خون و عسل
part 3
وارد عمارت شد و سر میز نشست و به جای خالی پسر کوچیکش نگاه کرد و با لحن سرد همیشگیش رو به همسرش کرد و پرسید
" دازای کجاست؟ "
زن مو بلوند با چهره ای از خود راضی پرسید
" پسر سر به هوای تو گم شده بعد از من میپرسی که کجاست؟ "
فئودور هومی کش دار کرد و گفت
" شک ندارم دوباره کنار رودخونه نشسته "
" اون پسره ابله هیچوقت قوانین این عمارت رو یاد نمیگیره "
فئودور نگاه بدی به فلور کرد و گفت
" تو که بزرگ تری چرا خودت بهش یاد نمیدی؟ "
" انگار خیلی گوش میده "
یوکی که مادرخونده به حساب میومد گفت
" دعوا نکنید بچه ها صبحانه تونو بخورید "
_ چیه نکنه باز سر من دعواتون شده
پدرش تا خواست حرفی بزنه دازای رو وقتی داشت از در سالن وارد میشد دید
" فکر کنم زمان صبحانه رو باید بدونی "
_پدر من گفتم که هیچوقت به قوانین مسخره اشرافی اهمیت نمیدم
" تو وارث تاج تخت منی چرا نمیفهمی که تو باید این ها رو به طور کامل یاد بگیری "
_ تا وقتی فئودور هست چرا من؟
آبرویی بالا انداخت و همونطور که لیوان پر از خون رو نوشید نگاهش هم به سمت فئودور بود.
_ تو چی میگی داداش بزرگه
پدرش که از رفتار های پسر کوچیکش کلافه شده بود گفت
" کافیه دازای بهت دستور میدم برگردی اتاقت و نمیخوام چشمم بهت بیوفته "
_ راستش منم نمیخوام ببینمتون حالمو بهم میزنین
از عمارت برخلاف خواسته پدرش خارج شد و دوباره به همون رودخونه همیشگی رفت و دوباره اونو دید
+ تو...باید دازای سان باشی
دازای لبخندی به لحن پاک و مهربون اون دختر زد و گفت
_ درسته ولی من بهت گفتم از اینجا برو
+ عا...یه چند روز مسافرتیم بزودی میریم
_ اینجا مکان مناسبی برای تفریح نیست
+ چطور؟ مگه چه ایرادی داره؟
دازای آهی کشید و گفت
_ کنار درخت رو ببین!
چویا برگشت و نگاه دارای رو دنبال کرد و یه موجودی رو دید که ظاهر انسان رو داشت اما ناخن های بلند و دندون نیش های بزرگی هم داشت و همینطور چشمای قرمزش از دور میدرخشید
چویا از ترس خشکش زد و دازای به واکنش چویا اخمی کرد
_ هی آروم باش اون یه خون آشام رده پایینه
چویا با مردمک های لرزون به دازای نگاه کرد و گفت
+ م..منظورت چیه که اون...اون یه خون آشام رده پایینه؟ اون یه خون...اشامه؟؟؟
_ خب فقط خون آشام ها رو بوی خون حساسن
خون آشام سعی کرد به چویا نزدیک بشه اما با دیدن دازای با ترس عقب رفت.
_ کی بهت اجازه داد از لونه کثیفت بیای بیرون؟؟
چشم قهویی خوش رنگش به قرمز براق تغییر کرد و به محض نگاه کردن به اون خون آشام باعث شد صدای فریادش بلند شه
_ گمشو حرومی!
خون آشام به سرعت غیب شد و چویا با شوک به دازای خیره شد
+ تو...
_ اوه متاسفم حواسم نبود تو نمیدونستی من کیم...البته شخص خاصی نیستم نگران نباش خانم کوچولو
+ پس اون چشما
_ عام...خب یادت هست بهت گفته بودم من یه اشراف زاده ام؟
چویا سرشو تکون داد و گفت
_ معمولن اشرافی ها با بوی خون یه ادمیزاد وسوسه نمیشن خب فقط خون آشام ها میل شدیدی به خون انسان ها دارن منم یکی از اونام ولی اونقدری قدرت دارم که خون یه آدم بی مصرف حواسمو پرت کنه
+ تو خون اشامی؟
_ درسته
+ پس چرا...
_ گفتم خون شما آدما نمیتونه ما رده بالایی ها رو دیوونه کنه ولی تو بوی خیلی شیرینی میدی...واسم عجیبه که برای اولین بار وسوسه شدم
+ ازم فاصله بگیر
چند قدم به عقب رفت که باعث شد پاش به سنگ گیر کنه و روی زمین افتاد و دستش برای محافظت از بدنش خراش برداشت و باعث شد خون کمی ازش سرازیر شه.
با ترس به دازای خیره شد ولی با چهره بی تفاوتش رو به رو شد
_ نترس کاریت ندارم
دستش رو سمت چویا رفت و خواست تو بلند شدنش بهش کمک کنه که چویا دستش رو پس زد
+ نزدیکم نیا موجود نفرت انگیز!!
شروع به دویدن کرد و از دازای دور شد
دازای خم شد و قطره خون روی سنگ رو لیس زد و همین یک قطره باعث شد چشماش خمار شن
_ اوم...خیلی...خیلی شیرینه...اوه چویا تو کی هستی!
_____________________________________________________
ادامه دارد...
وارد عمارت شد و سر میز نشست و به جای خالی پسر کوچیکش نگاه کرد و با لحن سرد همیشگیش رو به همسرش کرد و پرسید
" دازای کجاست؟ "
زن مو بلوند با چهره ای از خود راضی پرسید
" پسر سر به هوای تو گم شده بعد از من میپرسی که کجاست؟ "
فئودور هومی کش دار کرد و گفت
" شک ندارم دوباره کنار رودخونه نشسته "
" اون پسره ابله هیچوقت قوانین این عمارت رو یاد نمیگیره "
فئودور نگاه بدی به فلور کرد و گفت
" تو که بزرگ تری چرا خودت بهش یاد نمیدی؟ "
" انگار خیلی گوش میده "
یوکی که مادرخونده به حساب میومد گفت
" دعوا نکنید بچه ها صبحانه تونو بخورید "
_ چیه نکنه باز سر من دعواتون شده
پدرش تا خواست حرفی بزنه دازای رو وقتی داشت از در سالن وارد میشد دید
" فکر کنم زمان صبحانه رو باید بدونی "
_پدر من گفتم که هیچوقت به قوانین مسخره اشرافی اهمیت نمیدم
" تو وارث تاج تخت منی چرا نمیفهمی که تو باید این ها رو به طور کامل یاد بگیری "
_ تا وقتی فئودور هست چرا من؟
آبرویی بالا انداخت و همونطور که لیوان پر از خون رو نوشید نگاهش هم به سمت فئودور بود.
_ تو چی میگی داداش بزرگه
پدرش که از رفتار های پسر کوچیکش کلافه شده بود گفت
" کافیه دازای بهت دستور میدم برگردی اتاقت و نمیخوام چشمم بهت بیوفته "
_ راستش منم نمیخوام ببینمتون حالمو بهم میزنین
از عمارت برخلاف خواسته پدرش خارج شد و دوباره به همون رودخونه همیشگی رفت و دوباره اونو دید
+ تو...باید دازای سان باشی
دازای لبخندی به لحن پاک و مهربون اون دختر زد و گفت
_ درسته ولی من بهت گفتم از اینجا برو
+ عا...یه چند روز مسافرتیم بزودی میریم
_ اینجا مکان مناسبی برای تفریح نیست
+ چطور؟ مگه چه ایرادی داره؟
دازای آهی کشید و گفت
_ کنار درخت رو ببین!
چویا برگشت و نگاه دارای رو دنبال کرد و یه موجودی رو دید که ظاهر انسان رو داشت اما ناخن های بلند و دندون نیش های بزرگی هم داشت و همینطور چشمای قرمزش از دور میدرخشید
چویا از ترس خشکش زد و دازای به واکنش چویا اخمی کرد
_ هی آروم باش اون یه خون آشام رده پایینه
چویا با مردمک های لرزون به دازای نگاه کرد و گفت
+ م..منظورت چیه که اون...اون یه خون آشام رده پایینه؟ اون یه خون...اشامه؟؟؟
_ خب فقط خون آشام ها رو بوی خون حساسن
خون آشام سعی کرد به چویا نزدیک بشه اما با دیدن دازای با ترس عقب رفت.
_ کی بهت اجازه داد از لونه کثیفت بیای بیرون؟؟
چشم قهویی خوش رنگش به قرمز براق تغییر کرد و به محض نگاه کردن به اون خون آشام باعث شد صدای فریادش بلند شه
_ گمشو حرومی!
خون آشام به سرعت غیب شد و چویا با شوک به دازای خیره شد
+ تو...
_ اوه متاسفم حواسم نبود تو نمیدونستی من کیم...البته شخص خاصی نیستم نگران نباش خانم کوچولو
+ پس اون چشما
_ عام...خب یادت هست بهت گفته بودم من یه اشراف زاده ام؟
چویا سرشو تکون داد و گفت
_ معمولن اشرافی ها با بوی خون یه ادمیزاد وسوسه نمیشن خب فقط خون آشام ها میل شدیدی به خون انسان ها دارن منم یکی از اونام ولی اونقدری قدرت دارم که خون یه آدم بی مصرف حواسمو پرت کنه
+ تو خون اشامی؟
_ درسته
+ پس چرا...
_ گفتم خون شما آدما نمیتونه ما رده بالایی ها رو دیوونه کنه ولی تو بوی خیلی شیرینی میدی...واسم عجیبه که برای اولین بار وسوسه شدم
+ ازم فاصله بگیر
چند قدم به عقب رفت که باعث شد پاش به سنگ گیر کنه و روی زمین افتاد و دستش برای محافظت از بدنش خراش برداشت و باعث شد خون کمی ازش سرازیر شه.
با ترس به دازای خیره شد ولی با چهره بی تفاوتش رو به رو شد
_ نترس کاریت ندارم
دستش رو سمت چویا رفت و خواست تو بلند شدنش بهش کمک کنه که چویا دستش رو پس زد
+ نزدیکم نیا موجود نفرت انگیز!!
شروع به دویدن کرد و از دازای دور شد
دازای خم شد و قطره خون روی سنگ رو لیس زد و همین یک قطره باعث شد چشماش خمار شن
_ اوم...خیلی...خیلی شیرینه...اوه چویا تو کی هستی!
_____________________________________________________
ادامه دارد...
- ۹.۲k
- ۲۹ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط