نه اميدی که برآن خوش کنم دل. نه پي
نه اميدی که برآن خوش کنم دل. نه پيغامی نه پيک آشنائی. نه درچشمی نگاه فتنه سازی نه آهنگ پراز موج صدائی زشهر نوروعشق و دردوظلمت سحرگاهی زنی دامن کشان رفت پرشيان مرغ ره گم کرده ای بود که زاروخسته سوی آشيان رفت کجاکس درقفايش اشک غم ريخت کجا کس بازبانش آشنا بود ندانستند اين بيگانه مردم که بانگ اوطنين ناله هابود ،شعری از فروغ
- ۶۰۱
- ۲۹ آذر ۱۳۹۲
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط