{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

گاهی

گاهی
برای رفتن
نه چمدانی هست
نه کسی که آب بریزد پشت سرت
و نه حتی مقصدی برای رسیدن
فقط میروی که گم شوی
خالی خالی میروی
پر از خاطراتی که بغض میشوند
و تمامت میکنند یک روز
میروی که گم شوی میان نبودنها
مث مرده ای که خاک میشود
میان حجم انبوهی از نیستی ها
انگار نبوده ای از اول
گاهی فقط میروی که گم شوی
بی مقصد
بی چمدان
بی هرچیز
خودت را هم جا میگذاری
دلت را
چشم هایت را
تمام وجودت را
سبک میروی
سنگین سنگین
پر از ماتم و حسرت
پوچ پوچ پوچ
میمیری و میروی
گاهی ...
فقط میروی که گم شوی....
Eli
دیدگاه ها (۷)

ﺩﻟﻢ ﻭﺍ ﻣﺎﻧﺪﻩ ﺩﺭ ﮐﺎﺭﯼ ﮐﻪ ﻓﮑﺮﺵ ﺭﺍ ﻧﻤﯽ ﮐﺮﺩﻡﺳﺮﻡ ﺧﻮﺭﺩﻩ ﺑﻪ ﺩﯾﻮﺍﺭﯼ ...

چارلی چاپلین در کتابش میگوید ....نترسید که روزی خورشید متلاش...

چارلی چاپلین به فرزندش گفت : فرزندم من در شعبده بازی روی طنا...

***ما شقایق های باران خورده ایم.. ...

خودِ ‌ها دیگر تصویرِ آشنایی از من ندارند؛ انگار غباری از سال...

گاهی گمان می‌کنی تمام شده‌ای؛ مثل هیزمی نیم‌سوخته در اجاقِ ک...

در عمق جان آدمیان، حقیقتی نهفته است که اغلب از دیدگان پنهان ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط