گاه آدم، خود آدم، عشق است...
گاه آدم، خود آدم، عشق است...
بودنش عشق است.
رفتن و نگاه کردنش عشق است.
دست و قلبش عشق است.
در تو عشق می جوشد،
بی آنکه ردش را بشناسی.
بی آنکه بدانی از کجا در تو پیدا شده، روییده .
شاید نخواهی هم .
شاید هم بخواهی و ندانی .
نتوانی که بدانی .
عشق ،گاهی همان یاد کمرنگ نگاه تو به توست.
و دست های به گِل آلوده ی تو که دیواری را سفید می کنند...
بودنش عشق است.
رفتن و نگاه کردنش عشق است.
دست و قلبش عشق است.
در تو عشق می جوشد،
بی آنکه ردش را بشناسی.
بی آنکه بدانی از کجا در تو پیدا شده، روییده .
شاید نخواهی هم .
شاید هم بخواهی و ندانی .
نتوانی که بدانی .
عشق ،گاهی همان یاد کمرنگ نگاه تو به توست.
و دست های به گِل آلوده ی تو که دیواری را سفید می کنند...
- ۱.۵k
- ۱۳ بهمن ۱۳۹۴
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط