{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

علی تورجی (برادر شهیدمحمد تورجی زاده) :

علی تورجی (برادر شهیدمحمد تورجی زاده) :
از مشهد که برگشت حال و روزش تغییر کرد نشاط عجیبی داشت، از بیشتر دوستان و آشنایان خداحافظی کرد و از همه حلالیت طلبید.

قرار بود فردا با دوستانش عازم جبهه شود، همان روز رفتیم به گلستان شهدا، سر قبر شهید سید رحمان هاشمی. دیگر گریه نمی‌کرد.
دو تن دیگر از دوستانش در کنار رحمان آرمیده بودند، به مزار آن‌ها خیره شد؛ گویی چیزهایی می‌دید که ما از آن‌ها بی خبر بودیم.
رفت سراغ مسئول گلستان شهدا، از او خواست در کنار سید رحمان کسی را دفن نکند.
ایشان هم گفت : من نمی‌توانم قبر را نگه دارم؛ شاید فردا یک شهید آوردند و گفتند می‌خواهیم اینجا دفن کنیم.
محمد نگاهی به صورت پیرمرد انداخت و گفت :
شما فقط یک ماه اینجا را برای من نگهدار.
همان‌طور هم شد و محمد در کنار سید رحمان دفن شد.
دیدگاه ها (۵)

𝑻𝒉𝒆 𝑳𝒂𝒔𝒕 𝑺𝒐𝒏𝒈 𝒐𝒇 𝒕𝒉𝒆 𝑺𝒆𝒂`𝑷𝒂𝒓𝒕`¹هیچ‌کس نمی‌دانست در عمیق‌ترین...

«عشق مخفی با یکی از هفت شاهزاده»پارت : ۳۵ساعت از ده شب گذشته...

ولی -برخی فقط شما را متهم می‌کنند و می‌گویند شما در حال تشکی...

#خاطرات_شهید●می دانستم که حسین شهید شده است. محمدرضا که تازه...

به قبر خالی اشاره کرد و گفت: «خواب دیدم برگ قرآنی را در این ...

به نقل از مادر بزرگوار :سال ۶۶ سید رضا حسینی، دایی محمدحسین ...

بسم رب الشهداء...♥♥شب شهادت آقاسجاد بود♥♥♡چند وقتی میشد که ب...

#خاطرههمیشه سخنرانی های حضرت آقا را گوش می کرد ‌و ‌برای عمل ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط