{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

فردی منزلش را می فروشدو پولش را به منزل می بردکه صبح آن ر

فردی منزلش را می فروشدو پولش را به منزل می بردکه صبح آن رابه بانک بسپارد وهمان شب پولش سرقتمی شود واز پیگیری آن هم نتیجه ای نمی گیرد .چهل شب به محضر امام زمان (عج)متوسل می شود .در پایان خواب میبیندکه نشانی منزل شیخ رجبعلی خیاط
رامیدهند .صبح زود به منزل شیخ می آیدو پولش را مطالبه می کند شیخ می گویدمن که دعا نویس و فالگیر نیستم .در برابر پافشاری آن مرد ،شیخ اورا به منزلی درورامین رهنمون می شودو می گوید :
پول شما در اتاق دوم ،در دستمال ابریشمی قرمزی کنار تنور گذاشته شده است ,برمیداری و بیرون می آیی .
آنها تور ا به نوشیدن چای دعوت می کنند ،ولی توشتابان برمی گردی .این مرد بعدا ماجرا را کاملا تایید می کند
و می گوید :آنجا منزل خدمتکار خودم بوده است.  واپسین سخنشیخ به هنگام دفن جوانی می گوید :دیدم که موسی بن جعفر (علیه السلام )آغوش بر جوان می گشاید ،از اطرافیان می پرسند این جوان آخرین حرفش چه بود؟
پاسخ می شنودکه این شعر:منتظران را به لب آمد نفسای شه خوبان توبه فریاد رس
دیدگاه ها (۱)

#(کرامات سید موسی زرآبادی ) محرم اسرار: 👇 👇 👇 👇 👇 👇 👇 👇 مرحو...

حکایت #شیخ‌رجبعلی‌خیاط✨ 📍جوانی پارچه ای را نزد پیرمرد خیاط ب...

داستان چشم برزخی دار شدن شیخ رجبعلی خیاط سر و گوشش زیاد میج...

تاجری بود که چشمانش درد گرفت و رفته رفته دردش شدید شد به هر ...

روزی طلبه جوانی که در زمان شاه عباس در اصفهان درس می خواند ن...

گویند شیخی در مسجدی پیش نماز بود. روزی در حال سجده شیخ را دس...

جهیزیه

ملاقات با امام زمان**حاج شیخ رجب علی خیاطشیخ رجبعلی خیاط برا...

داستانی عجیب از کرامت یکی از مردان خدا،،،، از عالم مجاهد مرح...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط