مردم از راز شادی او پرسیدند
او گفت: پادشاهان گذشته در زمان پادشاهیشان لذت ها و خوشیهای آنی زودگذر را ترجیح دادند اما من به آینده خود فکر میکردم و برای آن برنامه ریزی می کردم و چنان به جزیره رسیدگی کردم که به بهشتی کوچک تبدیل شده است و میتوانم بقیه عمرم را با آسودگی در آنجا سپری کنم��
��
��برخی ازما مردم مانند پادشاهان گذشته ی داستان، فقط و فقط به فکر آبادی این دنیایمان هستیم و آخرتمان همچنان ویران است��
از معصوم ع پرسیدند چرا ما از مرگ می ترسیم فرمودند دنیای خود را آباد کردید و آخرت خود را خراب ، هر کسی از اینکه از جای آباد به جای خراب برود می ترسد!!'
پشیمون میشی
حتما بخونش
داستانی فوق العاده زیبا
در زمانه ای دور شهری بود که پادشاهی در آن حکمرانی میکرد
�� اهالی این شهر، پادشاهی را برای خود انتخاب می کردند که تنها به مدت یکسال در آن حکومت کند و پس از آن به جزیره ای دوردست فرستاده میشد تا بقیه عمرش را در آنجا بگذراند و مردم پادشاه دیگری را برمی گزیدند و به همین منوال
����
��پادشاهی که دورانش تمام میشد فاخرترین لباسها را بر وی می پوشانیدند و او را همراهی می کردند تا کنار ساحل و او را در کشتی می گذاشتند تا او را به آن جزیره برسانند و آن لحظه غم انگیزترین و دردآور ترین لحظات زندگانی آن پادشاه بود
������
��این بار نوبت به جوانی از آن شهر بود تا پادشاه شود
اولین کاری که این جوان انجام داد آن بود که وزیرانش را دستور داد تا او را به آن جزیره ای ببرند که پادشاه قبلی را به آنجا منتقل کرده بودند
جوان جزیره را مشاهده کرد که درختانش در هم فرو رفته بودند و صدای حیوانات درنده را شنید و اجساد و استخوانهای پادشاهان گذشته را دید که حیوانات درنده به سراغشان آمده بود
������
پادشاه جوان به محل حکومت خود بازگشت و فورا دستور داد درختان درهم فرو رفته آن جزیره را قطع کنند و حیوانات وحشی را از بین ببرند��
��
��او هر یکماه یکبار به جزیره سرمیزد و این کارها را انجام میداد تا اینکه تمام حیوانات را صید و بیشتر درختان انبوه را از بین برد
��ماه دوم جزیره کاملا تمیز شده بود سپس پادشاه کارگران را به ساختن باغهای زیبایی در گوشه وکنار آن جزیره دستور داد و برخی از حیوانات مفید مثل مرغ، اردک، گوسفند وگاو و... را در محلهای مخصوصی پرورش داد
�� ��
او با آمدن ماه سوم کارگران را به ساخت خانه ای بزرگ و لنگرگاهی برای کشتیها امر کرد⚓
��⚓
��و با گذشت زمان جزیره به مکانی زیبا تبدیل شد
اما پادشاه در زمان پادشاهی خود لباسهای ساده ای میپوشید و کم خرج بود و تمام اموالش را وقف آبادسازی آن جزیره کرده بود
بالاخره یکسال هم به پایان رسید و زمان منتقل شدن پادشاه به جزیره فرا رسید او را لباسی فاخر پوشاندند و با او خداحافظی کردند
اما پادشاه مانند پادشاهان گذشته نه غمگین بود ونه ناراحت
بلکه خوشحال هم بود
��مردم از راز شادی او پرسیدند
او گفت: پادشاهان گذشته در زمان پادشاهیشان لذت ها و خوشیهای آنی زودگذر را ترجیح دادند اما من به آینده خود فکر میکردم و برای آن برنامه ریزی می کردم و چنان به جزیره رسیدگی کردم که به بهشتی کوچک تبدیل شده است و میتوانم بقیه عمرم را با آسودگی در آنجا سپری کنم��
��
��برخی ازما مردم مانند پادشاهان گذشته ی داستان، فقط و فقط به فکر آبادی این دنیایمان هستیم و آخرتمان همچنان ویران است��
از معصوم ع پرسیدند چرا ما از مرگ می ترسیم فرمودند دنیای خود را آباد کردید و آخرت خود را خراب ، هر کسی از اینکه از جای آباد به جای خراب برود می ترسد!!'
- ۱.۵k
- ۰۱ مهر ۱۳۹۳
دیدگاه ها (۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط