Enemys Embrsce [ part ۲۵ ]
> من با اون فرناندویِ عوضی...
یه معامله ای کردم ...
سرش رو پایین انداخت...
< اون موقع رزالین کوچیک بود.
من ورشکست شده بودم و از پس بدهی هام بر نمیومدم .
آهی کشید ..
< سر همین موضوع عصبانیتم رو سر رزالین و مادرش خالی میکردم.
این جمله رو با صدایی لرزون گفت و ادامه داد...
< برای دادن بدهی هام از فرناندو پول گرفتم.
اون پول زیادی بود و نمیتونستم پسش بدم.
برای همین با باقی موندهی پول فرار کردم.
+ خب حالا چرا پای رزالین به این ماجرا باز شده؟
< بعداز حدود ۲۰ سال، فرناندو پیدام کرد. اما دیگه پول رو نمیخواست... به جای پول... رزالین رو میخواست.
من ... در عوض اون پول ... رزالین رو ... بهش دادم.
با شنیدن این حرف شکه شدم. نفسم بند اومده بود.
بعد از چند ثانیه ، بزور با لکنت گفتم:
+ یع... یعنی... چی؟
هنوز سرش پایین بود ؛ و دستاش مشت شده بود.
+ تو... چیکار... کردی؟!
< خودم الان پشیمونم . اما چیکار میتونستم کنم؟
من زورم بهش نمیرسید. اون خیلی قویه.
التماسش کردم اما گوش نمیداد.
سرشو بالا آورد.
چشماش پر اشک بود.
معلوم بود عذاب وجدان داشت خفش میکرد.
< هنوزم میخوای نجاتش بدی ؟
خودمو جمع و جور کردم.
+ معلومه.
از جام بلند شدم که بریم . جیمز هم پشت سرم بلد شد.
داشتیم به سمت در میرفتیم که آقای برونو گفت:
< اگه رزالین رو دیدین و تونستین کمکش کنین ... از طرف من ازش معذرتخواهی کنین.
برگشتم طرفش .
+ فکرمیکنم خودتون باید این کارو کنین.
بعد رفتیم .
همینطور قدم زنان به سمت خونه میرفتیم.
هوا دیگه تاریک شده بود.
هردومون به اتفاقات امروز فکر میکردیم و حرفی نمیزدیم.
تا اینکه جیمز سکوتِ بینمون رو شکست..
÷ بیچاره رزالین ... همون بهتر که من خانواده ای ندارم.
با این حرفش فهمیدم به یاد گذشتش افتاده. برای اینکه از افکارش بیرونش بیارم ، ابرو هامو بالا بردم و سمتش برگشتم.
+ پس من کیام؟ نکنه ناراحتی با منی؟
جیمز دستپاچه گفت :
÷ نه .. خب تو خانوادم نیستی که ...
+ عهه... پس چرا منو خواهرت میدونی؟
دستاشو بالا برد و گفت:
÷ باشه تسلیم، اشتباه کردم.
لبخندی زدم.
+ افرین . دیگه از این فکرا نکن.
جیمز هم لبخند کوتاهی زد.
÷ خب حالا میخوای چیکار کنی؟
+ نمیدونم.
شاید مجبورشم ...
به پیشنهاد جانسون ... جواب مثبت بدم.
یه معامله ای کردم ...
سرش رو پایین انداخت...
< اون موقع رزالین کوچیک بود.
من ورشکست شده بودم و از پس بدهی هام بر نمیومدم .
آهی کشید ..
< سر همین موضوع عصبانیتم رو سر رزالین و مادرش خالی میکردم.
این جمله رو با صدایی لرزون گفت و ادامه داد...
< برای دادن بدهی هام از فرناندو پول گرفتم.
اون پول زیادی بود و نمیتونستم پسش بدم.
برای همین با باقی موندهی پول فرار کردم.
+ خب حالا چرا پای رزالین به این ماجرا باز شده؟
< بعداز حدود ۲۰ سال، فرناندو پیدام کرد. اما دیگه پول رو نمیخواست... به جای پول... رزالین رو میخواست.
من ... در عوض اون پول ... رزالین رو ... بهش دادم.
با شنیدن این حرف شکه شدم. نفسم بند اومده بود.
بعد از چند ثانیه ، بزور با لکنت گفتم:
+ یع... یعنی... چی؟
هنوز سرش پایین بود ؛ و دستاش مشت شده بود.
+ تو... چیکار... کردی؟!
< خودم الان پشیمونم . اما چیکار میتونستم کنم؟
من زورم بهش نمیرسید. اون خیلی قویه.
التماسش کردم اما گوش نمیداد.
سرشو بالا آورد.
چشماش پر اشک بود.
معلوم بود عذاب وجدان داشت خفش میکرد.
< هنوزم میخوای نجاتش بدی ؟
خودمو جمع و جور کردم.
+ معلومه.
از جام بلند شدم که بریم . جیمز هم پشت سرم بلد شد.
داشتیم به سمت در میرفتیم که آقای برونو گفت:
< اگه رزالین رو دیدین و تونستین کمکش کنین ... از طرف من ازش معذرتخواهی کنین.
برگشتم طرفش .
+ فکرمیکنم خودتون باید این کارو کنین.
بعد رفتیم .
همینطور قدم زنان به سمت خونه میرفتیم.
هوا دیگه تاریک شده بود.
هردومون به اتفاقات امروز فکر میکردیم و حرفی نمیزدیم.
تا اینکه جیمز سکوتِ بینمون رو شکست..
÷ بیچاره رزالین ... همون بهتر که من خانواده ای ندارم.
با این حرفش فهمیدم به یاد گذشتش افتاده. برای اینکه از افکارش بیرونش بیارم ، ابرو هامو بالا بردم و سمتش برگشتم.
+ پس من کیام؟ نکنه ناراحتی با منی؟
جیمز دستپاچه گفت :
÷ نه .. خب تو خانوادم نیستی که ...
+ عهه... پس چرا منو خواهرت میدونی؟
دستاشو بالا برد و گفت:
÷ باشه تسلیم، اشتباه کردم.
لبخندی زدم.
+ افرین . دیگه از این فکرا نکن.
جیمز هم لبخند کوتاهی زد.
÷ خب حالا میخوای چیکار کنی؟
+ نمیدونم.
شاید مجبورشم ...
به پیشنهاد جانسون ... جواب مثبت بدم.
- ۱.۰k
- ۰۸ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط