˚୨୧⋆د؏ـوﺕﻧﺎﻣـهی طَﻟـﺎﯾـی˚୨୧⋆ ۲۴ پارت
˚୨୧⋆د؏ـوﺕﻧﺎﻣـهی طَﻟـﺎﯾـی˚୨୧⋆ ۲۴ پارت
صبح روز بعد، وقتی از خواب بیدار شدم، اولین چیزی که یادم اومد مراسم امشب بود.
از تخت بلند شدم و جلوی کمد ایستادم.
چند لباس مختلف رو بیرون آوردم و روی تخت گذاشتم.
یکی رو برداشتم و جلوی آینه گرفتم.
& این خوبه...
اما چند ثانیه بعد گذاشتمش کنار.
& نه، این زیادی سادهست.
لباس بعدی رو برداشتم.
& اینم نه.
بالاخره بعد از چند دقیقه یکی رو انتخاب کردم.
لباسم رو روی تخت گذاشتم و رفتم سراغ موهام.
همون موقع صدای در اتاق اومد.
& بفرمایید.
در باز شد.
تهیونگ وارد شد.
نگاهی به لباسهای پخششده روی تخت انداخت.
— هنوز انتخاب نکردی؟
& چرا، کردم.
— پس چرا این همه لباس اینجاست؟
& من برای انتخاب کردن به چند گزینه نیاز دارم.
تهیونگ نگاه کوتاهی به لباسها انداخت.
— دیر نکن.
& خیالت راحت.
چند قدم به سمت در رفت، اما ایستاد.
— ات.
& بله؟
— اون مشکی رو بپوش.
نگاهم رفت سمت لباسی که بهش اشاره کرده بود.
& چرا؟
— مناسبتره.
& تو از لباس هم سر درمیاری؟
نگاهش کوتاهی بهم انداخت.
— به اندازهای که بدونم کدوم مناسب یه مراسم رسمیه.
& خب... باشه.
_______________
از اتاق بیرون رفت.
لباس مشکی رو برداشتم و جلوی آینه گرفتم.
& بد هم نگفته...
چند ساعت بعد، آماده جلوی آینه ایستاده بودم.
صدای ماشین از بیرون اومد.
از اتاق بیرون رفتم.
تهیونگ پایین منتظرم بود.
وقتی منو دید، برای چند لحظه چیزی نگفت.
بعد فقط گفت:
— آمادهای؟
& آره.
در رو برای خروج باز کرد.
— بریم.
کنارش راه افتادم.
وقتی سوار ماشین شدم، تهیونگ هم نشست.
چند لحظه بعد ماشین حرکت کرد.
نگاهی بهش انداختم.
& امیدوارم این مراسم حداقل از قبلی بهتر باشه.
— این یکی فرق داره.
& چطور؟
— خودت میبینی.
به شیشه تکیه دادم.
& خیلی مرموز حرف میزنی.
جوابی نداد.
فقط نگاهش رو به جاده دوخت.
و من هنوز نمیدونستم امشب قرار بود چه چیزی انتظارم رو بکشه...
_____________________
🌤ادامه دارد...
مرسی که گفتین پارت قبلی رو دوباره گذاشتی
و اصلا حواسم به این موضوع نبود🙏🏻
خب ممنون که حمایت میکنین💖🎀
صبح روز بعد، وقتی از خواب بیدار شدم، اولین چیزی که یادم اومد مراسم امشب بود.
از تخت بلند شدم و جلوی کمد ایستادم.
چند لباس مختلف رو بیرون آوردم و روی تخت گذاشتم.
یکی رو برداشتم و جلوی آینه گرفتم.
& این خوبه...
اما چند ثانیه بعد گذاشتمش کنار.
& نه، این زیادی سادهست.
لباس بعدی رو برداشتم.
& اینم نه.
بالاخره بعد از چند دقیقه یکی رو انتخاب کردم.
لباسم رو روی تخت گذاشتم و رفتم سراغ موهام.
همون موقع صدای در اتاق اومد.
& بفرمایید.
در باز شد.
تهیونگ وارد شد.
نگاهی به لباسهای پخششده روی تخت انداخت.
— هنوز انتخاب نکردی؟
& چرا، کردم.
— پس چرا این همه لباس اینجاست؟
& من برای انتخاب کردن به چند گزینه نیاز دارم.
تهیونگ نگاه کوتاهی به لباسها انداخت.
— دیر نکن.
& خیالت راحت.
چند قدم به سمت در رفت، اما ایستاد.
— ات.
& بله؟
— اون مشکی رو بپوش.
نگاهم رفت سمت لباسی که بهش اشاره کرده بود.
& چرا؟
— مناسبتره.
& تو از لباس هم سر درمیاری؟
نگاهش کوتاهی بهم انداخت.
— به اندازهای که بدونم کدوم مناسب یه مراسم رسمیه.
& خب... باشه.
_______________
از اتاق بیرون رفت.
لباس مشکی رو برداشتم و جلوی آینه گرفتم.
& بد هم نگفته...
چند ساعت بعد، آماده جلوی آینه ایستاده بودم.
صدای ماشین از بیرون اومد.
از اتاق بیرون رفتم.
تهیونگ پایین منتظرم بود.
وقتی منو دید، برای چند لحظه چیزی نگفت.
بعد فقط گفت:
— آمادهای؟
& آره.
در رو برای خروج باز کرد.
— بریم.
کنارش راه افتادم.
وقتی سوار ماشین شدم، تهیونگ هم نشست.
چند لحظه بعد ماشین حرکت کرد.
نگاهی بهش انداختم.
& امیدوارم این مراسم حداقل از قبلی بهتر باشه.
— این یکی فرق داره.
& چطور؟
— خودت میبینی.
به شیشه تکیه دادم.
& خیلی مرموز حرف میزنی.
جوابی نداد.
فقط نگاهش رو به جاده دوخت.
و من هنوز نمیدونستم امشب قرار بود چه چیزی انتظارم رو بکشه...
_____________________
🌤ادامه دارد...
مرسی که گفتین پارت قبلی رو دوباره گذاشتی
و اصلا حواسم به این موضوع نبود🙏🏻
خب ممنون که حمایت میکنین💖🎀
- ۲.۰k
- ۳۰ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط