{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

part : 9

part : 9
پاورچین پاورچین از در فاصله گرفتم و در اتاق اولی رو باز کردم . همون اتاقی که داخلش با آنجلا آشنا شدم
لباس خسته کنندمو در آوردم و از داخل کمد ، یکی از لباس های راحت رو برداشتم ... مثل پر نازک بود و حالت خیلی سبکی داشت .. امشب آخرین شبی هست که من داخل این عمارت و پیش این خونواده میمونم و الان که بخوابم ، همه چیز به پایان میرسه
میتونم بگم این عجیب ترین خواب زندگی من بود
همه چیز خیلی واقعی به نظر میرسید ؛ صحنه ها واضح بودن ؛ احساسات لحظه به لحظه قوی تر میشدن و حتی این خواب طول مدت زیادی داشت
روی تخت خوابیدم و پتو رو روی خودم کشیدم
خوشبختانه صبح که چشمامو باز میکنم ، با قاب عکس های یادگاری روی میز عسلی ؛ پنجره ی باز و باد که پرده رو کنار میزنه ؛ بوی صبحانه ی مامان ؛ طراحی های رنگ و روغن روی در و دیوار ؛ مواجه میشم ....
چشمامو بستم و با امید به فردا خوابیدم
........................................................................
پلک هایم نیمه باز بود ، روی تخت غلط خوردم و دوباره چشمامو بستم . اما یهو پتو از روی بدنم کشیده شد و صدایی شنیدم
@ دیشب قانون شهر رو زیر پا گذاشتی آبروی من رو بردی . جلوی همه ی مهمونا صداتو میندازی بیرون و آواز میخونی بدون اجازه ی من از مهمونی خارج میشی و طبق روال همیشه به اون جنگل مسخره پناه میبری ... بعدشم که با لباس کثیف و سر و صورت داغون وارد سالن میشی .... به خاطر تو مجبور بودم مقدار زیادی جریمه به خاطر بی اهمیتی به قانون پرداخت کنم اما مستر بارل گَندتو جمع کرد و این خسارت سنگین رو از روی دوش من برداشت . پس چرا حرف نمیزنی ؟ هرکاری که میخواستی کردی و الان اومدی خیلی راحت میخوابی ؟ مرلین خستم کردی دیگه ...
با چشم های گشاد به ملافه ی تخت خیره شده بودم .
چطور ممکنه ؟ چرا من هنوز روی این تخت خوابیدم ؟ چرا صدای خانم ناشناس رو میشنوم ؟ چرا هنوز داخل همین اتاق نفس میکشم ؟ پس چرا این خواب تموم نمیشه ؟ چرا من به دنیای واقعی بر نمیگردم ؟
یقه ی لباسم رو گرفت و من رو تکون داد
@ چرا حرف نمیزنی ؟ میخوای به روی خودت نیاری که دیش....
+ بس کن دیگه . اصلا تو کی هستی ؟ چرا دست از سرم بر نمیداری ؟
سریع از روی تخت بلند شدم و در رو باز کردم
@ مرلین کجا میری ..... مرلینننننننننن
بدو بدو از پله ها پایین رفتم ، اما پایین پله ها مستر بارل ایستاده بود .. یهو حواسم پرت شد و افتادم روی مستر . دوتامون روی زمین پهن شده بودیم . سریع از روی مستر بلند شدم و با خجالت لب زدم ....
+ خیلی معذرت میخوام . حواسم پرت شد
■ مشکلی نیست ، حالا با این عجله کجا میری ؟ قراره بریم بیرون . دیوید منتظره
+ بیرون ؟ به چه مناسبت ؟ ‌...
■ خب راستشو بخوای دلم گرفته بود تصمیم گرفتم بریم بیرون . حالا فعلا مقصد مشخص نیست
آروم زمزمه کردم
+ خدایا منو از این فلاکت نجات بده . بیرون رفتن دیگه چه سیغه ایه ....؟....
خانم ناشناس از پله ها پایین اومد و دستش رو به سمت مستر گرفت
@ روز بخیر مستر بارل ؛ شنیدم که قراره با مرلین جان برین بیرون .
با غرور دستش رو به سمتش گرفت و مستر دستش رو بوسید
■ روز بخیر خانم والنتی . اگه شما اجازه بدید قراره که من و مرلین بریم بیرون یکم دور بزنیم
@ خوش بگذره بهتون
زود باش برو بالا آماده شو
وارد اتاق شدم و در کمد رو باز کردم . سعی کردم بغض آزار دهندمو از بین ببرم ... نکنه من دارم توهم میزنم یا رفتم داخل کُما ؟
داخل کمد تعداد زیادی لباس با تناژ رنگی های متفاوت دیده میشد . یکی از لباس هارو برداشتم و
پوشیدم ... موهامو مرتب کردم و کلاه رو روی سرم گذاشتم و وارد سالن شدم
خیلی سرد و جدی برخورد میکردم . هیچ ایده ای برای فرار از این کابوس ندارم .
■ آماده ای عزیزم ؟
+ بریم ...
از عمارت خارج شدیم ، یه اسب سفید که یه کالسه بهش متصل شده بود رو به روی عمارت دیده میشد ... به سمتش رفتیم
ناگهان یه پسر از بالای کالسکه پرید پایین . بر خلاف مستر بارل استایل کاملا معمولی داشت و کمی ژولیده بود . لبخند زد و گفت
حداقل کامنت زیاد بزارین برام
دیدگاه ها (۵۱)

part : 10÷ روز بخیر بانوی من ... بفرمایید داخلدر کالسکه رو ب...

کامنت بزار تا جایی که میتونی

7۰ لایک و ۱۲۰ کام و ۲۵ نشرpart : 8+ امشب به افتخاره خانم ناش...

part : 7+ آممممممم ‌.... منپشت کمرمو گرفت و کمکم کرد .. اما ...

part : 12دیوید به من نگاه کرد و با نگرانی گفت÷ هی .... ببینم...

رمان تهیونگ

رمان تهیونگ

رمان تهیونگ

هَـوَلِـتَـم دُخـتَـر>>👧🏻🌶#پارت_64پلاستیک رو باز کردم لباس خ...

part : 51chapter : 2.......... 2 روز بعد ..........در طول ای...

𝐛𝐞𝐭𝐰𝐞𝐞𝐧 𝐥𝐨𝐯𝐞 𝐚𝐧𝐝 𝐡𝐚𝐭𝐞𝐏𝐚𝐫𝐭:⁵⁶ویو: اتصبح که بیدار شدم، دستم رو...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط