پدري با پسري گفت به قهر

پدري با پسري گفت به قهر
که تو آدم نشوي جان پدر
حيف از آن عمر که اي بي سروپا
در پي تربيتت کردم سر
دل فرزند از اين حرف شکست
بي خبر از پدرش کرد سفر
رنج بسيار کشيد و پس از آن
زندگي گشت به کامش چو شکر
عاقبت شوکت والايي يافت
حاکم شهر شد و صاحب زر
چند روزي بگذشت و پس از آن
امر فرمود به احضار پدر
پدرش آمد از راه دراز
نزد حاکم شد و بشناخت پسر
پسر از غايت خودخواهي و کبر
نظر افگند به سراپاي پدر
گفت گفتي که تو آدم نشوي
تو کنون حشمت و جاهم بنگر
پير خنديد و سرش داد تکان
گفت اين نکته برون شد از در
«من نگفتم که تو حاکم نشوي
گفتم آدم نشوي جان پدر»
"جامي"
دیدگاه ها (۶)

چرا وزیر وکیل دکتر مهندس رئیس و مدیر شدن اما آدم نشدن

پدری با پسری گفت به قهرکه تو آدم نشوی جان پدرحیف از آن عمر ک...

پدری با پسری گفت به قهرکه تو آدم نشوی جان پدرحیف از آن عمر ک...

#شعر #حکایت پدری با پسری گفت به قهرکه تو آدم نشوی جان پدرحیف...

پدری با پسری گفت به قهرکه تو آدم نشوی جان پدرحیف از آن عمر ک...

پدری با پسری گفت به قهر/ که تو آدم نشوی جان پدر/ حیف از ...

پدری با پسری گفت به قهرکه تو آدم نشوی جان پدرحیف از آن عمر ک...

پدری با پسری گفت به قهرکه تو آدم نشوی جان پسرحیف از آن عمر ک...

پدري به پسري گفت به قهرکه تو آدم نشوي جان پدرحيف از آن عمر ک...

ادامه شعر :

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط