{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

پدری با پسری گفت به قهر

پدری با پسری گفت به قهر
که تو آدم نشوی جان پسر

حیف از آن عمر که ای بی سروپا
در پی تربیتت کردم سر

دل فرزند از این حرف شکست
بی خبر از پدرش کرد سفر

رنج بسیار کشید و پس از آن
زندگى گشت به کامش چو شکر

عاقبت شوکت والایی یافت
حاکم شهر شد و صاحب زر

چند روزی بگذشت و پس از آن
امر فرمود به احضار پدر

پدرش آمد از راه دراز
نزد حاکم شد و بشناخت پسر

پسر از غایت خودخواهی و کبر
نظر افکند سراپای پدر

گفت گفتی که تو آدم نشوی
تو کنون حشمت و جاهم بنگر

پیر خندید و سرش داد تکان
گفت این نکته برون گشت ز در

«من نگفتم که تو حاکم نشوی
گفتم آدم نشوی جان پسر»

جـامى
دیدگاه ها (۲)

چرا وزیر وکیل دکتر مهندس رئیس و مدیر شدن اما آدم نشدن

پادشاهی که دستور بازداشت پدرش را داد!

سایه ای در راهرو های نقره ای

پدری با پسری گفت به قهرکه تو آدم نشوی جان پدرحیف از آن عمر ک...

پدري به پسري گفت به قهرکه تو آدم نشوي جان پدرحيف از آن عمر ک...

پدری با پسری گفت به قهرکه تو آدم نشوی جان پدرحیف از آن عمر ک...

پدری با پسری گفت به قهرکه تو آدم نشوی جان پدرحیف از آن عمر ک...

پدری با پسری گفت به قهرکه تو آدم نشوی جان پدرحیف از آن عمر ک...

پدري با پسري گفت به قهرکه تو آدم نشوي جان پدرحيف از آن عمر ک...

پدری با پسری گفت به قهرکه تو آدم نشوی جان پدرحیف از آن عمر ک...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط