همسلولی خطرناک (Part 4)
همسلولی خطرناک (Part 4)
آن شب، بعد از ساعتها سکوت، جونگین روی لبهی تخت نشست. صورتش جدی بود؛ جدیتر از همیشه.
_ یه نقشه دارم ولی اگه بگی نه، دیگه هیچوقت حرفش رو نمیزنم
دختر از روی تخت بلند شد و روبهرویش نشست
+ چه نقشهای؟
_ فرار
کلمه را آرام گفت؛ مثل کسی که اسم یک بیماری خطرناک را به زبان میآورد
_ سه هفتهی دیگه تعمیرات بخش شرقی بند پنج شروع میشه دیوار پشتی کارگاه خیاطی رو میخوان خراب کنن یه پنجرهی قدیمی هم اونجاست که توی نقشهی نگهبانی نیست
+ از کجا میدونی؟
_ چون نصف آدمهایی که این زندان رو میچرخونن به من بدهکارن
دختر نگاهش کرد، جونگین ادامه داد:
_ من نگهبانها رو جابهجا میکنم تو باید توی کارگاه بمونی و ساعت رو زیر نظر داشته باشی. وقتی صدای دریل شروع شد، از پنجره رد میشیم. پشت دیوار یه تونل هست که به خیابون پشتی زندان میرسه
+ و بعد؟
_ یه ماشین دارم یه جای امن هم میشناسم
چند لحظه مکث کرد.
_ بعدش هر جا که تو بخوای
دختر به دستهایش نگاه کرد، دستهایی که روزهای اول حتی از گرفتن لیوان آب هم میترسیدند
+ اگه بگیرنمون چی؟
_ نمیذارم بگیرنمون
+ جونگین...
_ اگه هم گرفتن، همهش تقصیر منه تو فقط یه دختر بیگناهی که من گروگانش گرفتم میتونم کاری کنم همه باور کنن
دختر با تلخی خندید.
+ چرا این کار رو میکنی؟ تو اینجا رئیسی ولی اگه بری بیرون یه فراری
_ توی این زندان یه چیز رو فهمیدم. تمام عمرم دنبال قدرت بودم ولی قدرت مثل زنجیره ، هرچی بیشتر داشته باشی سنگینتر میشی
پیشانیاش را به پیشانی دختر چسباند، دو دست دختر را در دستش گرفت و به آرامی نوازش کرد
_ اگه بذارمت...انگار خودم رو هم جا گذاشتم
گونه های دختر گل انداخت و چشم هایش برق زد انگار که تمام شکوفه های بهار در چشمانش باز شده باشد
جونگین دستش را بالا آورد و پشت گردن دختر گذاشت انگشتهایش آرام میان موهای خرمایی اش فرو رفتند
+ من....یکم میترسم
_ ترسیدن دلیل نمیشه کاری نکنیم فقط باعث میشه دقیقتر نگاه کنیم.
سه هفته بعد؛شب تعمیرات
کارگاه خیاطی بوی پارچهی نمکشیده و روغن ماشین میداد
دختر کنار میز ایستاده بود و به ساعت دیواری نگاه میکرد عقربهها آرام حرکت میکردند مثل چاقویی که هر ثانیه کمی بیشتر به پوست نزدیک میشود
نگهبانها جابهجا شده بودند
صدای دریل از بخش شرقی میآمد؛ صدایی شبیه دندانهایی که روی استخوان میسایند
دختر نفسش را حبس کرد
وقتشه
پنجرهی قدیمی با صدای خفهای باز شد و جونگین از پشت دیوار ظاهر شد. دستش را به سمت او دراز کرد
دختر دستش را گذاشت توی دست او
سرد بود، اما محکم مثل لنگری وسط دریایی که میخواست آنها را ببلعد
از پنجره رد شدند و وارد تونل آب شدند آب تا قوزک پایشان بالا میآمد و بوی خاک و آب کهنه توی هوا پیچیده بود
دختر لیز خورد جونگین بازویش را گرفت و به خودش کشید
_ من هستم پایین رو نگاه نکن فقط به من نگاه کن.
در تاریکی، صدای نفسهایشان با هم قاطی شده بود دختر سرش را بالا آورد و صورت جونگین را دید نیمی از آن در نور کم پیدا بود و نیم دیگرش در سایه گم شده بود.
+ جونگین...
_ هوم؟
+ اگه از اینجا بریم بیرون... من دیگه کی هستم؟
جونگین ایستاد دستش را زیر چانهی دختر گذاشت و صورتش را بالا آورد
تو همون کسی هستی که توی سلول ۹ از من نترسید همون کسی که سوزن رو برداشت و گفت از خودش محافظت میکنه
صدایش کمی شکست.
_ همون کسی که من رو از شکارچی بودن نجات داد، اسمت مهم نیست ا/ت،خودت مهمی
دختر دستش را روی دست او گذاشت
+ پس تو هم همون کسی هستی که توی تاریکی دستش رو دراز کرد و گفت بهش نگاه کنم، من نمیدونم عشق چیه... ولی اگه این باشه، نمیخوام ازش فرار کنم
جونگین خم شد و پیشانیاش را به پیشانی او چسباند
_ پس فرار نکن، منم فرار نمیکنم، از اینجا فرار میکنیم، ولی از هم نه
صدای دِرِیل از بالای سرشان بلندتر شد
جونگین دستش را گرفت
_ بدو. وقت نداریم
از تونل بیرون آمدند.
هوای شب سرد و تمیز بود مثل آبی که روی صورتشان پاشیده باشند ماشین سیاه پشت بوتهها منتظرشان بود.
جونگین در را برای دختر باز کرد و خودش پشت فرمان نشست و ماشین رو روشن کرد
_ کمربندت رو ببند
+ کجا میریم؟
_ یه کلبه توی کوهستان... یه دوست دارم که هیچوقت سؤال نمیپرسه
لبخند زد، اولین لبخند واقعیاش
ماشین راه افتاد، چراغهای زندان در آینهی عقب کوچک و کوچکتر شدند مثل ستارههایی که یکییکی خاموش میشوند
دختر دستش را روی دست جونگین گذاشت که روی دنده بود
+ ممنون که نذاشتی توی سلول بمونم
— لازم نیست تشکر کنی… فقط کنارم بمون...همین برای من کافیه
نگاهش نرم شد
ادامه
بچه ها ممکنه پارت تا ۶ و ۷ ادامه پیدا کنه شایدم تا ۸
آن شب، بعد از ساعتها سکوت، جونگین روی لبهی تخت نشست. صورتش جدی بود؛ جدیتر از همیشه.
_ یه نقشه دارم ولی اگه بگی نه، دیگه هیچوقت حرفش رو نمیزنم
دختر از روی تخت بلند شد و روبهرویش نشست
+ چه نقشهای؟
_ فرار
کلمه را آرام گفت؛ مثل کسی که اسم یک بیماری خطرناک را به زبان میآورد
_ سه هفتهی دیگه تعمیرات بخش شرقی بند پنج شروع میشه دیوار پشتی کارگاه خیاطی رو میخوان خراب کنن یه پنجرهی قدیمی هم اونجاست که توی نقشهی نگهبانی نیست
+ از کجا میدونی؟
_ چون نصف آدمهایی که این زندان رو میچرخونن به من بدهکارن
دختر نگاهش کرد، جونگین ادامه داد:
_ من نگهبانها رو جابهجا میکنم تو باید توی کارگاه بمونی و ساعت رو زیر نظر داشته باشی. وقتی صدای دریل شروع شد، از پنجره رد میشیم. پشت دیوار یه تونل هست که به خیابون پشتی زندان میرسه
+ و بعد؟
_ یه ماشین دارم یه جای امن هم میشناسم
چند لحظه مکث کرد.
_ بعدش هر جا که تو بخوای
دختر به دستهایش نگاه کرد، دستهایی که روزهای اول حتی از گرفتن لیوان آب هم میترسیدند
+ اگه بگیرنمون چی؟
_ نمیذارم بگیرنمون
+ جونگین...
_ اگه هم گرفتن، همهش تقصیر منه تو فقط یه دختر بیگناهی که من گروگانش گرفتم میتونم کاری کنم همه باور کنن
دختر با تلخی خندید.
+ چرا این کار رو میکنی؟ تو اینجا رئیسی ولی اگه بری بیرون یه فراری
_ توی این زندان یه چیز رو فهمیدم. تمام عمرم دنبال قدرت بودم ولی قدرت مثل زنجیره ، هرچی بیشتر داشته باشی سنگینتر میشی
پیشانیاش را به پیشانی دختر چسباند، دو دست دختر را در دستش گرفت و به آرامی نوازش کرد
_ اگه بذارمت...انگار خودم رو هم جا گذاشتم
گونه های دختر گل انداخت و چشم هایش برق زد انگار که تمام شکوفه های بهار در چشمانش باز شده باشد
جونگین دستش را بالا آورد و پشت گردن دختر گذاشت انگشتهایش آرام میان موهای خرمایی اش فرو رفتند
+ من....یکم میترسم
_ ترسیدن دلیل نمیشه کاری نکنیم فقط باعث میشه دقیقتر نگاه کنیم.
سه هفته بعد؛شب تعمیرات
کارگاه خیاطی بوی پارچهی نمکشیده و روغن ماشین میداد
دختر کنار میز ایستاده بود و به ساعت دیواری نگاه میکرد عقربهها آرام حرکت میکردند مثل چاقویی که هر ثانیه کمی بیشتر به پوست نزدیک میشود
نگهبانها جابهجا شده بودند
صدای دریل از بخش شرقی میآمد؛ صدایی شبیه دندانهایی که روی استخوان میسایند
دختر نفسش را حبس کرد
وقتشه
پنجرهی قدیمی با صدای خفهای باز شد و جونگین از پشت دیوار ظاهر شد. دستش را به سمت او دراز کرد
دختر دستش را گذاشت توی دست او
سرد بود، اما محکم مثل لنگری وسط دریایی که میخواست آنها را ببلعد
از پنجره رد شدند و وارد تونل آب شدند آب تا قوزک پایشان بالا میآمد و بوی خاک و آب کهنه توی هوا پیچیده بود
دختر لیز خورد جونگین بازویش را گرفت و به خودش کشید
_ من هستم پایین رو نگاه نکن فقط به من نگاه کن.
در تاریکی، صدای نفسهایشان با هم قاطی شده بود دختر سرش را بالا آورد و صورت جونگین را دید نیمی از آن در نور کم پیدا بود و نیم دیگرش در سایه گم شده بود.
+ جونگین...
_ هوم؟
+ اگه از اینجا بریم بیرون... من دیگه کی هستم؟
جونگین ایستاد دستش را زیر چانهی دختر گذاشت و صورتش را بالا آورد
تو همون کسی هستی که توی سلول ۹ از من نترسید همون کسی که سوزن رو برداشت و گفت از خودش محافظت میکنه
صدایش کمی شکست.
_ همون کسی که من رو از شکارچی بودن نجات داد، اسمت مهم نیست ا/ت،خودت مهمی
دختر دستش را روی دست او گذاشت
+ پس تو هم همون کسی هستی که توی تاریکی دستش رو دراز کرد و گفت بهش نگاه کنم، من نمیدونم عشق چیه... ولی اگه این باشه، نمیخوام ازش فرار کنم
جونگین خم شد و پیشانیاش را به پیشانی او چسباند
_ پس فرار نکن، منم فرار نمیکنم، از اینجا فرار میکنیم، ولی از هم نه
صدای دِرِیل از بالای سرشان بلندتر شد
جونگین دستش را گرفت
_ بدو. وقت نداریم
از تونل بیرون آمدند.
هوای شب سرد و تمیز بود مثل آبی که روی صورتشان پاشیده باشند ماشین سیاه پشت بوتهها منتظرشان بود.
جونگین در را برای دختر باز کرد و خودش پشت فرمان نشست و ماشین رو روشن کرد
_ کمربندت رو ببند
+ کجا میریم؟
_ یه کلبه توی کوهستان... یه دوست دارم که هیچوقت سؤال نمیپرسه
لبخند زد، اولین لبخند واقعیاش
ماشین راه افتاد، چراغهای زندان در آینهی عقب کوچک و کوچکتر شدند مثل ستارههایی که یکییکی خاموش میشوند
دختر دستش را روی دست جونگین گذاشت که روی دنده بود
+ ممنون که نذاشتی توی سلول بمونم
— لازم نیست تشکر کنی… فقط کنارم بمون...همین برای من کافیه
نگاهش نرم شد
ادامه
بچه ها ممکنه پارت تا ۶ و ۷ ادامه پیدا کنه شایدم تا ۸
- ۸۵
- ۰۴ آبان ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط