چند پارتی بازی ممنوع

پارت ۸

تکه‌های پازل زندگی من در سیاهی گم شده بودند. شوک الکتریکی، تلاش‌های نفس‌گیر پزشکان و فریادهای از ته دلِ دو مردی که انگار تمام دنیاشان روی تخت بیمارستان متوقف شده بود، بالاخره جواب داد. قلبم دوباره شروع به تپیدن کرد.

اما وقتی بعد از چند روزِ طولانی و طاقت‌فرسا چشم‌هام رو باز کردم، همه‌چیز غریبه بود.

سقف سفید بیمارستان، دستگاه‌ها، و دو مردی که با چهره‌هایی رنگ‌پریده، چشم‌های قرمز و لبریز از اشکِ شوق بالای سرم ایستاده بودند.

تهیونگ دستم رو محکم توی دستش فشرد، لبخند لرزانی زد و با صدایی که از شدت گریه خش‌دار شده بود، گفت:
ـ ا.ت... خدای من... بیدار شدی... بالاخره بیدار شدی!

جونگکوک هم کنار تخت خشکش زده بود. دست‌های لرزانش را جلو آورد تا موهام را نوازش کند، اما وسط راه دستش خشک شد. نفس‌نفس می‌زد و انگار که دیدنِ زنده بودنِ من برایش یک معجزه بود، لب‌هاش می‌لرزید.

ـ ا.ت... حالت خوبه؟ درد داری؟ به دکتر بگم بیاد؟

به هر دو نفرشان نگاه کردم. نگاهی عمیق، خالی و پر از سوال. هیچ‌کدام از این چهره‌ها برایم آشنا نبودند. آن عطر تلخ، آن چشم‌های نگران، آن اسم‌ها... هیچ‌کدام در ذهنم معنایی نداشتند.

دستم را آرام از دست تهیونگ بیرون کشیدم و با صدایی ضعیف و گیج پرسیدم:
ـ شما... شماها کی هستین؟ من... من اینجا چیکار می‌کنم؟ اسمم چیه اصلاً؟!

سکوت سنگینی مثل یک آوار سنگین روی اتاق بیمارستان فرود آمد.

لبخند روی لب‌های تهیونگ ماسید. رنگ از صورت جونگکوک پرید؛ انگار پتکی به سرش خورده باشد. چند قدم عقب رفت و دستش را به لبه‌ی تخت گرفت.

ـ ا.ت... داری شوخی می‌کنی، مگه نه؟ این یه شوخی مسخره‌ست... این‌طور نیست؟!

نگاه ترسیده و غریبه‌ی من به چشم‌های او دوخته شد.
ـ من... واقعاً شما رو نمی‌شناسم... لطفاً به من دست نزنید! شماها کی هستین؟!

جونگکوک از شدت شوک، دستش را روی سرش گذاشت و فریاد خفه‌ای کشید. تهیونگ با چشم‌های لبریز از وحشت به دکتر و پرستار که با شنیدن سر و صدا وارد اتاق شده بودند، نگاه کرد.

ضربه‌ی سنگینی که به سرم خورده بود، حافظه‌ام را با خودش برده بود. تمام خاطرات مدرسه، دعواهایشان، نگاه‌های حسودانه‌ی جونگکوک، لبخندهای تهیونگ... همه‌چیز در دود غلیظی گم شده بود.

---

### یک ماه بعد ـ محوطه‌ی دبیرستان سئول

مرخص شده بودم و پزشکان گفته بودند شاید حافظه‌ام هیچ‌وقت برنگردد، یا شاید به مرور زمان برگشت. اما من از همه‌ی دنیا خسته بودم. اصرار داشتم که به مدرسه برگردم تا شاید چیزی، ردپایی، یا حس آشنایی خاطراتم را بیدار کند.

اما واقعیت چیز دیگری بود.

روز اولی که پا به حیاط مدرسه گذاشتم، همه‌چیز برایم مثل یک کابوس بود. دو سایه، دو مرد با چشم‌های خسته و زخم‌خورده، لحظه‌ای تنهایم نمی‌گذاشتند.

اما این بار فرق داشت.

حالا من از آن‌ها می‌ترسیدم. از نگاه‌های خیره، سنگین و پر از حسرت جونگکوک که انگار از دور مرا می‌پایید تا کسی چپ نگاه نکند، و از تلاش‌های تهیونگ که با لبخندهای تلخ و چشم‌های پر از غصه سعی داشت به من نزدیک شود.

زنگ تفریح بود. توی راهروی خلوت مدرسه راه می‌رفتم که ناگهان دستم کشیده شد.

برگشتم و با چشم‌های نگران و تیره‌ی جونگکوک روبه‌رو شدم. نفس‌نفس می‌زد. دستش روی بازویم بود، اما لحنش پر از التماس بود:
ـ ا.ت... لطفاً فرار نکن. یک ماهه داری از من و تهیونگ دوری می‌کنی... خسته‌شدم از اینکه ازم می‌ترسی! من همون جونگکوکم... همون کسی که حاضر بود جونشو بده تا یه خراش بهت نیفته...

دست‌هام رو با خشونت از توی دستش کشیدم بیرون. چشم‌هام از فرط استرس پر از اشک شده بود، اما با صدایی لرزان اما محکم فریاد زدم:
ـ من شما رو نمی‌شناسم! چرا دست از سرم برنمی‌دارین؟! همه‌ی این بلاها سرِ دعواها و لجبازی‌های شما سرِ من اومد! شما برای من فقط دو تا غریبه‌ی دردسرسازین... لطفاً ولم کنید!

جونگکوک خشکش زد. دستش توی هوا معلق ماند. نگاهش، نگاهِ مردی بود که تیر خلاص به قلبش شلیک شده بود.

همان لحظه تهیونگ از سرِ راهرو رسید. با دیدن چهره‌ی رنگ‌پریده و اشک‌های روی گونه‌ام، به سمت ما دوید. خواست چیزی بگوید، دستش را به سمتم درآورد تا آرامم کند، اما من یک قدم به عقب برداشتم، به هر دو نفرشان نگاه کردم و با صدای بسته‌شده از بغض گفتم:
ـ نزدیک من نیایید... هیچ‌کدومتون!

و با دو، از آن‌ها دور شدم.

پشت سرم، در آن راهروی خلوت، جونگکوک روی زانوهایش افتاد و تهیونگ با چشم‌های خیس از اشک، به نقطه‌ای که رفته بودم خیره شد. آن‌ها فکر می‌کردند با زنده ماندن من همه‌چیز درست می‌شود، اما نمی‌دانستند از دست رفتن حافظه‌ی من، بزرگ‌ترین عذابی بود که می‌توانستند تجربه کنند؛ عذابی که هر روز آتشِ حسرت و عذاب‌وجدان را در درون‌شان شعله‌ورتر می‌کرد.
دیدگاه ها (۶)

پارت ششم: فاصله ی کمقبل از اینکه جونگکوک جواب بدهد، صدای شکس...

𓆩🦋 𝑻𝒉𝒆 𝑳𝒂𝒔𝒕 𝑭𝒂𝒊𝒓𝒚 🦋𓆪پارت سوم | «نشانی که نباید دیده می‌شد»زن...

فیک جونگکوک خواب های واقعی

🌷 𝐅𝐋𝐎𝐖𝐄𝐑𝐒ραят 5 | لطف‌های کوچکصبح روز بعد، ا/ت با عجله وارد ...

فاصله یک لبخند تا جنون

تکپارتی از جین...«دوستان بعضی اوقات ممکنه وسط فیک طولانی تک ...

(بچه ها از همین الان بگم پایان این فیک غمگینه اگه می خواین ن...

پارت 2

𝕄𝕌𝕊𝕀ℂ🎶𝙿𝙰𝚁𝚃𝟽 | آخرین نتدو سال گذشت.دو سال از روزی که ا/ت برای...

𝑩𝒆𝒉𝒊𝒏𝒅 𝒕𝒉𝒆 𝑴𝒂𝒔𝒌𝑷𝒂𝒓𝒕 𝟑𝟏اتاق برای چند ثانیه توی سکوت فرو رفت.ا...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط