{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

چشم هایی به رنگ عسل فصل(6)

چشم هایی به رنگ عسل فصل(6)

آخرین گاز را بهم به سیب زدم و با خنده دستهایم را بهم کوبیدم :

- خب......... قصه ما به سر رسید ، کلاغه به خونه اش نرسید!

کتی و ژاله بدون اینکه به این شیطنت بخندند، اشکهایشان را پاک کردند و یکی یکی گونه ام را بوسیدند .تازه دریافتم که خودم هم گریه کرده ام! چشمهای هر سه نفرمان حسابی قرمز و و بدرنگ شده بود .مدتی در سکوت به نقطه نامعلومی خیره شدم .هیچکدام حرفی برای تسلی دادن یکدیگر نداشتیم و فقط صدای فین فینمان شنیده می شد. برای از بین بردن جو سنگین بوجود آمده گفتم:

- چیه؟موج غم حادثه شما رو هم گرفته؟! مواظب باشید یک وقتی موجی نشید!

کتی لبخند غمگینی زد و خیاری را بسمت دهانم گرفت:

- خانم شما چه توصیه ای برای جوانهای بیننده این برنامه دارید؟!

خنده ام گرفت:

- اولا صورت من رو شطرنجی کنید! دوما توصیه می کنم که جوانها از سرگذشت من عبرت بگیرن و اسیر عشقهای خیابونی و چشمهای قشنگ افراد ناشناس بشن! خانوم این برنامه رو کی پخش می کنید؟!

این را گفتم و سه تایی به خنده افتادیم .نگاهی به ساعت انداختم:

- آخ آخ ساعت 4 صبحه .بگیرید بخوابید که خیلی پرحرفی کردم! من رو بگو که مثلا میخوام برم شرکت ، امروز همه اش چرت می زنم!

دراز کشیدم و دخترها را هم مجبور به خوابیدن کردم. کتی با صدای گرفته و آرامی گفت:

- شیدا، استقامات تو قابل تحسینه، من اگه توی این ماجرا به جای تو بودم، حتما از پا در می اومدم!

ژاله هم با مهربانی دستم را گرفت و اضافه کرد:

- کتی راست میگه .منم بهت تبریک می گم .با اینکه یکسال و نیمه که از اون حادثه می گذره ولی تو عالی جلو رفتی!

کتی مجددا گفت:

- البته خیلی هم بد نشد ، می دونی چرا؟ احساس می کنم این اتفاق ، باعث شده تو خیلی تو دارتر و آرومتر از قبل بشی .رفتار پر از متانت و وقارت آدم رو مجبور می کنه بهت احترام بذار.........

آه به ظاهر پر حسرتی کشید و با قیافه خنده داری که به خود گرفته بود، ادامه داد:

- البته تو قبلا هم دختر خوب و خانومی بودی . من یادمه که اون قدیما همیشه معلمها می گفتند ژاله دختر مظلوم و آرومیه، تو دختر مودب و باهوشی هستی ومنم سرتاپا شیطنت و بی نظمی و بازیگوشی!

در حالیکه به شیطنتهای کتی می خندیدم ، صورت هردویشان را بوسیدم و بار دیگر از اینکه تا این موقع از شب بیدار نگهشان داشته ام ، عذرخواهی کردم .کتی و ژاله خیلی زود به خواب رفتند ولی من غرق در افکار تیره و درد آلودم ، به آینده ای مبهم و نه چندان روشن می اندیشیدم .

ملودی گوشنواز زنگ ساعت مرا از افکارم بیرون کشید و زمان رفتن به شرکت را یادآور شد!

پاورچین پاورچین از اتاق خارج شدم و بمحض اینکه در را بستم و به عقب برگشتم، محکم به شایان خوردم! نگاهی لبریز از تعجب به صورتش انداختم:

- چه خبرته مثل جن سرراه آدم سبز می شی؟! صبح به این زودی کجا تشریف می بری؟!

خمیازه ای کشید و ضربه ای روی بینی ام زدک

- علیک سلام خوشگل بی تربیت ! امروز کلاس دارم بختک!

این را گفت و از پله ها سرازیر شد . خنده ام گرفت.

- خیلی خب سلام سنگ پا! بختک منم یا تو؟!

سروکله زدن با او را به زمانی دیگر موکول کردم و بلافاصله آماده شدم وقتی به حیاط رسیدم ، متوجه شدم که شایان زودتر اتومبیلش را روشن کرده و قصد خروج دارد .در را برایش باز کردم و بعنوان خداحافظی ، دستی برایش تکان دادم که دیدم به من اشاره می کند .با تعجب سرم را داخل ماشین خم کردم .

- بیا بالا می رسونمت!

لبخندی به رویش زدم .

- زحمت نکش عزیزم! مثل اینکه بنده خودم ماشین دارم!

- بپر بالا خودتو لوس نکن! خودم غروب میام دنبالت .خبرهای خوب و دست اول دارم .بیا بالا

به آرامی داخل اتومبیل جا گرفتم و با کنجکاوی پرسیدم:

- چه خبری؟ اگه الکی گفته باشی وای به حالت!

قهقهه ای زد:

- آخه تو چقدر فضولی دختر! نخیر الکی نگفتم .امشب همگی شام خونه اجدادیمون دعوت داریم!

- وای چقدر عالی ! خیلی خوشحالم که می بینم باز همگی دور هم جمع هستیم .

بقیه مسیر را شایان مدام سر به سرم گذاشت و من با بدجنسی تلافی کردم. به مقصد که رسیدیم ، سفارش کردم که شب دیر نکند و با سستی بسمت شرکت راه افتادم .هنوز خوابم می آمد و دلم میخواست همانجا روی زمین دراز بکشم .نوعی رخوت و سستی در وجودم احساس میکردم که بی ارتباط به بازگویی حقایق تلخ و دردناک زندگی ام نبود.

بمحض ورود به شرکت بخاطر آوردم که باز حضور شایان و شیطنتهایش، مرا از گل خریدن غافل کرد! زیر لب غریدم:

- خدا بگم چکارت کنه شایان!

این را گفتم و پشت میزم قرار گرفتم .گلهای داخل گل
دیدگاه ها (۱)

part 9ویو مایکیصبح از خواب بیدار شدم و رفتم یه آبی به دست و ...

« مسابقه دهنده » ²وقتی وارد آشپزخانه شدم یه سگ خیلی بزرگ و ت...

پارت ۴نقشه ای از قرار فردا روی تخته کشیدم لب زدم گفتم« ببین ...

❤️‍🔥╣⁠[⁠No touching فصل ۲]⁠╠⁠❤️‍🔥⁦(⁠。⁠♡⁠part 197♡⁠。⁠)⁩رفتم ل...

★ازدواج اجباری...p⁵بعد رفتن خانواده ها با پتویی که پیچیده بو...

❤️‍🔥╣⁠[⁠No touching فصل ۲]⁠╠⁠❤️‍🔥⁦(⁠。⁠♡⁠part 225♡⁠。⁠)⁩دستش ر...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط