آمد بت میخانه تا خانه برد ما را

آمد بت میخانه تا خانه برد ما را
بنمود بهار نو تا تازه کند ما را

بگشاد نشان خود بربست میان خود
پر کرد کمان خود تا راه زند ما را

صد نکته دراندازد صد دام و دغل سازد
صد نرد عجب بازد تا خوش بخورد ما را

رو سایه سروش شو پیش و پس او می‌دو
گر چه چو درخت نو از بن بکند ما را

گر هست دلش خارا مگریز و مرو یارا
کاول بکشد ما را و آخر بکشد ما را

چون ناز کند جانان اندر دل ما پنهان
بر جمله سلطانان صد ناز رسد ما را

بازآمد و بازآمد آن عمر دراز آمد
آن خوبی و ناز آمد تا داغ نهد ما را

آن جان و جهان آمد وان گنج نهان آمد
وان فخر شهان آمد تا پرده درد ما را

می‌آید و می‌آید آن کس که همی‌باید
وز آمدنش شاید گر دل بجهد ما را

شمس الحق تبریزی در برج حمل آمد
تا بر شجر فطرت خوش خوش بپزد ما را

مولوی (غزلیات)
دیدگاه ها (۲)

رفتم به طبیب جان گفتم که ببین دستمهم بی‌دل و بیمارم هم عاشق ...

بلک از چفسیدگی در خان و مانتلخشان آید شنیدن این بیانخرقه‌ای ...

آمد بهار جان‌ها ای شاخ تر به رقص آچون یوسف اندرآمد مصر و شکر...

غزل شماره 3 از مجموعه غزلیات دیوان شمس تبریزی، اثر مولوی ا...

خوبای قم/محمد عقاب

ای دل چه اندیشیده‌ای در عذر آن تقصیرهازان سوی او چندان وفا ز...

@seyedhoseinkazemi.ir

آن کیست که می آید صد لشکر دل با اودرویش جمالش ما، سلطان دل م...

‌من دوش دیدم سر دل اندر جمال دلبریسنگین دلی لعلین لبی ایمان ...

همچو مریم گوی پیش از فوت ملکنقش را کالعوذ بالرحمن منکدید مری...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط