شروع پس از پایان

پارت ۱۴

ایزوکو به بیمارستان رسید و سریع خودش را به اتاق باکوگو رساند. وقتی به اتاق رسید و در را باز کرد دید کسی نیست.
با خود گفت:
"بهتره برم سمت مدیریت."
و شتابان به سمت مدیریت رفت و ازشون پرسید که الان باکوگو کجاست و بهش گفتند که فعلا ملاقات باهاش ممنوعه.
ایزوکو ازشون خواهش می کرد که حداقل شماره اتاق را بدن ولی آن ها قبول نکردند.
ایزوکو پریشان از مدیریت خارج شد و با مینا مواجه شد.
مینا آرام با سری پایین گفت:
"میدوریا_کون... اون را وسط حیاط در حال جون دادن پیدا کردیم... اوچاکو همه مون رو خبر کرد..."
بعد سکوتی ادامه داد:
"یواشکی اومدم پیشت... حال بچه ها خوب نیست... همشون ترسیدند... بهتره همینجا بمونیم... باشه؟"
مینا سرش را بالا آوردو ایزوکو لرزان و ترسیده دید. سعی کرد که ارامش کند ولی ایزوکو بیشتر گریه می کرد.
کمی گذشت و بالاخره ایزوکو یکم آرام شد.
ایزوکو با دستان و صدای لرزان گفت:
"یعنی برای چی انقدر بلا سر خودش میاره؟؟؟ اون همه مشروب رو برای چی خورد؟؟؟"
مینا به ایزوکو نگاهی انداخت و با لحنی غمگین گفت:
"میدوریا_کون... یه چیزی هست که باکوگو_کون خیلی وقته ازت پنهانش میکنه..."
صدایش را آرام کرد و کفت:
"باکوگو بهتـ"
کیریشیما پرید و دهن مینا را بست تا مانع صحبتش شود و گفت:
"چطوری میدوریا؟؟؟؟مرد اروم باش. این چه قیافه‌ایه که به خودت گرفتی؟؟"
و نگاهی ترسناک به مینا انداخت به نشانه این که خفه شو.
ایزوکو که شوک شده بود لبخندی مصنوعی زد و گفت:
"خوبم. خوبم. فقط یکم نگران شدم."

#Bakudeku
دیدگاه ها (۵)

او به ارامی دستش را دور شونه ی دکو انداخت و اون را به سمت خو...

رمان انفجار و امید

𝑫𝒂𝒓 𝒐𝒎𝒈𝒉𝒆 𝒏𝒆𝒈𝒂𝒉 𝒕𝒐(در عمق نگاه تو)پارت𝟏𝟐...حرفش با صدای زنگ ...

🥀💚 **عنوان: «آخرین خداحافظی؛ وقتی ایزوکو میدوریا به میدان نب...

پارت 8(در عمق نگاه تو)هفت سال از آن زمان می‌گذشت و حالا تمام...

پارت چهارم ❤️ایزوکو هنوز نمی‌توانست نگاهش را از کاتسوکی بگیر...

پارت 1

تناسخ به دنیایی دیگر پارت ۵۳

شجاعت در سایه

پارت ۴ | آن شبهلیا هنوز دستش روی سرش بود.تصویرهایی کوتاه و ن...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط