آن دلبر عیار جگر خواره ی ما کو ؟
آن دلبر عیار جگر خواره ی ما کو ؟
آن خسرو شیرین شکرپاره ی ما کو ؟
بی صورت او مجلس ما را نمکی نیست
آن پر نمک و پر فن و عیاره ی ما کو ؟
باریک شده ست از غم او ماه فلک نیز
آن زُهره ی با بهره ی سیار ه ی ما کو ؟
پر بسته چو هاروتم و لب تشنه چو ماروت
آن رشک چَه بابل سحاره ی ما کو ؟
موسی که در این خشک بیابان به عصایی
صد چشمه روان کرد از این خاره ی ما کو ؟
زین پنج حسن ظاهر و زین پنج حسن سر
ده چشمه گشاینده در این قاره ی ما کو ؟
از فرقت آن دلبر دردی است در این دل
آن داروی درد دل و آن چاره ی ما کو ؟
استاره ی روز او است چو بر می ندمد صبح ،
گویم که : بُدم ، گوید : کاستاره ی ما کو ؟
اندر ظلمات است خضر در طلب آب
کان عین حیات خوش فواره ی ما کو ؟
جان همچو مسیحی است به گهواره ی قالب
آن مریم بندنده ی گهواره ی ما کو ؟
آن عشق پر از صورت بیصورت عالم
هم دوز ز ما هم زه قواره ی ما کو ؟
هر کنج یکی پرغم مخمور نشستهست
کان ساقی دریادل خماره ی ما کو ؟
آن زنده کن این در و دیوار بدن کو ؟
و آن رونق سقف و در و درساره ی ما کو ؟
لوامه و اماره بجنگند شب و روز
جنگ افکن لوامه و اماره ی ما کو ؟
ما مشت گلی در کف قدرت متقلب
از غفلت خود گفته که : گل کاره ی ما کو ؟!
شمس الحق تبریز کجا رفت و کجا نیست ،
و اندر پی او آن دل آواره ی ما کو ؟
مولوی
متقلب : دگرگون کننده ی هر چیزی
امّاره : بسیار امر کننده ، گمراه کننده .
لوّامه : بسیار ملامت کننده ، نکوهنده .
دَرساره : پرده .
قَواره : مقدار پارچة بریده شده به اندازة یک دست لباس .
آن خسرو شیرین شکرپاره ی ما کو ؟
بی صورت او مجلس ما را نمکی نیست
آن پر نمک و پر فن و عیاره ی ما کو ؟
باریک شده ست از غم او ماه فلک نیز
آن زُهره ی با بهره ی سیار ه ی ما کو ؟
پر بسته چو هاروتم و لب تشنه چو ماروت
آن رشک چَه بابل سحاره ی ما کو ؟
موسی که در این خشک بیابان به عصایی
صد چشمه روان کرد از این خاره ی ما کو ؟
زین پنج حسن ظاهر و زین پنج حسن سر
ده چشمه گشاینده در این قاره ی ما کو ؟
از فرقت آن دلبر دردی است در این دل
آن داروی درد دل و آن چاره ی ما کو ؟
استاره ی روز او است چو بر می ندمد صبح ،
گویم که : بُدم ، گوید : کاستاره ی ما کو ؟
اندر ظلمات است خضر در طلب آب
کان عین حیات خوش فواره ی ما کو ؟
جان همچو مسیحی است به گهواره ی قالب
آن مریم بندنده ی گهواره ی ما کو ؟
آن عشق پر از صورت بیصورت عالم
هم دوز ز ما هم زه قواره ی ما کو ؟
هر کنج یکی پرغم مخمور نشستهست
کان ساقی دریادل خماره ی ما کو ؟
آن زنده کن این در و دیوار بدن کو ؟
و آن رونق سقف و در و درساره ی ما کو ؟
لوامه و اماره بجنگند شب و روز
جنگ افکن لوامه و اماره ی ما کو ؟
ما مشت گلی در کف قدرت متقلب
از غفلت خود گفته که : گل کاره ی ما کو ؟!
شمس الحق تبریز کجا رفت و کجا نیست ،
و اندر پی او آن دل آواره ی ما کو ؟
مولوی
متقلب : دگرگون کننده ی هر چیزی
امّاره : بسیار امر کننده ، گمراه کننده .
لوّامه : بسیار ملامت کننده ، نکوهنده .
دَرساره : پرده .
قَواره : مقدار پارچة بریده شده به اندازة یک دست لباس .
- ۲.۵k
- ۰۹ مرداد ۱۳۹۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط