{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

با رخ همچو صبح و زلف چو شام

با رخ همچو صبح و زلف چو شام
بامــــدادان بر آی بر لب بام

تا بدانند نور از ظلمت
تا شناسنــد صبح را از شـــــــام

بگذری گر ز معبد گبران
ور بر آئی به قبلهٔ اسلام

نشناسند زاهدان محراب
نپرستند کافران اصنام

محض عشوه است مر تو را ترکیب
وز کرشمه است مر تو را اندام

از دعای فرشته بیزارم
گر از آن لب دهی مرا دشنام

گر بسنجی تو عقل را با عشق
می بدانی تو نور را ز ظلام

نکنی فرق نیک را از بد
نشناسی حلال را ز حرام

دور از آن آستان نمی‌میرم
آه از این روی، آه از این اندام

قصهٔ خود رضی بیا و مگو
از تو چون کس نمیبرد پیغام
دیدگاه ها (۱)

الهی به مستان میخانه‌اتبعقل آفرینان دیوانه‌اتبه نور دل صبح خ...

786تقدیم به معتادان اینترنتی عزیز ... دوشم ندا رسید که : بس ...

الهی به مستان میخانه‌اتبعقل آفرینان دیوانه‌اتبه دردی کش لجهٔ...

الهی به مستان میخانه‌اتبعقل آفرینان دیوانه‌اتبه نور دل صبح خ...

اجازه خواستن #حضرت_علی_اکبر از #امام_حسین علیه‌السلام برای ر...

دید موسی یک شبانی را به راه کو همی گفت ای خدا و ای اله ...

مهدی سهیلی

بلبلی از جلوهٔ گل بی قرار گشت طربناک بفصل بهار در چمن آمد غز...

می‌کشد شوقم عنان باد این کشش در ازدیادتا شود تنگ عزیمت تنگ ب...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط