{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

فضای داخلی عمارت بزرگ و سلطنتی دازای، غرق در سکوت و تجمل

فضای داخلی عمارت بزرگ و سلطنتی دازای، غرق در سکوت و تجمل بود؛ لوسترهای کریستالی عظیم، مبلمان چرمی و گران‌قیمت، و دیوارهایی که با تابلوهای کلاسیک تزیین شده بودند. اما این سکوت با حضور چویا اصلاً قرار نبود دوام بیاورد.

چویا با همان تخسی و عصبانیت همیشگی، بدون اینکه کمترین اهمیتی به قیمت و کلاس عمارت بدهد، خودش را روی مبل سلطنتی و چرمی وسط پذیرایی پرت کرد. یکی از پاهایش را بالا آورد، پاشنه‌ی کفشش را لبه‌ی مبل گذاشت و آرنجش را روی زانوانش تکیه داد. نگاه تیزی به دازای انداخت و با لحنی طلبکارانه گفت:
— خب... بنال ببینم چه مرگته!

صدای خنده‌ی ریز فئودور توی فضای سالن پیچید. دازای نگاهی به فئودور انداخت و بعد رو به چویا با ابروهای بالا‌پریده گفت:
— عه... مؤدب باش دختر!

چویا نگاهی به سر تا پای دازای انداخت، سرفه‌ای از سر تعارفِ زورکی کرد، صدایش را صاف کرد و با طعنه گفت:
— معذرت می‌خوام... لطفاً بنالید!

دازای نگاهی به فئودور انداخت و دوباره رو به چویا کرد:
— تو نمی‌تونی مثل دخترا حرف بزنی؟

چویا دست به سینه شد و با لجاجت جواب داد:
— خوش ندارم! سوالم رو با سوال جواب میدی؟

فئودور که از این صحنه به شدت داشت لذت می‌برد، خنده‌اش را خورد و با لحنی سر به سرگذار رو به دازای کرد:
— داداش... نرخ شرخریِ این روزا دقیقاً چقدره؟

چویا سرش را چرخاند و با چشم‌های ریزشده به فئودور خیره شد:
— فقط واسه پولی می‌گیرم که بیام بالا سرت، خوشگله!

این بار طاق‌کلافه‌ی دازای برید و بلند زد زیر خنده. فئودور از جایش بلند شد، دست‌ها را به نشانه تسلیم بالا برد و گفت:
— خیلی خب، من گم شم برم آشپزخونه ببینم چی گیر میاد یه چیزی درست کنم دور هم بخوریم تا و دیگه زر هم نزنم!

چویا با انگشت اشاره‌اش فئودور را نشان داد و بی‌محابا رو به دازای کرد:
— یاد بگیر! آدم انقدر به فکر!

دازای تک‌خندی زد، روی مبل جابه‌جا شد و با پوزخندی مرموز گفت:
— بهت یاد میدم.

چویا متعجب سرش را کج کرد:
— چیو؟

دازای آرام به پشتی مبل تکیه داد، دستش را روی دسته مبل گذاشت و خیلی خونسرد پراند:
— دختر بودن رو... چون قراره با هم ازدواج کنیم!

در کسری از ثانیه، انگار فنری زیر تن چویا باز شده باشد؛ از جا پرید، روی مبل صاف ایستاد و با چشم‌هایی که از شدت تعادل و شوک داشت از حدقه بیرون می‌زد، جیغ کشید:
— چیییی؟!
دیدگاه ها (۰)

رمان سوم پارت دوزدهم بسی زیاد هنتای 👿࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚⃘͡✿⃘͡࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚...

"من... نمیتونم بکشمت. " پارت پنج.(اخر) دازای اروم نفسش ر...

part:۸

بهار بدون تو

ابلیس

پارت نوزدهم

رمان بهترین من،پارت۳☆ساعت 12:00دازای میره تو خونه ی چویا*چوی...

ابلیس

«سوگند عشق»¹:partباران تازه بند آمده بود.کوچه‌های قدیمی یوکو...

دریاچه خونین :فصل اول _ پارت ۲۵چند روز دیگه گذشت...چویا تقری...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط