{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

حکایت

حکایت

خروس و شيرى باهم رفيق شده و به صحرا رفته بودند .
شب که شد خروس برای خوابيدن روى يک درخت رفت و شير هم پاى درخت دراز کشيد .

هنگام صبح خروس مطابق معمول شروع به خواندن کرد .

روباهى که در ان حوالى بود به طمع افتاد و نزدیک درخت امده و به خروس گفت:
بفرمائيد پائين تا به شما اقتدا کرده و نماز جماعت بخوانيم!

خروس گفت : همان طورى که مى بينى بنده فقط مؤذن هستم ، پيش نماز پاى درخت است او را بيدار کن ..

روباه که تازه متوجه حضور شير شده بود ، با غرش شير پا به فرار گذشت .

خروس پرسید : کجا تشريف مى بريد؟ مگر نمى خواستيد نماز جماعت بخوانيد؟ روباه در حال فرار گفت : دارم مى روم تجدید وضو کنم !
دیدگاه ها (۲)

حکایتی زیبا خروس و شیری باهم رفیق شده و به صحرا رفته بودند ....

حکایتی زیبا خروس و شیری باهم رفیق شده و به صحرا رفته بودند ....

خروس و شیری باهم رفیق شده و به صحرا رفته بودند . شب که شد خر...

خروس و شيرى باهم رفيق شده و به صحرا رفته بودند.شب که شد خروس...

حکایت طنز ...

🔴 خروس و شيرى باهم رفيق شدهو به صحرا رفته بودند . ▪️شب که شد...

#حکایت_سیاسی⭕️ خروس و شيرى باهم رفيق شده و به صحرا رفته بودن...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط