{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

زمستان آمد و پاییز غم رفت

زمستان آمد و پاییز غم رفت
ز نو سرما بر این کاشانه برگشت
دو چندان شد مرا غم سینه افسرد
غباری تیره گون بر دیده بنشست
خزان بگذشت و آمد چون زمستان
زِ یارانم جدایی تازه تر گشت
چو بلبل نالد از گل در زمستان
چه سازم من که یار از من به دور است
گهی توفان و گه باران و گه برف
به نوبت می شود مهمان بر این دشت
نسیم از ترس توفان خانه گم کرد
ندانستم چه سان از دست او جست
به بارانی که وصفش بی نظیر است
ز سیلابش ولی جبران شود سخت
چو برف از ابر باران زا فرو ریخت
از این ریزش دلم چون شیشه بشکست
ندارم من شکایت گر بگویند
زمستان هم بهاری بود و بگذشت
دیدگاه ها (۱)

فال میخواهم بگیرم میشود نیت کنــےمیشودبااین غزل،احساس سنخیت ...

یاد آن شبها و یلداها بخیربرف بازی و سرماها بخیرکرسی و مادربز...

دل ناشاد و حزین را به دَمی شاد کنیمسخن از دل بزنیم و گره از ...

بلبل از هجران یارش درد دل آغاز کردسوی مجهولات هستی چشم خود ر...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط