{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

پارت: 10 (بخش1)

پارت: 10 (بخش1)

**زاویه دید: هیزل**

روز چهارم تنبیه بود و سالن قدیمی ورزش، رسماً به یک کوره آجرپزی شباهت پیدا کرده بود. سیستم تهویه‌ی این بخش از مدرسه احتمالا هم‌زمان با جنگ جهانی دوم از کار افتاده بود و حالا، توی این بعدازظهرِ خفه‌کننده، هوا آن‌قدر سنگین بود که حس می‌کردی داری سرب داغ نفس می‌کشی. بوی خاک‌اره، چرمِ پوسیده‌ی توپ‌های قدیمی و عرقِ خشک‌شده، ترکیبِ تهوع‌آوری ساخته بود که مستقیم می‌زد به سرم.

اما چیزی که بیشتر از گرما روی اعصابم رژه می‌رفت، اتمسفرِ بین من و زین بود. بعد از اتفاقات دیروز و آن اعترافِ نصفه‌نیمه‌اش در مورد کلید انبار تجهیزات، همه‌چیز تغییر کرده بود. دیگر خبری از آن کل‌کل‌های تند و نگاه‌های پر از نفرت نبود. جایش را یک سکوتِ عجیب و کشدار گرفته بود؛ شبیه سکوتِ قبل از طوفان. از آن سکوت‌هایی که هر دو طرف می‌دانند یک بمبِ ساعتی بینشان روشن است، فقط نمی‌دانند کِی قرار است منفجر شود.

مأموریتِ امروزمان که مربی با یک نیشخندِ سادیستی به ما محول کرده بود، جابه‌جا کردن تشک‌های کشتیِ ضخیم و فوق‌العاده سنگینی بود که گوشه‌ی سالن روی هم تلنبار شده بودند. باید آن‌ها را می‌بردیم تهِ سالن و مرتب می‌چیدیم. هر کدام از این تشک‌های برزنتیِ لعنتی حداقل قدِ یه خرسِ بالغ وزن داشتند و برای منی که زانوی راستم هنوز از تمرینِ صبح تیر می‌کشید، این کار شبیه به یک شکنجه‌ی تمام‌عیار بود.

آستینِ تیشرتم را روی پیشانیِ خیس از عرقم کشیدم. دستم را بردم زیر لبه‌ی برزنتیِ یکی از تشک‌ها، دندان‌هایم را روی هم فشار دادم و با تمامِ زوری که توی بدنم مانده بود، کشیدم. تشک شاید کلا ده سانت روی کفپوشِ چوبی کشیده شد و صدای جیرجیرِ وحشتناکی داد که مو به تن آدم سیخ می‌کرد. نفسِ عمیقی کشیدم و به خودم فحش دادم. دوباره خم شدم، وزنم را انداختم روی پای سالمم تا دوباره امتحان کنم که ناگهان... یک سایه‌ی بلند افتاد روی سرم.

قبل از اینکه حتی بتوانم سرم را بالا بیاورم، دست‌های بزرگ و رنگ‌پریده‌ی زین از کنارم رد شد، لبه‌ی تشک را چنگ زد و با یک حرکتِ فوق‌العاده نرم و سریع، آن را از دستم بیرون کشید. تشک را با یک تکان انداخت روی شانه‌اش، انگار که دارد یک بالشتِ پر را بلند می‌کند.

«برو کنار، هیزل. این یکی برای تو خیلی سنگینه.»

صدایش مثل همیشه خونسرد بود، اما رگه‌هایی از یک دستورِ پنهان تویش موج می‌زد. از همان دستورهایی که عادت داشت به نوچه‌هایش توی تیم فوتبال بدهد.

خون با سرعتِ نور توی صورتم دوید. دست‌هایم که حالا خالی توی هوا مانده بودند، مشت شدند. ناخن‌هایم را توی کفِ دستم فشار دادم تا جیغ نزنم. این... دقیقا همین رفتارِ ازخودراضی‌اش بود که باعث می‌شد دلم بخواهد خفه‌اش کنم! این فرضِ همیشگی‌اش که او باید کنترلِ همه‌چیز را به دست بگیرد. که او قوی‌تر است. که او می‌داند چه چیزی بهتر است.

سرم را بالا آوردم و مستقیم زل زدم تو چشم‌هاش. با صدایی که به زور سعی می‌کردم نلرزد، گفتم: «بذارش زمین، زین.»

زین متوقف شد. تشک همچنان روی شانه‌ی پهنش بود. سرش را برگرداند و با یک نگاهِ عاقل‌اندر‌سفیه نگاهم کرد. ابروی راستش رفت بالا. «چی؟»

«فکر کنم به زبونِ آدمیزاد حرف زدم. گفتم بذارش زمین. خودم داشتم می‌بردمش.»

زین نفسش را با کلافگی بیرون داد. «داشتی خودتو می‌کُشتی. حداقل پنج دقیقه‌ست داری با این تیکه‌آشغال کُشتی می‌گیری و فقط نیم‌متر جابه‌جاش کردی. من فقط دارم کمک می‌کنم که این تنبیهِ لعنتی زودتر تموم بشه و جفتمون بریم سیِ خودمون.»

«کمک می‌کنی؟» یک پوزخندِ عصبی روی لبم نشست که اصلا دستِ خودم نبود. قدمی به سمتش برداشتم. «وای خدای من! شماها واقعاً باورتون شده که بتمن هستید، نه؟...
دیدگاه ها (۰)

Welcome to my new chapter ✨🤍امروز تولد منه، ولی دلم می‌خواد ...

پارت: 9 (بخش3) **زاویه دید: هیزل*«گفتم نمی‌دونستم.» زین یک ق...

عمامه ام سوخت😭

My professorChapter: 2Part: 107پایان فلش‌بکتهیونگ: اینطوری ش...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط