افسانه تلخ
افسانه تلخ
نه امیدی که بران خوش کنم دل
نه پیغامی نه پیک اشنایی
نه درچشمی نگاه فتنه سازی
نه اهنگ پراز موج صدایی
زشهرنوروعشق ودردوظلمت
سحرگاهی زنی دامن کشان رفت
پریشان مرغ ره گم کرده ای بود
که زاروخسته سوی اشیان رفت
کجاکس در قفایش اشک غم ریخت
کجاکس بازبانش اشنابود
ندانستنداین بیگانه مردم
که بانگ اوطنین ناله ها بود
به چشمی خیره شد شایدبیابد
نهانگاه امیدوارزو را
دریغا,ان دوچشم اتش افروز
به دامان گناه افکنداورا
به اوجزازهوس چیزی نگفتند
دراوجزجلوه ظاهرندیدند
به هرجارفت,در گوشش سرودند
که زن رابهرعشرت افریدند
شبی دردامنی افتاد ونالید
مرو!بگذاردراین واپسین دم
زدیدارت دلم سیراب گردد
شبح پنهان شدودر خوردبرهم
چراامیدبرعشقی عبث بست؟
چرادربستراغوش اوخفت؟
چرا راز دل دیوانه اش را
به گوش عاشقی بیگانه خو گفت؟
چرا؟...اوشبنم پاکیزه ای بود
که دردام گل خورشید افتاد
سحرگاهی چوخورشیدش برامد
به کام تشنه اش لغزیدوجان داد
به جامی باده شورافکنی بود
که درعشق لبانی تشنه می سوخت
چومی امدز ره پیمانه نوشی
به قلب جام ازشادی می افروخت
شبی,ناگه سرامدانتظارش
لبش درکام سوزانی هوس ریخت
چرا ان مرد برجانش غضب کرد؟
چرابرذره های جامش اویخت؟
کنون,این او واین خاموشی سرد
نه پیغامی ,نه پیک اشنایی
نه درچشمی نگاه فتنه سازی
نه اهنگ پراز موج صدای
تفدیم به اوی که ندانست بارفتن می توان دیگران را هم مسدود کرد...
فروغ فرخزاد
کوردمانا
(فروغا)
نه امیدی که بران خوش کنم دل
نه پیغامی نه پیک اشنایی
نه درچشمی نگاه فتنه سازی
نه اهنگ پراز موج صدایی
زشهرنوروعشق ودردوظلمت
سحرگاهی زنی دامن کشان رفت
پریشان مرغ ره گم کرده ای بود
که زاروخسته سوی اشیان رفت
کجاکس در قفایش اشک غم ریخت
کجاکس بازبانش اشنابود
ندانستنداین بیگانه مردم
که بانگ اوطنین ناله ها بود
به چشمی خیره شد شایدبیابد
نهانگاه امیدوارزو را
دریغا,ان دوچشم اتش افروز
به دامان گناه افکنداورا
به اوجزازهوس چیزی نگفتند
دراوجزجلوه ظاهرندیدند
به هرجارفت,در گوشش سرودند
که زن رابهرعشرت افریدند
شبی دردامنی افتاد ونالید
مرو!بگذاردراین واپسین دم
زدیدارت دلم سیراب گردد
شبح پنهان شدودر خوردبرهم
چراامیدبرعشقی عبث بست؟
چرادربستراغوش اوخفت؟
چرا راز دل دیوانه اش را
به گوش عاشقی بیگانه خو گفت؟
چرا؟...اوشبنم پاکیزه ای بود
که دردام گل خورشید افتاد
سحرگاهی چوخورشیدش برامد
به کام تشنه اش لغزیدوجان داد
به جامی باده شورافکنی بود
که درعشق لبانی تشنه می سوخت
چومی امدز ره پیمانه نوشی
به قلب جام ازشادی می افروخت
شبی,ناگه سرامدانتظارش
لبش درکام سوزانی هوس ریخت
چرا ان مرد برجانش غضب کرد؟
چرابرذره های جامش اویخت؟
کنون,این او واین خاموشی سرد
نه پیغامی ,نه پیک اشنایی
نه درچشمی نگاه فتنه سازی
نه اهنگ پراز موج صدای
تفدیم به اوی که ندانست بارفتن می توان دیگران را هم مسدود کرد...
فروغ فرخزاد
کوردمانا
(فروغا)
- ۸۶۳
- ۳۱ فروردین ۱۳۹۴
دیدگاه ها (۱۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط